close
تبلیغات در اینترنت

جلوگیری از کپی کردن مطالب

رمان سهم من قسمت هفتم
درخواست فیلم،آهنگ،بازی و ... دانلود فیلم،سریال،انیمیشن دانلود آهنگ و موزیک ویدیو آموزش دانلود از سایت
  • عضویت در کانال ما @twindlsub
    • دانلود فیلم خرگیوش

      دانلود فیلم خرگیوش

    • دانلود رایگان سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم

      دانلود رایگان سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم

    • دانلود سریال ترسناک ایرانی احضار

      دانلود سریال ترسناک ایرانی احضار

    • دانلود موزیک ویدیو جدید Inna به نام Sin Ti

      دانلود موزیک ویدیو جدید Inna به نام Sin Ti

    • دانلود آهنگ جدید INNA به نام Sin Ti

      دانلود آهنگ جدید INNA به نام Sin Ti

    • دانلود آهنگ جدید حامد همایون به نام البرز با لینک مستقیم

      دانلود آهنگ جدید حامد همایون به نام البرز با لینک مستقیم

    • دانلود آهنگ جدید سینا درخشنده به نام حس قشنگ با لینک مستقیم

      دانلود آهنگ جدید سینا درخشنده به نام حس قشنگ با لینک مستقیم

    • دانلود فیلم ایرانی زنده باد خودم

      دانلود فیلم ایرانی زنده باد خودم

    • دانلود آهنگ دوست دارم این هوارو از مهدی جهانی

      دانلود آهنگ دوست دارم این هوارو از مهدی جهانی

    • دانلود سریال ایرانی ممنوعه با لینک مستقیم

      دانلود سریال ایرانی ممنوعه با لینک مستقیم

    داستان سهم من قسمت هفتم

    همراهان سایت سلام

     

    از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم

     

     

     

    داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی

     

     

    فردای انروز خواستگارهای جدید امدیند احمد خانه نیامد محمود هم وقتی فهمید همه زن هستند و حجاب کاملی ندارند

    اصلا وارد اطاق مشد خانم جون و اقاجون با نگاهی خریدارانه براندازشان کردند پروین خانم همه کاره بود و اون وسط

    جولون می داد خود پسره نیامده بود مادر و خواهرهایش بودند مادر چادر مشکی سرش بود ولی خواهرها حجاب

    نداشتند واقعا تومنی 7 صنار با خواستگارهایی که ان روز امده بودند فرق داشتند.پروین خانم بازار می کرد وقتی من

    چای اوردم گفت:

    -می بینید چقدر خوشگله حالا ابرواشو که برداره چی می شه؟فقط از سرما خوردگی و تب اون هفته یه ذره لاغر شده.

    من با تعجب و اخم نگاهش کردم خواهر بزرگتر گفت:

    -لاغری که مده الان همه دارن خودشونو می کشن که لاغر بشن داداشم اینقده از زن های چاق بدش می اد.

    برق شادی در چشمان خانم جون درخشید پروین خانم لبخند زد و با غرور به خانم جون نگاه کرد انگار از او تعریف

    کرده بودند من طبق دستور خنم جون در اطاق بغلی نشستم.بساط چای را هم اورده بودند بالا که من مجبور نباشم بالا و

    پایین بروم و یک وقت ابروریزی به بار بیاورم.تند تند حرف می زدند و با سرعت جلو می رفتند.گفتند:

    -پسرشون تا سال اخر حقوق درس خونده وی هنوز مدرکشو نگرفته.

    خانم جون گفت:

    وا چرا حقوقشو نگرفته؟

    اقاجون چشم غره ای رفت و گفت:

    -نه خانم ایشئن درس حقوق می خونن.گخانم جون فهمید که عوضی حرف زده و ساکت شد.

    -حالا مشغول کار در بنگاه نشر کتابه در واقع این بنگاه نصفش مال باباشه حقوقش هم بد نیس می تونه زندگی زن و بچه

    شو بچرخونه خونه هم داره البته مال خودش نیس مال مادربزرگشه پایین مادر بزرگش می شینه بالا رو هم درست

    کردیم برای حمید جون می دونین پسرا دوست دارن زود منتقل بشن خوب اینم یه دونه پسره باباش هر چی بخواد

     

    براش انجام می ده.

    -اقاجون من من کنان گفت:

    خوب حالا کجا تشریف دارن کی می تونیم زیارتشون کنیم؟

    -والله موضوع همینه پسرم همه چیزو سپرده دست من و خواهراش گفته شما بپسندین مثل اینکه من پسندیدم الان هم

    ماموریته رفته مسافرت.

    اقاجون گفت:

    خوب ایشالله کی بر می گردن؟

    -خواهر کوچیکه پرید وسط.

    -ایشالله برای عقد و عروسی.

    خانم جون با تعجب گفت:

    -وا..ا؟یعنی تا عقد ما نباید داماد رو ببینیم؟این دیگه چه جورشه؟یعنی خود ئامائ نمی خواد یه نظر داماد نمی خواد یه

    نظر عروسشو ببینه؟یه نظر که حلاله...

    خواهر بزرگتر در حالی که سعی می کرد با ارامش صحبت کند تا خانم جون به خوبی همه ی مسائل را درک کند گفت:

    -والله موضوع حلال و حرومی نیست موضوع اینه که الان حمید نیستش ما عکسشو اوردیم دختر خانم ببینن ما هم که

    دختر خانمو دیدیم نظر حمید هم عین نظر ماس.

    -وا...؟!اخه مگه می شه ؟شاید داماد عیب و علتی داشته باشه.

    -ا...خانم زبونتو گاز بگیر پسرم مثل شاخ شمشاده خدا نکنه عیبی داشته باشه مگه نه پروین خانم؟پروین خانم دیدتش.

    -بله!بله!من دیدم نه ماشاالله هیچ عیب و علتی نداره خیلی هم خوش تیپه البته به چشم خواهری

    خواهرش عکسی از کیفش در اورد به دست پروین خانم داد پروین خانم عکس را بالا گرفت جلوی چشم خانم جون و

     

    گفت:

    -ببینید ماشاالله چه اقاس.

    -حالا عکسشو نشون دختر خانم بدینواگه پسندیدن انشاالله موضوعو تا هفته ی دیگه تموم کنیم.

    اقاجون گفت:

    -خواهش می کنم خانم من هنوز علت این عجله رو درست نفهمیدم چرا صبر نکنیم تا خودشون بیان؟

    -از شما چه پنهون اقای صادقی ما وقت نداریم راست و حسینی اینه که من و پدرش هفته دیگه عازم مکه هستیم می

    خوایم همه کارامونو کرده باشیم فقط نگرانیم حمیده که اصلا فکر خودش نیست اگه اونم زن داشته باشه من با خیال

    راحت می رم از قدیم گفتن کسانی که می رن حج نباید کار نیمه تموم داشته باشن باید تکلیف همه چیزو روشن کنن

    وقتی ه حرف دختر شما شد من استخاره کردم خوب اومد تا حالا برا هیچ دختری اینقدر خوب در نیومده بود اینه که

    فهمیدم تا قبل از رفتنم باید کارو یکسره کنم شاید دیگه برنگشتم.

    -نه انشاالله بر می گردین به سلامتی و خوشی هم برمی گردین.

    خانم جون بلند شد عکس در دست گفت:

    -خوشا به سعادتتون کاش قسمت ما هم بشه بریم هونه ی خدا.

    امد اطاق پهلویی عکس را گرفت جلوی من.

    -بیا ببین هر چند که وصله ی ما نیستن ولی من می دونم تو از اینجور ادما بیشتر خوشت می اد تنگار شانست گفته.

    با دست عکس را پس زدم.

    ****

    همه حرفها با سرعت گفته شد ظاهرا اقاجون کاملا قانع شده بود که حضور دادماد هیچ ضورورتی ندارد خیلی عجیب بود

    انها جدا می خواستند در عرض یک هفته عروسی را راه بیندازند تنها نگرانی خانم جون این بود که در این فرصت کوتاه

    چگونه همه کارها را به انجام برساند؟که پروین خانم به کمک امد و همه چیز را به گردن گرفت.

     

    -شما اصلا نگران نباشین فردا می ریم خرید.خودم هم دوروزه لباسشو می دوزم خیاطی های دیگه تونم با من.

    -ولی اخه جهازش چی میشه ؟البته من برا دخترام از روزی که دنیا میان وسیبه می خرم و کنار می ذارم ولی خوب هنوز

    خیلی چیزا کم و کسر داره تازه

    لی چیزاش هم قمه !باید بریم بیاریم.

    -خانم شما نگران نباشین حالا بذارین برن خونشون پاتختی رو ما وقتی برگشتیم می گیریم تا اون موقع وقت داریم کم و

    کسری هاشون جبران کنیم بالاخره هحمید هم یه چیزایی داره.

    ****

    برای فردا ی ان روز قرار خرید حلقه را گذاشتند و دعوت کردند که هر شبی که ما و برادرهایم وقت داشته باشیم به

    خانه ی انها برویم تا زندگیشان را از مزدیک ببینم و همه با هم اشنا شویم .قلبم به طپش افتاد.داستان جدی شده بود

    باور نمی کردم با این سرعت مگر می شود؟بی اختیار گفتم وای سعید به دادم برس چطور باید در مقابل این ها مقاومت

    کنم؟خشمی شدید نسبت به پروین خانم احساس کردم دلم می خواست کله اش را بکنم.با رفتن انها بحث و گفتگو

    شروع شد:

    -منکه برای خرید حلقه نمی ام اونم مادرش نمی اد.معصوم هم که نمی تونه تنهایی بره پروین خانم تو باهاش برو.

    -چشم حتما پارچه لباسشو هم باید بخریم راستی یادتون باشه شما هم باید برای داماد حلقه بخرین.

    -هونز نمی تونم بفهمم چرا داماد خودش نمی اد جلو.

    -به دلتون بد نیارین اقا به خدا من می شناسمشون نمی دونین چه ادمای خوبی هستن حالا هم برا اینکه خیالتون راحت

    بشه ادرس خونشونو که دادن برین تحقیق کنین.

    -اثا مصطفی جهازشو چه کنیم؟شما با پسرا باید یک سفر برین قم مسها و ظرفهای چین و چند دست رختخواب داره

    گذاشتم زیرزمین خونه خواهرت ولی بقیه رو چه کنیم؟

    -خودتونو ناراحت نکنین خودشون گفتن مهم نیست تقصیر خودشونه که اینهمه عجله دارن تازه بهتر شما هر چی کم و

    کسری بود بذارین گردن اونا.

     

    اقاجون با ناراحتی گفت:

    -من که دخترمو لخت و پسی نمی فرستم خونه ی شوهر یک چیزایی که هست یک چیزایی هم تو هین هفته می

    خریم.بقیه اش هم سر فرصت.

    تنها کسی که در این گفتگوها هیچ نقشی نداشت نه اظهار نظر می کرد نه سوالی داشت نه عقیده اش برای کسی مهم بود

    من بودم.تمام شب بیدار نشستم دلهر و اضطراب و غم وجودم را می لرزاند از خدا می خواستم مرا بکشد و از این ازدواج

    زورکی نجات دهد.

    صبح حالم خیلی بد بود خودم را به خواب زدم تا همه از خانه بیرون رفتند صدای اقاجون را می شنیدم که با خانم جون

    صحبت می کرد می خواست ان روز برای تحقیقات از تمام نیروهایش استفاده کند و سر کار نمی رفت بعد هم گفت:

    -خانم پول گذاشتم سر طاقچه برا حلقه ببین بسه.

    خانم جون پولها رو شمرد و گفت:

    -اره فکر نکنم بیشتر از این بشه.

    اقاجون با علی رفتند.خوشبختانه از اول تابستان اقاجون علی را با خودش به مغازه میبرد بهمین دلیل ما آرامش داشتیم

    وگرنه با وجود او خدا میداند چه بر سر من می آمد.خانم جون آمد بالای سرم و گفت:پاشو پاشو دیگه باید حاضر بشی

    گذاشتم امروز خوب بخوابی که سرحال باشی.

    در جایم نشستم زانوهایم را بغل گرفتم و با جدیت گفتم:من نمیرم!وقتی مردها خانه نبودند من شیر میشدم.

    پاشو خودتو لوس نکن.

    من هیچ جا نمیرم.

    غلط میکنی حالا که شانست گفته مگه میزارم لگد به بخت خودت بزنی؟

    کدوم شانس؟شما اصلا میدونین اینا کین؟اصلا معلومه پسره کیه؟حتی حاضر نیست خودشو نشون بده.

     

    در همین موقع زنگ در بصدا در آمد پروین خانم بزک کرده و سرحال با چادر مشکی وارد شد و گفت:گفتم زود بیام

    ببینم کاری ندارین راسی یه مدل لباس عروس خوشگلم پیدا کردم باید پارچه رو مطابق اون بخریم میخواهین مدلشو

    ببینین؟

    پروین خانم دستم به دامنت این دختره باز لج کرده بیا راش بنداز.

    پروین خانم کفشهای پاشنه بلندش را در آورد و وارد اتاق شد و با خنده گفت:سلام عروس خانم پاشو پاشو دست و رو

    تو بشور الان میرسن اونوقت میگن چه عروس تنبلی داریم.

    با دیدن پروین خانم خشم در وجودم زبانه کشید فریاد زدم:بتو چه!اصلا تو چه کاره ای؟چقدر ازشون گرقتی که دلالی

    کنی؟

    خانم جون زد تو صورتش و گفت:وای خاک عالم به سرم خفه شو دختر این دختره پاک شرمو خورده حیا رو قی کرده.

    و بطرف من حمله ور شد پروین خانم با دست جلوی او را گرفت :عیب نداره عصبانیه من خودم باهاش حرف میزنم شما

    برین بیرون تا نیم ساعت دیگه حاضر میشیم شما بفرمایید.

    خانم جون رفت پروین در را بست به پشت در تکیه داد چادرش لی زخورد و روی زمین ولو شد بمن زل زده بود ولی

    کاملا مشخص بود که مرا نمیبیند جایی خیلی دورتر از این اتاق را نگاه میکرد دقایقی به سکوت گذشت با تعجب و

    کنجکاوی نگاهش کردم وقتی شروع به حرف زدن کرد صدیاش برایم نا اشنا بود آن زنگ همیشگی رو نداشت تلخ و

    گرفته بود.

    وقتی پدرم مادرمو از خونه بیرون کرد من دوازده سالم بود کلاس پنجم بودم یه مرتبه شدم مادر 3 خواهر و برادر

    کوچیکتر از خودم به اندازه یک مادر واقعی ازم توقع داشتن باید تمام خونه رو میچرخوندم غذا میپختم لباس میشستم

    جارو میکردم به بچه ها میرسیدم وقتی هم که پدرم زن گرفت چیزی از وظایف من کم نشد زن پدرم مثل بقیه زنا بود

    نمیگم ما رو شکنجه میداد یا گرسنه نگه میداشت ولی خوب بچه های خودشو بیشتر از ما میخواست.شاید هم حق

     

    داشت.بمن از بچگی گفته بودن نافتو به اسم امیر حسین بریدن واسه همین

    از همون اول منو عروس خوشگلم صدا

    میکرد.نمیدنم از کی ولی از وقتی یادمه عاشقه امیر بودم بعد از رفتن مادرم همه امید و دلخوشیم او بود امیرم منو خیلی

    دوست داشت به هر بهانه ای می اومد خونه ما کنار حوض مینشست کار کردن منو تماشا میکرد.میگفت تو هنوز دستات

    خیلی کوچیکه چطوری اینهمه لباسو میشوری؟منم سخت ترین کار را رو میذاشتم جلو اون میکردم از اینکه با اونهمه

    دلسوزی نگام میکرد لذت میبردم اونم برای عمو و زن عموم تعریف میکرد که من چقدر سختی میکشم هر وقت عموم

    می اومد خونه ما به پدرم میگفت:مرد این بچه گناه داره تو داری ظلم میکنی تو و زنت زدین به تیپ و تاپ همدیگه این

    بدبخت چه تقصیری کرده که باید توونشو بده از خر شیطون بیا پایین برو دست زنتو بگیر و بیار خونه.

    نه داداش امکان نداره دیگه اسم اون زنیکه رو پیش من نیارین سه طلاقش کردم که دیگه راه برگشتی نباشه.

    پس یه فکری بکن این بچه داره از دست میره.

    زن عموم موقع خداحافظی منو بغل میکرد و سرمو میون سینه هاش میگرقت بوی مادرمو میداد نمیدونم چرا بی اختیار

    اشکام سرازیر میشد شاید لوس میشدم به هر حال آقام بالاخره فکری کرد و رفت زن بابامو گرفت که از شوهر قبلیش

    دو تا بچه داشت .دیگه خونمون شد بود عین کودکستان شدیم 6 تا بچه قد و نیم فد که بزرگش من بودم نمیگم همه

    کارای خونه رو من میکردم ولی هر دو از صبح تا شب میدویدم و بازم کار نیمه تموم داشتیم مخصوصا که زن بابام خیلی

    هم اهل نجسی و پاکی بود.در ضمن خیلی هم از عموم و زن عموم بدش می اومد اونارو طرفدار مادر من میدونست.اول از

    همه پای پسر عمومو از خونه ما برید به اقام گفت معنی نداره پسره نره خر دم به دقیقه بیاد اینجا بشینه ما رو دید بزنه

    دختره هم دیگه گنده شده باید رو بگیره.

    یکسال بعد سرما با خانواده عموم قطع رابطه کردیم دلم براشون پر میزد تنها راه دیدنشون رفتن به خونه عمه بود به

    دختر عمه هام التماس میکردم منو شب نگه دارن برای اینکه زن بابام غر نزنه مجبور بودم خواهر و برادرامو هم نگه

    دارم یکسال دیگه هم همینجوری گذشت هر دفعه که امیرحسینو میدیدم قد بلندتر شده بود نمیدونی چقدر خوشگل بود

     

    مژه هاش مثل سایبون رو چشاش سایه میانداخت برام شعر مینوشت تصنیفهایی که دوست داشت برام میخرید میگفت

    صدات قشنگه اینو یاد بگیر و بخون.راستش منکه سواد درست و حسابی نداشتم از وقتی مدرسه نمیرفتم چیزایی رو که

    بلد بودم هم فراموش کرده بودم میگفت خودم بهت درس میدم وای که چه روزایی بود کم کم عمه ام هم از اینکه ما

    میرفتیم اونجا میموندیم خسته شد شوهرش هم یه ریز غر میزد مجبور شدیم کمتر همدیگه رو ببینیم.عید سال بعد

    التماس کردم که بریم دیدن عمو آقام داشت راضی میشد ولی زن بابام گفت پامو خونه اون عفریته نمیذارم.

    نمیدونم بین زن بابام و زن عموم چی گذشته بود که اینهمه از هم بدشون می اومد بیچاره من که این وسط گیر کرده

    بودم.دفعه آخری که درست دیدمشون عید همان سال منزل عمه ام بود عمه برنامه را طوری ترتیب داده بود که بابام

    عموم با هم روبرو بشن میخواست آشتیشون بده همه در اتاق مهمونخونه طبقه بالا نشسته بودن ما رو از اتاق بیرون

    کردند من و امیر تو اتاق پایین نشستیم بچه ها تو حیاط بازی میکردند دختر عمه هام تو آشپزخونه چای میریختند ما

    تنها بودیم امیر دستمو گرفت تمام تنم داغ شد دستهای او هم گرم و مرطوب بود گفت:پروین من و بابام حرفامونو زدیم

    قرار شد امسال که دیپلم بگیرم بیام خواستگاریت باباک گفته عقد میکنیم بعد من میرم سربازی.

    دلم میخواست خودمو بندازم تو بغلش و از خوشحالی گریه کنم نفسم بند آمده بود گفتم:یعنی همین تابستون؟

    آره اگه من تجدیدی نیارم مدرسه تموم میشه.

    تو رو خدا تجدیدی نیار.

    قول میدم بخاطر تو هم که شده امسال حسابی درس بخونم.

    دستمو فشار داد انگار قلبمو توی مشتش گرفته بود و میفشرد گفت:دیگه طاقت دوریتو ندارم.

    آه...!چی بگم اینقدر این حرفارو و این صحنه رو برای خودم تکرار کردم که تمام لحظه هاش مثل فیلم سینمایی جلو

    چشمامه اونقده در عوالم خودمون غرق بودیم که نفهمیدیم کی دعوا شروع شد وقتی به راهرو رسیدیم آقام و زنش

    داشتم بد و بیراه گویا از پله ها پایین می آمدند زن عموم از لبه نرده پله ها دولا شده بود و به فحشهای زن بابام جواب

     

    میداد عمه ام دنبال آقام میدوید و التماس میکرد که اینطوری نکنید زشته شما باید تو این سال تویی کدورتا رو کنار

    بذارید روی همدیگه رو ببوسین اشتی کنین تو رو ارواح خاک مادرمون تو رو به روح پدرمون دست بردارین شما ها

    برادرین باید پشت همدیگه باشین از قدیم گفتن دو تا برادر اگه گوشت همدیگه رو بخورن استخوناشو دور نمیندازن.

    آقام داشت نزم میشد که زنش گفت:نمی بینین چه چیزا بهمون میگن این چه برادریه؟

    شما هم بس کنین اقدس خانم خوبیت نداره چیزی که نگفتن حالا برادر بزرگتره اگرم یه چیزی رو از دلسوز ی گفته

    شما بدل نگیرین/

    بزرگتره که بزرگتره حالا چون بزرگترن باید هر چی از دهنشون در میاد بگن اینم برادرشه نوکرش که

    س اصلا به اینا

    چه که توی زندگی ما دخالت میکنن ؟اون زنش با اون چشای بابا قویش نمیتونه بهتر از خودشو ببینه .ما فامیل اینجوری

    نخواستیم.

    و دست بچه اش را کشید و از در بیرون رفت.زن عموم پشتش فریاد کشید:برو ریخت خودتو نگاه کن اگه آدم حسابی

    بودی که با دو بچه بیرونت نمیکردن و طلاقت نمیدادن.

    رویای زیبای من حتی یکساعت هم دوام نیاورد مثل یک حباب ترکید و از بین رفت.بعد از اون زن بابام دیگه تصمیم

    قطعی گرفت که بقول خودش داغ منو به دلشون بذاره میگفت خودش همسن من بوده یه بچه هم داشته میگفت دیگه

    حوصله هوویی مثل منو توی خونه نداره حاج آقا همون موقعها اومد خواستگاری نسبت دوری با زن بابام داشت تا

    اونموقع دوبار ازدواج کرده بود میگفت:چون بچه دار نشدم طلاقشون دارم.

    ایندفعه میخواست زن جوون و سالم بگیره که حتما بچه دار بهش احمق!حتی حاضر نبود برای یک لحظه شک کنه که

    شاید اشکال از خودش باشه.آخه نمیشه مردا که عیب و ایراد ندارن اونم مردای پولدار.اونموقع چهل سالش بود یعنی

    25 سال از من بزرگتر زن بابام میگفت:یه دنیا مال و منال داره چند دهنه مغازه تو بازار کلی زمین و ملک طرفای قزوین.

    خلاصه حسابی دهم بابام اب افتاد میگفت:اگه بچه دار بشه تو پول غرقش میکنم.

     

    وقتی میخواستن منو سر سفره عقد بنشونن حالم از حالای تو بدتر بود.به نقطه ای نا معلوم خیره شده بود دو قطره اشک

    از سر مژه هایش چکید.

    چرا همون موقع خودتو نکشتی؟

    خیال کردی آسونه جراتشو نداشتم تو هم از این فکرای بیخودی نکن .بالاخره هر کسی سرنوشتی داره نمیتونی باهاش

    بجنگی خودکشی هم گناه بزرگیه خدا رو چه دید شاید خیر و صلاحت همین باشه.

    خانم جون با مشت به در زد و گفت:پروین خانم چیکار میکنی؟دیر میشه ها!ساعت نه و نیمه.

    پروین خانم اشکهایش را پاک کرد و گفت:نترسین خانم به موقع حاضر میشیم.

    نشست کنار من اینارو برات گفتم که فکر نکنی نمیدونم چه حالی داری.

    پس چرا میخوای منو هم بدبخت کنی؟

    اینا تو رو به هر حا شوهر میدن نمیدونی احمد چه نقشه ها برات کشیده راستی احمد چرا اینقده با تو بده؟

    برای اینکه آقاجون منو بیشتر از اون دوست داره.

    ناگهان با واقعیتی که پشت این حرف بی اختیارم بود پی بردم هیچوقت با این وضوح متوجه این جریان نبودم بله

    آقاجون منو بیشتر از اون دوست داشت.

    اولین صحنه ای که از محبت اون بخاطر دارم مربوط به روزی بود که زری مرد آقاجون از سر کار اومده بود در

    چهارچوب در خشک شده بود خانم جون شیون میکرد ننه قرآن میخواند دکتر سرش را تکان میداد و با نفرت و انزجار

    ار در بیرون میرفت که سینه به سینه آقاجون شد با عصبانیت گفت:این بچه اقلا سه روزه داره جون میکنه حالا دکتر خبر

    میکنید؟اگه بجای این طفل معصوم یکی از پسرات هم بود همین کارو میکردی؟

    آقاجون رنگش مثل گچ سفید شده بود داشت می افتاد دویدم جلو با دستهای کوچکم پاهایش را بغل کردم و ننه جون را

    صدازدم.روی زمین نشست مرا محکم در بغل گرفت سرش را در موهایم فرو برد و بلند گریه کرد ننه جون رسید:پاشو

     

    پسر پاشو تو مردی نباید مثل زنا شیون کنی خدا خودش داده خودش هم گرفته آدم که نباید جلو خدا واسه.

    آقا جون فریاد زد:تو گفتی چیزیش نیس خوب میشه نذاشتی برم دکتر بیارم.

    اونموقع هم فرقی نمیکرد اگه عمرش بدنیا بود میموند حالا هم که نبود اگه جالینوس حکیم را هم که می آوردی فایده

    نداشت اصلا این قسمت ماس دختر بما نیومده.

    این حرفا مزخرفه همش تقصیر توس.

    اولین باری بود که میدیدم آقاجون سر مادرش داد میزنه راستش خیلی هم خوشم آمد بعد از آن آقاجون تا مدتها مرا

    بغل میکرد و بی صدا اشک میریخت من از تکان شانه هایش مفهمیدم.از آن پس سهم محبت و توجهی که از زری دریغ

    شده بود بمن رسید و احمد هرگز این تبعیض را فراموش نکرد و نبخشید.از همان کودکی همیشه نگاه غضب آلود احمد

    دنبالم بود به محض اینکه آقاجون از خانه بیرون میرفت مرا به باد کتک میگرفت حالا احمد به مراد دلش رسیده است

    من از چشم اقاجون افتادم به اعتمادش خیانت کردم او سرخورده و ازرده مرا رها کرده و این بهترین فرصت برای احمد

    است که انتقام تمام این سالها را از من بگیرد .صدای پروین خانم مرا بخود اورد:خبر نداری قرار بود چه بلایی سرت بیاد

    نمیدونی اون پدرسوخته چه آدم کثیفیه خیال نکن کسی به دادت میرسید نمیدونی چقدر نقش بازی کردم چقدر زبون

    ریختم تا احمدو راضی کردم که به اون مرتیکه جواب رد بده و بذاره این خواستگارا بیان دلم برات آتیش گرفته بود تو

    عین پانزده بیست سال پیش خوده منی .دیدم اینا فقط میخوان تو رو شوهر بدن از این سعید بی عرضه هم که خبری

    نیست گفتم اقلا شوهری بکنی که پس فردا زیر کتک سیاه و کبودت نکنه آدم باشه شاید انشالله بهش علاقه مند شدی

    اگرم نشدی بتونی تو هم راه خودتو بری.

    با لحنی گزنده و تلخ گفتم:مثل تو؟

    با سرزنش نگاهم کرد:نمیدونم هر جور دلت خواست هر کسی یه جور انتقامشو از زندگی میگیره و یه جوری اوضاع رو

    برای خودش قابل تحمل میکنه.

     

    در هر حال من آنروز برای خرید حلقه

    گفتند سرما خورده پروین خانم انگشتر نقره ای که در دست من بود در

    آورد و با خودش برد تا حلقه و پارچه و غیره بخره.دو روز بعد هم اقام با محمود و علی رفتند قم و با یک ماشین پر از

    اسباب و اثاثیه برگشتند دم در خانم جون گفت:صبر کنید صبر اینا رو نیارید تو یه راست ببرید خونه خودش پروین

    خانم باهاتون میاد نشونتون میده پاشو دختر پاشو تو هم باهاشون برو خونتو ببین نگاه کن چی کم و کسری داری

    چیزاتو چطوری بچینیم پاشو باریکلا.

    شانه بالا انداختم و با غیظ گفتم:لازم نکرده بگو همون پروین خانم بره منکه خیال شوهر کردن ندارم ظاهرا اونه که

    بیشتر هوله.

    فردای آنروز پروین خانم لباس را برای پرو اورد هر چه کرد حاضر نشدم بپوشم گفت:عیب نداره منکه اندازه های تو

    رو دارم از روی لباسای دیکه ات درستش میکنم حتما خوب میشه.

    نمیدانستم چه باید بکنم تمام مدت دلم شور میزد نه میتوانستم غذا بخورم و نه بخوابم اگر هم چند ساعتی خواب

    میرفتم همه یا کابوس و آشفتگی بود و وقتی بیدار میشدم خسته تر از موقعی بودم که میخوابیدم مانند محکوم به مرگی

    بودم که هر لحظه به زمان مرگ نزدیکتر میشود بالاخره با اینکه خیلی سخت بود تصمیم گرفتم با اقاجون صحبت کنم

    میخواستم به پایش بیفتم و آنقدر گریه کنم تا دلش به رحم بیاید ولی همه مواظب بودند که من حتی یک لحظه با او تنها

    نشوم و خودش هم به وضوح از دستم فرار میکرد.ناخودآگاه با امید معجزه ای بودم فکر میکردم دستی از اسمان در

    آخرین لحظه مرا خواهد ربود ولی هیچ اتفاقی نیفتاد همه چیز طبق برنامه پیش رفت و روز موعود فرا رسید از صبح د

    رخانه باز بود احمد و محمود و علی یکسره میرفتند و می آمدند.دور حیاط صندلی گذاشتند میوه را شستند شیرینی ها را

    چیدند البته تعداد مهمانها خیلی کم بود خانم جون سفارش کرده بود که به هیچکس در قم نگویند تا مبادا کسی به خانه

    ما بیاید و متوجه اوضاع بهم ریخته من بشود به عمه هم گفته بودند عروسی یکی دو هفته دیگر است که خبرتان میکنیم

    ولی عمو عباس را نمیشد نگوییم در واقع جز او کس دیگری از فامیل ما نبود بقیه چند خانواده از فامیلهای داماد بودند و

     

    چند نفر از در و همسایه ها هر چه کردند حاضر نشدم با ارایشگاه بروم پروین خانم اینکار را هم تقبل کرد خودش

    صورتم را بند انداخت زیر ابروهایم را برداشت به موهایم بیگودی بست در تمام مدتی که صورتم را درست میکرد اشک

    از چشمانم سرازیر بود زن عمومیم از صبح برای کمک آمده بود یا بقول خانم جون برای فضولی گفت:وا چه نازک

    نارنجی تو که صورتت مو نداره که اینطور اشکات سرازیر شده.

    بچه ام بسکه ضعیف شده طاقت نداره.

    پروین خانم هم اشک در چشم داشت و گاه گاه به بهانه عوض کردن نخ اشکهایش را پاک میکرد.قرار بود ساعت پنج

    که کمی هوا خنکتر میشد عقد کنند.ساعت 4 خانواده داماد آمدند و با اینکه هوا خیلی گرم بود مردها توی همان حیاط

    آب پاشی شده زیر سایه بلند درخت توت نشستند و خانمها به طبقه بالا رفتند سفره را در همان اتاق بزرکه پایین

    انداخته بودند و من در اتاق پشتی بودم خانم جون سراسیمه به اتاق دوید و گفت:هنوز لباس نپوشیدی ؟زود باش تا یه

    ساعت دیگه آقا میاد!

    تمام تنم میلرزید خودم را روی پاهایش انداختم التماس کردم که این کار را نکنند و گفتم:من نمیخوام شوهر کنم من

    اصلا نمیدونم این مردیکه کیه؟تو رو بخدا نذارید به قرآن خودمو میکشم ها...برید بهمش بزنید بذار برم با اقاجونم

    صحبت کنم منکه بله بگو نیستم حالا ببینید!یا خودتون بهم بزنید یا من جلوی همه میگم راضی نیستم.

    وای خدا مرگم بده ساکت شو این حرفا چیه باز شروع کردی ایندفعه میخوای جلو اینهمه آدم آبروریزی کنی ؟داداشات

    دیگه قیمه قیمه ات میکنن از صبح تا حالا احمد چاقو رو توی جیبش گذاشته گفته اگه یه کلمه حرف بی ربط زد همینجا

    خلاصش میکنم یه ذره به فکر آبروی آقاجون بدبختت باش همینجا سکته میکنه میمیره ها!...

    نمیخوام مگه زوره؟

    خفه شو!صداتو بلند نکن میشنون.

    بطرفم آمد فرار کردم زیر تخت چوبی در دورترین نقطه مچاله شدم بیگودی ها باز شده و در اتاق پراکنده بودند.

    ادامه دارد.....

     کسب درآمد اپیزو کسب درآمد پاپ اپ