close
تبلیغات در اینترنت

جلوگیری از کپی کردن مطالب

رمان سهم من قسمت نهم
درخواست فیلم،آهنگ،بازی و ... دانلود فیلم،سریال،انیمیشن دانلود آهنگ و موزیک ویدیو آموزش دانلود از سایت
  • عضویت در کانال ما @twindlsub
    • دانلود فیلم خرگیوش

      دانلود فیلم خرگیوش

    • دانلود رایگان سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم

      دانلود رایگان سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم

    • دانلود سریال ترسناک ایرانی احضار

      دانلود سریال ترسناک ایرانی احضار

    • دانلود موزیک ویدیو جدید Inna به نام Sin Ti

      دانلود موزیک ویدیو جدید Inna به نام Sin Ti

    • دانلود آهنگ جدید INNA به نام Sin Ti

      دانلود آهنگ جدید INNA به نام Sin Ti

    • دانلود آهنگ جدید حامد همایون به نام البرز با لینک مستقیم

      دانلود آهنگ جدید حامد همایون به نام البرز با لینک مستقیم

    • دانلود آهنگ جدید سینا درخشنده به نام حس قشنگ با لینک مستقیم

      دانلود آهنگ جدید سینا درخشنده به نام حس قشنگ با لینک مستقیم

    • دانلود فیلم ایرانی زنده باد خودم

      دانلود فیلم ایرانی زنده باد خودم

    • دانلود آهنگ دوست دارم این هوارو از مهدی جهانی

      دانلود آهنگ دوست دارم این هوارو از مهدی جهانی

    • دانلود سریال ایرانی ممنوعه با لینک مستقیم

      دانلود سریال ایرانی ممنوعه با لینک مستقیم

    داستان سهم من قسمت نهم

    همراهان سایت سلام

     

    از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم

     

     

     

    داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی

     

    قسمت نهم

    ببین دخترم زن باید زنیت داشته باشه باید بتونه شوهرشو تو چنگش بگیره خوب ضبط و ربطش کنه حواستو جمع کن

    این حمید گل من خارم داره خارهاش همین دوستاش هستن باید کاری کنی از اونا ببره تو هم باید بدونی دوستاش

    همچین آدمای سربراهی نیستن.همه گفتن اگه دستشو بند کنیم گرفتار زن و بچه بشه از این هواها می افته.حالا این

    دیگه وظیفه توست باید همچین بخودت مشغولش کنی که نفهمه وقتش چطور میگذره .نه ماه دیگه هم بچه اولو تو

    بغلش میذاری نه ماه بعدم بچه دوم خلاصه باید اونقدر دور وبرشو شلوغ کنی که از این فکر و خیالادربیاد من زور خودمو

    زدم به هر بدبختی بود با غش و گریه و رو به قبله شدن بالاخره زنش دادم حالا دیگه بعد از این نوبت توست.

    گویی ناگهان پرده ای از جلو چشمم کنار رفت.آه...طفلک غریبه پس او را هم مثل من بزور سر سفره عقد نشانده

    بودند.او هم مطلقا خواهان من یا این زندگی نیست .شاید او هم کس دیگری را دوست دارد .ولی خوب اگر دوست

    داشته چرا برایش نگرفته اند؟اینها که خیلی به پسرشان و خواسته هایش اهمیت میدهند.او که مثل من نبود تا منتظر

    باشد به خواستگاریش بیایند.خودش میتوانست هر کس را که میخواهد انتخاب کند .پدر و مادرش هم که آنقدر آرزوی

    ازدواج او را داشتند حتما روی حرفش حرفی نمیزدند .شاید او اصلا مخالف ازدواج بوده نمیخواسته زیر این بار برود ولی

    چرا؟او که سن و سالی ازش گذشته یعنی فقط بخاطر دوستانش؟صدای مادرش مرا از افکارم بیرون کشید:امروز قرمه

    سبزی درست کردم حمید عاشقشه دلم نیومد اون نخوره یه قابلمه براتون آوردم میدونم تو حالا حالاها وقت سبزی پاک

    کردن نداری ...راستی برنج که دارین؟

    با تعجب شانه هایم را بالا انداختم...

    تو زیرزمینه همین جلو باباش هر سال که برای خودمون برنج میخره چند گونی هم برای بی بی و حمید میگیره برای

    شب یه کته درست کن حمید از برنج دون بدش میاد.کته رو بیشتر دوس داره ما هم چون دیگه فردا شب میریم بی بی

    رو اوردیم وگرنه میخواستم چند روز دیگه نگهش دارم زن بی آزاریه گاهی بهش سر بزن معمولا خودش کارا و پخت و

    پزشو میکنه ولی اگه تو هم گاهی بهش سر بزنی و براش غذا بدی بد نیست ثواب داره.

    در همین موقع منیژه و پدرش هم وارد شدند من بلند شدم و سلام کردم پدرش با نگاهی گرم خنده مهربانانه ای

    کرد:سلام دخترم حالت چطوره راست میگفتی از شب عروسیش خوشگلتره.

    ببین یه روزه چه خونه زندگی درست کرده چطور همه جا رو تمیز و مرتب کرده حالا باید دید این پسره دیگه چه بهونه

    ای داره.

    منیژه هم همه جا سرک کشید و گفت:ببینم مگه تو چقدر وقت داشتی؟دیروز که لابد همه ش خوابیده بودید تازه

    مادرزن سلام هم باید میرفتید.

    کجا باید میرفتیم.

    مادر زن سلام مگه نه مامان مگه روز بعد از عروسی نباید برن مادرزن سلام؟

    آره خوب باید میرفتند راستی نرفتید؟

    نه ما که نمیدونستیم.

    همه خندیدند.

    خوب معلومه حمید که از این رسم و رسوما خبر نداره این طفلکی هم از کجا بدونه؟ولی حالا که میدونید باید برید

    منتظرتونن.

    آره بهتون کادو هم میدن یادته مامان برای مادرزن سلام منصوره چه الله قشنگی به بهمن خان دادی؟

    آره یادمه...راستی چی میخوای برات از مکه بیارم؟تعارف نکن بگو.

    هیچی.

    پاتختی هم که قرار شد بعد از اومدنه ما باشه حالا بازم فکراتو بکن تا فردا اگه چیزی خواستی بگو.

    خانم پاشو فکر نکنم این حمدی پیداش بشه خیلی خسته ام انشالله حمید فردا بهمون سر میزنه شاید هم بیاد فرودگاه

    خوب دخترم خداحافظی باشه برای فردا .مادرش مرا بغل کرد و بوسید و در حالیکه بغض کرده بود گفت:جون تو و

    جون حمیدم ترو خدا مواظبش باش نذاری بلایی سرش بیاد.به منیژه هم سر بزنید هر چند که منصوره هم مواظبشه.

    با رفتن آنها نفس راحتی کشیدم استکانها و پیش دستیها را جمع کردم رفتم پایین تا برنج را پیدا کنم دلم ضعف میرفت

    بی بی صدایم کرد سلام کردم او هم خوب سراپایم را برانداز کرد و گفت:سلام بروی ماهت ایشالله سفید بخت بشی مادر

     

    این پسره رو هم جمع و جورش کنی.

    ببخشید کلید زیرزمین پیش شماست؟

    نه مادر همون بالای دره.

    الان شام درست میکنم.

    -باریکالله درست کن درست کن.

    -برای شما هم می آرم ، نمی خواد چیزی درست کنین.

    -نه ننه من شام نمی خورم ، فقط اگه فردا نون گرفتید برای من هم بگیرید.

    -چشم!

    و با خود گفتم اگه غریبه نیاد ، من چطوری نون بگیرم ؟ بوی کته و قرمه سبزی اشتهایم را به شدت تحریک کرده بود ،

    یادم نمی آمد آخرین باری که یک غذای درست وحسابی خورده بودم کی بود . حدود ساعت ده غذا حاضر شد ، ولی از

    غریبه خبری نبود ، نه می توانستم و نه می خواستم که منتظرش بمانم ، شامم را با ولع خوردم ظرفها را شستم و بقیه غذا

    را که برای چهار وعدة دیگرمان هم بس بود در یخچال گذاشتم ، کتابم را برداشتم و به تخت خواب رفتم ، بر خلاف

    شب گذشته خیلی زود خوابم برد.

    ساعت هشت صبح بود که از خواب بیدار شدم ، کم کم برنامۀ خواب وبیداریم داشت تنظیم می شد ، دیگر اطاق برایم

    غریبه نبود . آرامشی که در این مدت کوتاه در این

    انه بدست آورده بودم هرگز در خانه شلوغ و نا امن خودمان

    نداشتم . مدتی در رختخواب غلت زدم ، بدون عجله بلند شدم تختم را مرتب کردم و بیرون آمدم ، یک مرتبه خشکم

    زد ، غریبه در هال روی یکی از پتوهای کنار مخده خوابیده بود ، کمی ایستادم معلوم بود که در خواب عمیقی است . اصلاً

    دیشب متوجه آمدنش نشده بودم ، هیکلش به نظرم به آن تنومندی که تصور کرده بودم نبود ، بازویش را روی پیشانی

    و چشمهایش گذاشته بود ، سبیلهای بلند وپر پشتی داشت که نه تنها لب بالا بلکه قسمتی از لب پایین را هم پوشانده بود

     

    ، موهایش حلقه های درشتی بودند که آشفته و نامرتب بر روی بالش ریخته بود ، نسبتاً سبزه وقد بلند به نظر می رسید ،

    با خود گفتم این مرد شوهر منست ولی اگر او را در خیابان می دیدم ، نمی شناختم ، واقعاً که خیلی مسخره است . بی

    سرو صدا دست ورویم را شستم ، سماور را روشن کردم ، ولی نان را چه کنم ؟ بالاخره فکری به خاطرم رسید ، چادر

    نماز را سرم انداختم و به آرامی از در بیرون آمدم ، بی بی داشت آبپاش را از آب حوض پر می کرد ، سلام کردم.

    -سلام عروس خانوم حمید تنبل هنوز بیدار نشده ؟

    -نه می خوام برم نون بخرم ، شما که هنوز صبحانه نخوردین ؟

    -نه مادر عجله ای ندارم.

    -نونوایی کجاس ؟

    -از در که رفتی بیرون برو دست راست ، سر کوچه که رسیدی می پیچی دست چپ ، صد قدم بری جلو نونواییه . کمی

    این پا واون پا کردم و گفتم:

    -ببخشیدها پول خرد دارین ؟ نمی خوام حمید رو بیدار کنم . می ترسم نونوایی پول خرد نداشته باشه.

    -آره ننه دارم ، برو سر طاقچه بردار.

    وقتی برگشتم حمید هنوز خواب بود ، چای را دم کردم ، برگشتم تا از یخچال پنیر را در بیاورم که با هیکل غریبه که در

    چهارچوب در آشپزخانه ایستاده بود روبرو شدم به شدت تکان خوردم و بی اختیار گفتم:

    -وای ...! او به سرعت خودش را کنار کشید ، دوباره دستهایش را به حالت تسلیم بالا برد و گفت:

    -نه ! نه ! ترو خدا نترس ، مگه من لولو خور خوره ام ؟ از خودم ناامید شدم ، یعنی من اینقدر ترسناکم ؟

    خنده ام گرفت ، با دیدن خندة من آرامش یافت دستهایش را به بالای در گرفت وگفت:

    -انگار امروز حالت بهتره.

    -بله متشکرم ، تا چند دقیقه دیگر صبحونه حاضر می شه.

    -به به ! صبحانه ! اینجاها را هم که تمیز کردی ، بیخودی نبود مامان می گفت وقتی زن تو خونه باشه همه چیز مرتب می

    شه ، فقط خدا کنه من بتونم ، وسایلمو پیدا کنم ، من به اینهمه مرتب بودن عادت ندارم.

    و به طرف دستشویی رفت ، بعد از چند دقیقه صدایش را شنیدم که گفت:

    -ببین ... حولۀ حمام اینجا بود ، کجا گذاشتیش ؟

    رفتم حوله را که تا کرده بودم آوردم ، سرش را از لای در بیرون آورد و گفت:

    -راستی اسم تو چی بود ؟

    جا خوردم حتی اسم مرا هم نمی داند، بالاخره سر عقد چند بار اسمم را خوانده بودند ، چقدر برایش بی تفاوت بود و یا تا

    چه میزان در فکرهای خودش غرق بوده که به این راحتی فراموش کرده است ، با سردی گفتم:

    -معصوم!

    -آها معصومه ! حالا معصومه یا معصوم.

    -فرقی نمی کنه همه بهم میگن معصوم.

    -نگاهی دقیق تر به صورتم کرد وگفت:

    -آها ... خوبه ... بهت می آد.

    قلبم فشرده شد ، او همین را گفته بود ، ولی عشق ومحبت او کجا و بی تفاوتی این کجا ؟ او به قول خودش روزی هزار

    بار اسم مرا تکرار می کرد ، چشمانم پر از اشک شد ، به آشپزخانه برگشتم ، وسایل صبحانه را به هال بردم و سفره را

    پهن کردم.

    غریبه با موهای حلقه حلقه و خیش در حالیکه حوله را پشت گردنش انداخته بود یک راست به طرف سفره آمد ،

    چشمهای سیاه ، مهربان وخندانی داشت ، احساس ترسی که داشتم به کلی برطرف شد.

    -به به ! عجب صبحونه ای نون تازه هم که داریم ، اینم از مواهب زن داشتنه.

     

    احساس کردم این را برای خوشایند من می گوید ، می خواست از اینکه نام مرا به خاطر نداشته به نوعی عذرخواهی کند

    . چای را جلویش گذاشتم ، چهار زانو نشست و در حالیکه پنیر را روی نان می گذاشت گفت:

    خوب ، تعریف کن ، چرا از من اونقدر ترسیدی ؟ من ترسناکم یا هر کس دیگه هم اون شب به اسم شوهر به اطاق

    خوابت می اومد وحشت می کردی ؟

    -فرقی نمی کرد ، از هر کسی که بود می ترسیدم.

    و در دل ادامه دادم جز سعید که اگر او بود با تمام وجود به آغوشش می پریدم.

    -پس چرا عروسی کردی ؟

    -مجبور بودم.

    -چرا ؟

    -خانوادم معتقد بودن که وقت ازدواجمه.

    -ولی تو هنوز خیلی جوونی به نظر خودت هم وقتش بود ؟

    -نه ! من می خواستم درس بخونم.

    -خوب چرا نخوندی ؟

    -می گفتن برای دختر تصدیق ششم ابتدایی کافیه ، تازه من این سالها رو هم بسکه التماس کردم اضافه خوندم.

    -پس تو رو مجور کردند که سر سفرة عقد بشینی و نذاشتند به مدرسه که خواست مشروعت بود بری ؟

    -آره.

    -چرا مقاومت نکردی ؟ چرا جلوشان نایستادی ؟ چرا عصیان نکردی ؟

    رنگش کمی برافروخته شده بود . تو باید حقتو به زور هم که شده می گرفتی ، اگه کسی زیر بار زور نمی رفت اینهمه

    زورگو توی دنیا پیدا نمی شد ، همین مظلومیت ها بنیان ظلم و اینقدر محکم می کنه.

    متحیر نگاهش کردم مثل اینکه خیلی

    ز واقعیت پرت بود . خنده ام گرفت ، با همان لبخند که گویا تمسخر آمیز هم بود

    گفتم:

    -پس شما زیر بار زور رفتید؟

    -خشکشش زد ، ساکت شد ، با تعجب نگاهم کرد وگفت:

    -کی ؟ منو می گی ؟

    -بله ، شما رو هم به زور سر سفرة عقد نشوندن ، مگه غیر از اینه ؟

    -کی همچین حرفی زده ؟

    -خوب مشخصه ، نمی تونین بگین که در آرزوی ازدواج لحظه شماری می کردین ، بیچاره مادرتون چقدر زحمت کشیده

    ، غش وضعف کرده تا شما حاضر شدین زن بگیرین.

    -اینا رو مامانم گفته ، نه ... ؟ خوب البته راست گفته ، می دونی حق با توست ، منم مجبور شدم ، زور همیشه کتک ودعوا

    وشکنجه نیست ، گاهی با کمک عشق و محبت زور می گن و دست وپای آدمو می بندن ، ولی وقتی به خاطر دلخوشی

    مامان قبول کردم که زن بگیرم فکر نمی کردم هیچ دختری با این شرایط زن من بشه.

    مدتی در سکوت به صبحانه خوردن ادامه دادیم ، بعد فنجان چای را در دست گرفت به مخده تکیه داد وگفت:

    -اما تو هم خوب ذلیلی هستی ها ... ، خوشم اومد ، سر بزنگاه آدمو خیط می کنی . و شروع به خنده کرد منهم خندیدم.

    -می دونی چرا نمی خواستم زن بگیرم ؟

    -نه! چرا ؟

    -چون آدم متأهل زندگیش مال خودش نیست ، دست وپایش بسته می شه ، گرفتار می شه نمی تونه به ایده آلهایش

    فکر کنه و دنبال اونا بره یک نفر می گه مرد وقتی زن می گیره متوقف می شه وقتی بچۀ اول دنیا می آد به زانو می افته با

    بچۀ دوم به سجود می ره یا بچۀ سوم دیگه فنا می شه ، یا یک چیز شبیه به این . البته منم بدم نمی آد صبحونه ام حاضر

     

    باشه خونه ام تمیز باشه ، کسی باشه بهم برسه ، کارامو بکنه لباسامو بشوره ، ولی این ناشی از خودخواهی انسانه و به

    تربیت غلط مرد سالاری ما بر می گرده . من معتقدم که نباید در مورد زن اینجوری فکر کرد به نظر من زنها از ستمدیده

    ترین اقشار تاریخند ، اولین گروه انسانی که بوسیله گروه دیگر استثمار شد زنها بودند ، همیشه به عنوان وسیله مورد

    استفاده قرار گرفته اند و هنوز هم می گیرند.

    با اینکه حرفهایش کمی کتابی بودند و معنی بعضی کلمه ها مثل استثمار را خوب نمی دانستنم ولی خیلی خوشم آمد ، این

    جمله که زنها ستمدیده ترین قشر تاریخند در ذهنم حک شد.

    -برای همین نمی خواستید زن بگیرید؟

    -بله نمی خواستم گرفتار بشم ، چون این خاصیت تفکیک ناپذیر ازدواجهای سنتی است ، حالا اگر دوست و هم مرام و

    هم عقیده بودیم ، چیز دیگری بود.

    -خوب چرا با کسی که هم مرام بود ازدواج نکردید ؟

    -دخترای گروه ما به راحتی تن به ازدواج نمی دن ، اونها هم خودشون رو وقف هدف کردن ، مادرم هم از تمام بچه های

    ما متنفره ، می گفت اگه یکی از اونا رو بگیری ، خودمو می کشم.

    -شما دوستشون داشتید ؟

    -چی رو دوست داشتم ... ؟ اوه نه ! اشتباه نکن ، منظورم این نیست که مثلاً من عاشق کسی بودم و مادرم مخالفت کرد ،

    با این حرفهای احمقانه ، نه ! توی ماها اصلاً از این حرفها نیست ، چون اونا اصرار داشتند من زن بگیرم ، منم می خواستم

    با یک ازدواج درون گروهی که مانع فعالیتهام نشه ، غائله رو ختم کنم ولی خوب مامان دستمو خوند،

    -درون گروهی ؟ منظورتون چه گروهیه ؟

    -گروهی خاصی نیست همین ها که جمع می شن تا یک فعالیتهای باارزش انجام بدن فعالیتهایی که به نفع مردم محروم

    باشه ، بالاخره هر کسی در زندگی ایده ها و اهدافی داره و در آن جهت حرکت می کنه ، تو هدفت چیه ؟ می خواهی در

    چه جهتی حرکت کنی ؟

    -قبلاً هدفم درس خوندن بوده ، ولی حالا... نمی دونم.

    -نکنه تا آخر عمرت می خوای این خونه را بسابی ؟

    -نه! ...

    -پس چی ؟ اگه هدفت درس خوندنه خوب بخون ، چرا جا می زنی ؟

    -آخه کسی رو که ازدواج کرده باشه مدرسه راه نمی دن.

    -یعنی تو نمی دونی راههای دیگه ای هم برای درس خوندن هست ؟

    -مثلاً چه راهی ؟

    -خوب برو کلاس شبانه ، متفرقه امتحان بده ، آدم که حتماً نباید مدرسه بره.

    -اونو می دونم ولی آخه مگه از نظر شما اشکال نداره ؟

    -نه چه اشکالی داره ؟ خیلی هم خوبه ، من ترجیح می دم با آدم تحصیل کرده و باشعور سرو کار داشته باشم ، اصلاً این

    حق توست ، من چکاره ام که مانع تو بشم ، من که زندانبان تو نیستم.

    هاج وواج مانده بودم اصلاً حرف هایی را که می شنیدم باور نمی کردم ، این دیگر چه جور آدمیست ؟ چقدر با مردهایی

    که تا بحال شناخته ام فرق دارد ، احساس کردم چراغی به بزرگی یک خورشید در زندگیم روشن شده زبانم از

    خوشحالی بند آمد ، بی اختیار گفتم:

    -راست می گید ؟ آخ اگه بزارید درس بخونم...

    از حالت من خنده اش گرفته بود ، با بزرگواری گفت:

    -معلومه که راست می گم این حق توست لازم نیست از کسی تشکر کنی ، هر آدمی باید بتونه هر کاری رو که دوست

    داره و فکر می کنه که درسته انجام بده ، معنی همسر این نیست که مانع فعالیتهای طرف مقابل بشی ، بلکه باید از او

    پشتیبانی کنی ، اینطور نیست ؟

    با تمام وجود سر تکان دادم و حرفهایش را تصدیق کردم ، منظورش را هم خوب فهمیده بودم منم نباید مانع کارهای او

    باشم.

    این تفاهم پس از آن قانون نانوشتۀ زندگی ما شد ، قانونی که هر چند بر اساس

    من از برخی حقوق انسانیم بهرمند

    شدم ولی در نهایت به سود من نبود.

    آن روز او سرکار نرفت و من البته نپرسیدم چرا. برای نهار به منزل پدر و مادرش رفتیم ، که شب عازم سفر بودند .

    برای پوشیدن لباس مدتی در اطاق معطل شدم نمی دانستم چه باید بپوشم ، با خود گفتم مثل همیشه روسریم را سر می

    کنم اگر گفت چرا ، چادر می پوشم ، وقتی از اطاق بیرون آمدم نگاهی به روسریم انداخت گفت:

    -این چیه ؟... باید باشه ؟

    -خوب از وقتی پدرم اجازه داد من همیشه روسری زدم ، حالا اگه شما ناراحتین چادر سر می کنم.

    -اوه نه !نه! همین هم زیادیه ، البته میل خودته ، هر جوری که دوست داری لباس بپوش ، این هم از حقوق انسانیه.

    آن روز بعد از مدتها احساس سرخوشی کردم ، احساس داشتن پشتوانه ای مطمئن ، احساس دسترسی به رؤیاهایی که تا

    همین چند ساعت پیش امکان ناپذیر به نظر می رسیدند ،با آرامش در کنارش قدم می زدم . با هم حرف می زدیم . او

    بیشتر صحبت می کرد . گاه حرفهایش خیلی ادبی و کتابی می شد و مثل معلمی که برای شاگرد کودنی درس می گوید

    سخن می گفت . ولی برای من اصلاً ناخوشایند نبود . او واقعاً باسواد بود . از نظر تجربه وتحصیل من حتی شاگرد او هم

    محسوب نمی شدم . مبهوت گفتارش بودم و از این رابطه لذت می بردم.

    در منزل آنها همه دورمان را گرفتند . خواهر بزرگش منیر خانم هم با دو پسرش از تبریز آمده بود ، پسرها یک جور

    حالت غریبه گی داشتند زیاد با بقیه نمی جوشیدند ، بیشتر با خودشان ترکی حرف می زدند ، خود منیر خانم هم با

    خواهرانش خیلی فرق داشت ، از آنها خیلی بزرگتر می نود ، به نظرم بیشتر شبیه خاله اشان بود تا خواهرشان ، از اینکه

     

    می دیدند من وحمید با هم خوب هستیم و حرف می زنیم خوشحال بودند . حمید یکسره با مادر وخواهرها شوخی می

    کرد ، به آنها متلک می گفت ؛ و از همه عجیب تر آن که آنها را می بوسید من خیلی خنده ام می گرفت و تعجب می

    کردم . در خانۀ ما مردها زیاد با زنها صحبت نمی کردند ، چه رسد به شوخی و خنده ، از محیط وفضای خانه شان خوشم

    آمد . اردشیر پسر منصوره چهار دست و پا راه می رفت ، خیلی شیرین و ودوست داشتنی بود و بدون غریبی خودش را

    بغل من می انداخت ، احساس خوبی داشتم ، از ته دل می خندیدم . مادرش گفت:

    -خوب الحمدالله ، عروسمون خندیدن هم بلده ما تا به حال خنده اشو ندیده بودیم . منصوره دنبالۀ حرف را گرفت:

    -اتفاقاً وقتی می خنده چقدر هم خوشگلتر می شه ، با اون چالهای رو گونه هاش ، به خدا من اگه جات بودم همیشه می

    خندیدم . سرخ شدم و سرم را پایین انداختم . منصوره ادامه داد ، داداش خوشت اومد . دیدی چه دختر خوشگلی برات

    پیدا کردیم ، بگو دستت درد نکنه.

    حمید با خنده گفت:

    -دست شما درد نکنه.

    منیژه اخمهایش را در هم کشید و گفت:

    -حالا چتونه ، چرا مثل آدم ندیده ها رفتار می کنین ؟

    و از اطاق بیرون رفت . مادرش گفت:

    -ولش کنید ، بالاخره اون همیشه عزیز درددانۀ داداشش بوده . من که خیلی خوشحالم ، حالا که با هم می بینمتون خیالم

    راحت شد ، خدا رو صد هزار مرتبه شکر ، حالا دیگه می تونم تو خونۀ خدا نذرمو ادا کنم.

    در این موقع پدرش وارد شد . ما ایستادیم و سلام کردیم ، پدرش پیشانی هر دومان را بوسید من سرخ شدم . با مهربانی

    گفت:

    -خوب عروس خانم ، حالت چطوره ؟ پسرم که اذیتت نکرده ؟!

     

    ادامه دارد... 

     کسب درآمد اپیزو کسب درآمد پاپ اپ