close
تبلیغات در اینترنت

جلوگیری از کپی کردن مطالب

رمان سهم من قسمت ششم
درخواست فیلم،آهنگ،بازی و ... دانلود فیلم،سریال،انیمیشن دانلود آهنگ و موزیک ویدیو آموزش دانلود از سایت
  • عضویت در کانال ما @twindlsub
    • دانلود فیلم خرگیوش

      دانلود فیلم خرگیوش

    • دانلود رایگان سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم

      دانلود رایگان سریال هشتگ خاله سوسکه با لینک مستقیم

    • دانلود سریال ترسناک ایرانی احضار

      دانلود سریال ترسناک ایرانی احضار

    • دانلود موزیک ویدیو جدید Inna به نام Sin Ti

      دانلود موزیک ویدیو جدید Inna به نام Sin Ti

    • دانلود آهنگ جدید INNA به نام Sin Ti

      دانلود آهنگ جدید INNA به نام Sin Ti

    • دانلود آهنگ جدید حامد همایون به نام البرز با لینک مستقیم

      دانلود آهنگ جدید حامد همایون به نام البرز با لینک مستقیم

    • دانلود آهنگ جدید سینا درخشنده به نام حس قشنگ با لینک مستقیم

      دانلود آهنگ جدید سینا درخشنده به نام حس قشنگ با لینک مستقیم

    • دانلود فیلم ایرانی زنده باد خودم

      دانلود فیلم ایرانی زنده باد خودم

    • دانلود آهنگ دوست دارم این هوارو از مهدی جهانی

      دانلود آهنگ دوست دارم این هوارو از مهدی جهانی

    • دانلود سریال ایرانی ممنوعه با لینک مستقیم

      دانلود سریال ایرانی ممنوعه با لینک مستقیم

    داستان سهم من قسمت ششم

    همراهان سایت سلام

     

    از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم

     

     

     

    داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی

     

     

    احمد...

    احمد چی...؟

    احمد با چاقو زدش.

    خوب اره ولی چیزیش نشد ...آها...تو از وقتی چاقوی خونی رو دیدی بیهوش شدی تا حالا...!این کابوس و جیغای شبانه

    هم مال همینه من بدبخت اتاقم دیوار به دیوار همین اتاقه هر شب صداتو میشنیدم میگفیت نه!نه!جیغ میزدی سعید

    سعید میکردی مادرت جلو دهنتو میگرفت لابد خیال میکردی احمد سعید رو کشته آره؟برو بچه جون احمد از این

    عرضه ها نداره اصلا مگه میشه یه نفر بره آدم بکشه بعد هم راست راست بگرده و بیاد خونه مملکت قانون داره مگه

    بهمین سادگیه نه جونم خیالت راحت اونشب فقط یه خراش انداخته به بازوش یکی هم به صورتش بعد مغازه دارا و اقای

    دکتر از هم جداشون کردن حتی سعید کلانتری هم نرفت شکایت کنه حالش هم خوبه خودم فرداش دم در داروخانه

    دیدمش.

    انگار بعد از یک هفته راه نفسم باز شد چشمانم رابستم از ته قلب گفتم:خدا را شکر.

    و خودم را روی بالشها انداختم سرم را بدرون آنها فرو بردم و با صدای بلند گریستم.

    تا عید طول کشید تا من تقریبا بحال عادی برگشتم پایم کاملا خوب شده بود ولی هنوز خیلی لاغر بودم.هیچ خبری از

    مدرسه نداشتم و حتی امکان حرف زدن در مورد آنهم نبود.صبحها کمی در خانه میپلکیدم حتی برای حمام رفتن هم

    نمیتوانستم از خانه بیرون بروم .خانم جون آب گرم میکرد و حمامم میداد.در اطرافم جو سرد و تلخی حاکم بود من اصلا

    دوست نداشتم حرف بزنم .اغلب آنقدر غمگین و در فکر بودم که به دور وبرم توجهی نداشتم.خانم جون مواظب بود در

    باره این وقایع چیزی نگوید هر چند که نمیتوانست و گاه چیزهایی را بازگو میکرد که قلبم را بدرد می آورد آقاجون

    اصلا نگاهم نمیکرد گویی وجود نداشتم با بقیه هم خیلی کم حرف میزد همیشه و گرفته و عصبی بود به نظرم پیرتر از

    همیشه می آمد.احمد و محمود سعی میکردند حتی الامکان با من روبرو نشوند صبحها با عجله صبحانه میخوردند و

     

    میرفتند و شبها احمد دیرتر و خرابتر از سابق بخانه می آمد و یک راست میرفت بالا و میخوابید.محمود هم تند تند

    چیزی میخورد و میرفت مسجد.یا در اتاقش تا نیمه های شب دعا و نماز میخواند.از اینکه نمیدیدمشان راضی بودم فقط

    علی مزاحم دائمی بود اذیت میکرد و گاه حرفهای زشت میزد من محلش نمیگذاشتم ولی خانم جون دعواش میکرد تنها

    دلگرمی و وجود دوست داشتنی خانه فاطی بود.وقتی از مدرسه می آمد مرا میبوسید و با دلسوزی عجیبی نگاهم میکرد

    هر چه میخورد برای منهم می آورد و با اصرار بمن میداد حتی گاه پولهایش را جمع میکرد و برای من شکلات میخرید

    هنوز نگران مردن من بود.

    میدانستم مدرسه رفتن برای من دیگر خیالی محال است.ولی امیدوار بودم بعد از عید بگذارند به کلاس خیاطی بروم.هر

    چند که اصلا از خیاطی خوشم نمی آمد ولی این تنها روزنه امید برای ازادی و قدم گذاشتن به دنیای بیرون از این

    چهاردیواری بود.دلم برای پروانه لک زده بود نمیدانستم بیشتر دلم میخواست او را ببینم یا سعید را عجیب بود با تمام

    سختیهایی که پشت سر گذاشته بودم تمام تعابیر زشت و کثیفی که از ارتباط من و سعید شده بود با آنهمه ابروریزی باز

    هم از آنچه بین من و سعید گذشته بود پشیمان نبودم نه تنها احساس گناه نمیکردم بلکه پاکترین و صادقانه ترین

    احساس درونم عشق بی پایانی بود که در قلبم برای او داشتم.

    کم کم پروین خانم برایم تعریف کرد که ماجرای من تا کجاها کشیده شده و چطور دامن خانواده محترم پروانه را هم

    گرفته است نمیدانم همان شبی که من بیهوش شدم یا شب بعد از آن احمد کاملا مست بدر خانه آنها میرود و شروع به

    فحاشی میکند و به پدر پروانه میگوید:کلاتو بذار بالاتر وضع دخترت خرابه داشته دختر ما رو هم از راه بدر میکرده.

    و هزاران حرف زشت دیگر که از فکرش تمام تنم خیس از عرق میشود من دیگر با چه رویی میتوانم به صورت پروانه و

    پدر و مادرش نگاه کنم؟وای چطور توانسته این حرفها را به آن مرد محترم بگوید.

    بی خبری داشت دیوانه ام میکرد بالاخره به پروین خانم التماس کردم که سری به داروخانه بزند و سعید خبری بگیرد

    پروین خانم سرش برای این کارها درد میکرد هرچند که از احمد حساب میبرد هرگز تصور نمیکردم روزی پروین

     

    خانم محرم اسرارم شود البته هنوزم از او خوشم نمی آمد ولی چه میشد کرد در آن موقع تنها رابط من با دنیای بیرون او

    بود و عجیب اینکه هیچکس هم اعتراضی نداشت.

    پروین خانم فردای آنروز به دیدنم آمد خانم جون در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود نگران و هیجان زده

    پرسیدم:پروین خانم چه خبر؟رفتی؟

    آره رفتم اینارو خریدم و از دکتر پرسیدم پس سعید خان کجاست؟گفت رفته ولایتش اینجا دیگه جاش نبود پسره

    بیچاره براش آبرو نذاشتن اصلا تامین جانی نداشت بهش گفتم اگه یه وقت چاقویی از تو تاریکی در آمد و دخلت رو در

    اورد چی؟حیف از جوونی اش بود دختره رو هم که بهش نمیدادن با اون برادرای دیوونه اش اونم فعلا ترک تحصیل

    کرده رفته رضاییه پیش خانواده اش.

    اشکهایم صورتم را میشستند.

    بسه دوباره شروع نکنی ها یادت باشه تو فکر میکردی مرده.حالا برو خدا رو شکر کن که زنده

    ت یک کمی صبر کن

    وقتی ابا از اسیاب افتاد لابد یه کاری میکنه ولی بنظر من بهتره فراموشش کنی فکر نمیکنم اینا تو رو به اون بدن یعنی

    احمد که به هیچ وجه زیر بار نمیره مگه اینکه اقاجونتو قانع کنی به هر حال حالا باید صبر کنیم ببینیم اصلا ازش خبری

    میشه یا نه.

    عید آن سال تنها حسنی که داشت این بود که مرا دو بار از خانه بیرون بردند یک بار برای رفتن به حمام شب عید که

    چون صبح خیلی زود وقت گرفته بودند هیچ تنابنده ای را در خیابان ندیدم و دیگری برای رفتن به عید دیدنی خانه عمو

    عباس.بعد از چند هفته دیدن خیابانها لطف خاصی داشت هوا هنوز سرد بود آن سال بهار هم تاخیر داشت ولی بوی عید

    در فضا میچرخید هوا در بیرون خانه انگار تمیزتر و روشنتر بود و نفس کشیدن را اسانتر میکرد زن عمویم با خانم جون

    رابطه خوبی نداشت و دخترانش با ما نمیجوشیدند ثریا دختر بزرگ عمو جان گفت:معصوم قد کشیدی زن عموم پرید

    وسط حرفش و گفت:ولی لاغر شده من راستش ترسیدم نگنه مریضی چیزی داری؟

     

    نه بابا مال درس خوندن زیاده بابام میگه تو خیلی درس میخونی و شاگرد اولی.

    سرم را پایین انداختم نمیدانستم چه بگویم خانم جون به کمک آمد و گفت:پاش شکسته بود برای همین لاغر شده شما

    که حال کسی رو نمیپرسین.

    چرا اتفاقا بابام گفته بودم منهم گفتم بریم احوالپرسی ولی گویا عموجون گفته بودن حالس خوب نیس نمیخواد بیاین

    حالا برای چی پات شکست؟

    توی برفها زمین خوردم خانم جون برای عوض کردن حرف گفت:ثریا خانم که دیپلمشو گرفته چرا شوهرش نمیدین؟

    وا حالا باید درس بخونه باید دانشگاه بره هنوز زوده.

    زوده؟چه حرفا دیرم شده لابد شوهر گیر نمیاد.

    اتفاقا خیلی هم گیر میاد تو سر سگ بزنی شوهر در میاد ولی خوب دختری مثل ثریا که هر کسی رو نمیپسنده تو

    خانواده منم همه تحصیل کرده ان چه زن و چه مرد.فرق دارن با این خانواده های شهرستونی ثریا هم میخواد مثل

    دخترخاله هاش درس بخونه و دکتر بشه.

    محال بود دیدارهای خانوادگی ما بدون زخم زبان و حرص و جوش بگذرد.خانم جون با آن حساسیت و زبان تندش همه

    را پراکنده میکرد بیخود نبود که عمه میگفت زبون خانم جونت تیغ داره.در صورتیکه من خیلی دوست داشتم با آنها

    ارتباط صمیمانه تری برقرار کنم ولی این دشمنی های با سابقه که من از ریشهای آن بیخبر بودم هرگز چنین اجازه ای

    نمیدادند.

    تعطیلات عید هم گذشت و من همچنان د رخانه بودم زمزمه های کلاس خیاطی هم به نتیجه نرسید.احمد و محمود

    موافقت نمیکردند که من به هیچ عنوان از خانه خارج شوم آقاجون هیچ دخالتی نمیکرد من برایش مرده بودم حوصله ام

    در خانه سر میرفت وقتی کارهای خانه تمام میشد به اتاق مهمانخانه میرفتم و از پنجره آن قسمت از کوچه را که دیده

    میشد نگاه میکردم تمام ارتباطم با دنیای بیرون همین نصف پنجره بود .آنهم پنهانی چون اگر برادرها میفهمیدند لابد

     

    آنرا هم گل میگرفتند تمام ارزویم دیدن پروانه یا سعید از این روزنه بود .حالا دیگر خیلی خوب میدانستم که تنها راه

    بیرون رفتن من از این خانه برای همیشه با مردی بعنوان شوهر است.ظاهرا این تنها راه حلی بود که برای تمام شدن

    مشکل من به اتفاق ارا به تصویب رسیده بود.از تمام زویای این خانه متنفر بودم ولی نمیخواستم برای رهایی از آن تن به

    زندان دیگری بدهم و به سعید عزیزم خیانت کنم میخواستم تا آخر عمر منتظرش بمانم حتی اگر مرا به صلابه بکشند.

    اولین گروه خواستگارها 3 زن و یک مرد بودند خانم جون با جدیت به تمیز کردن خانه و چیدن وسایل مشغول بود

    محمود یک دست مبل با روکش قرمز برای اتاق مهمانخانه خرید احمد میوه و شیرینی آورد همکاری بی سابقه آنها

    خیلی عجیب بود معلوم میشد که یه هیچ قیمتی نمیخواهند این خواستگارها را از دست بدهند مثل غریقی بودند که به هر

    تخته شکسته ای چنگ میزدند با دیدن آنها فهمیدم که واقعا تخته شکسته ای هم بیشتر نیستند مرد چاق و چله ای بود

    که موهای جلوی سرش ریخته بود حدود 30 سال داشت در بازار همکار محمود بود.وقتی میوه میخورد دهانش صدا

    میداد خوشبختانه آنها بدنبال زن تپل و مپل بودند و مرا نپسندیدند .آنشب با شادمانی و آرامش خوابیدم صبح خانم جون

    داستان خواستگاری را با اب و تاب و برای پروین خانم تعریف کرد از حسرتی که میخورد خنده ام گرفت.

    خیلی حیف شد این دختر بدبخت شانس نداره هم پولدار بود هم خانواده اش خوب بودن هم قبلا ازدواج نکرده بود هم

    جوون بود(خنده ام گرفت مردک دو برابر سن مرا داشت ولی از نظر خانم جون جوون بود با اون سر کچل و شکم گنده

    اش)البته پروین خانم خودمونیم حق هم داشتن این دختره خیلی لاغر و مردنی شده مادر پسره گفت خانم دخترتون تب

    لازم داره؟غلط نکنم خود پدر سوخته اش هم یه کارایی کرده بود که بیشتر مریض بنظر بیاد.

    وای خانم جون همچین میگی پسره که انگار جوون بیست ساله بود خودم تو کوچه دیدمشون همون بهتر که نپسندیدن

    تو رو خدا حیف معصوم نبود که میخواستی بدی به این کوتوله شکم گنده.

    چی بگم پروین خانم برای این دختره ارزوها داشتیم حالا من هیچی آقاش

    فت معصوم باید زن یه آدم حسابی بشه

    ولی بعد از اون ابروریزی دیگه کی میاد بگیردش یا باید زن دوم بشه یا آدمای پایین تر از خودشو

     

    این حرفا چیه خانم جون بذارین آبا از اسیاب بریزه مردم یادشون میره.

    چی چیو یادشون میره مردم تحقیق میکنن مادر خواهر یه پسر درست حسابی مگه میذارن پسرشون دختر سیاه بخت

    منو بگیره که محل از گند کاریش خبر دارن.

    شما صبر کنین فراموش میشه حالا چرا انقدر عجله دارین؟

    برادراش نمیذارن میگن تا این تو خونه اس ما ارامش خیال نداریم نمیتونیم سرمونو تو سر و همسر بلند کنیم تازه مگه

    مردم فراموش میکنن اگه صد سال دیگه هم از در و همسایه بپرسین این دختره چطوره ؟همه پته ها رو اب میریزه تاره

    محمود هم میخواد زن بگیره میگه تا این دختره تو خونه اس نمیشه بهش اعتباری نیست ممکنه زن منو هم از راه بدر

    کنه.

    چه حرفا!خدا بدور این طفلک از یه بچه هم معصوم تره اونم اتفاق مهمی نبود هر دختر خوشگلی بالاخره تو این سن

    وسال یه عاشقی پیدا میکنه نمیشه همه دخترا رو اتیش زد که چرا فلان پسره از تو خوشش میاد ...تازه تقصیر این هم

    نبود.

    آره ننه من دخترمو خوب میشناسم نمیگم نماز روزه اش خیلی مرتبه ولی قلبا با خداس پریروز میگفت آرزوی زیارت

    دارم بریم حضرت عبدالعظیم قم که بودیم هر هفته میرفت زیارت حضرت معصومه نمیدونی چه راز و نیازی میکرد همه

    ش زیر سر این دختره ورپریده پروانه اس.وگرنه دختر منو چه به این کارا!

    حالا شما دست نگه دارین شاید همون پسره اومد گرفته ش و همه چیز به خیر و خوبی تمام شد اونم پسر بدی نبود همه

    ازش تعریف میکنن چند وقت دیگه هم دکتر میشه همدیگه رو هم میخواستن.

    چی میگی پروین خانم داداشاش میگن به عزرائیل میدیمش به اون نمیدیم تازه اونم که نیومده پاشنه خونمونو از جا در

    بیاره خدا هم هر چی بخواد همون میشه نصیب و قسمت هر کسی از روز اول رو پیشونیش نوشته.سهمش و هم کنار

    گذاشتن.

    پس شما هم عجله نکنین بذارین نصیب و قسمت کار خودشو بکنه.

    آخه داداشاش میگن تا شوهر نکرده داغ ننگش با ماس وقتی شوهر کرد دیگه مسئولیتش با مانیس فکر میکنی تا کی

    میتونن تو خونه حبسش کنن از این میترسن که دوباره آقاشون دلش بسوزه و کوتاه بیاد.

    آخه طفلک گناه داره خیلی خوشگله بذارین یه آبی زیر پوستش بیاد حالش کاملا خوب بشه ببینین چه کسونی خواهانش

    بشن.

    بخدا هر روز براش پلو مرغ درست میکنم سوپ قلم حلیم علی رو میفرستم کله پاچه برای صبحونه اش بگیره شاید یک

    کمی چاقتر بشه و از این قیافه مریضی در بیاد خدا هم بخواد یه آدم درست حسابی بپسندش.

    یاد قصه های بچگی ام افتادم که دیوی بچه ای را دزدیده بود ولی چون بچه لاغر بود ارزش خوردن نداشت دیو هم او را

    زندانی کرده بود و مدام برایش غذاهای خوب و متنوع می آورد تا زودتر چاق شود و بتواند از او خوراک خوب و دندان

    گیری درست کند خانواده منهم میخواستند مرا زودتر چاق کنند و جلوی دیو بیاندازند.

    آنروزها چوب حراج مرا واقعا زده بودند خواستگاری تنها برنامه جدی خانه ما بود به تمام آدمهایی که به نوعی با

    خانواده ما ارتباط داشتند سپرده بودند که برای من شوهر پیدا کنند همه جور آدمی می آمد بعضی ها آنقدر ناجور بودند

    که حتی احمد و محمود هم نمیپسندیند .هر شب سر نماز دعا میکردم که سعید پیدایش شود به پروین خانم التماس

    میکردم و حداقل هفته ای یکبار او را به داروخانه میفرستادم تا شاید از سعید خبری بگیرد ولی هیچ خبری نبود آقای

    دکتر گفته بود که فقط یکبار از رضاییه نامه ای فرستاده ولی جواب آقای دکتر برگشت خورده گویا آدرس اشتباه بوده

    است.او واقعا آب شده بود و در زمین فرو رفته بود .گاهی شبها برای نماز خواندن و راز و نیاز به اتاق مهمانخانه میرفتم

    و بعد هم مدتی کنار پنجره سایه هایی را که از کوچه میگذشتند نگاه میکردم.چندبار سایه ای را دیدم که زیر طاق خانه

    روبرویی ایستاده بود ولی وقتی پنجره را باز میکردم هیچکس نبود .تنها رویای زندگیم که شبها مرا به بستر میبرد و با

    آن درد و رنج زندگی کسالت بار یک روز دیگر را به فراموشی میسپردم زندگی با سعید در خانه ای کوچک و زیبا

     

    بود.هر شب شکل خانه تزئینات اتاقها و وسایل را به نوعی در ذهنم ترسیم میکردم.خانه ای کوچک که برای من بهشت

    بود بچه هایمان را تصور میکردم که چقدر زیبا وسالم و خوشبخت هستند .در در رویا هام در نهایت عشق و سعادت

    بودم ,سعید شوهری نمونه, مردی آرام ,خوش خلق و مهربان ,محجوب , فهمیده و با شعور بود ,هرگز با من دعوا نمی

    کرد ,مرا تحقیر نمیکرد ,وای که چقدر دوستش داشتم ,آیا هرگز زنی آنچنان که من عاشق سعید بودم مردی را دوست

    داشته است ؟ کاش می شد تنها در رویا زندگی کرد.

    اواسط خرداد به محظ تمام شدن امتحانات ,خانواده پروانه اسباب کشی کردند و از محله ما رفتند ,می دانستم که می

    خواهند خانشان را عوض کنند ولی نه به این زودی, بعد ها شنیدم که می خواستند زود تر بروند فقط به خاطر مدرسه ها

    تا این موقع صبر کرده بودند ,پدرش مدتها بود که می گفت این محله دیگه خیلی بد شده

    قابل زندگی نیست او حق

    داشت ,آنها برای این محل حیف بودند , این محل به درد کسانی مثل برادران من می خورد

    صبح گرمی بود . داشتم اتاق را جارو می کردم . هنوز پرده های حصیری را نینداخته بودم که صدای پروانه به گوشم

    خورد به طرف در دویدم . بله پروانه برای خدا حافظی آمده بود ,فاطی در را باز کرد , خانم جون زودتر از من رسید , در

    را نیمه بسته نگاه داشت , در حالی که پاکت نامه ای را که دست فاطی بود به پروانه پس میداد گفت:

    -زود برو , زود برو الان برادراش می آن . دوباره آبرو ریزی راه میندازن , دیگه هم از این چیزا نیار .پروانه با بغض

    گفت:

    -ولی خانم توی نامه فقط خداحافظی کردم و آدرس خونه جدیدو نوشتم ,خودتون بخونین.

    -لازم نکرده!!

    پشت در را با دو دست چسبیدم , می خواستم در را به زور باز کنم , خانم جون محکم در را گرفته بود و با پایش مرا

    کنار می زد, فریاد زدم:

    -پروانه , پروانه.

     

    پروانه با التماس گفت:

    -تو رو خدا اینقدر اذیتش نکنید به خدا کار بدی نکرده.

    خانم جون محکم در را بست , من روی زمین نشستم و زار زار گریه کردم , احساس می کردم آخرین پناهم ,دوستم و

    هم رازم را هم از دست دادم.

    خواستگار آخری دوست احمد بود , گاه فکر می کردم اینها چگونه این آدمهای ریز و درشت را پیدا می کنند, مثلا"

    احمد به دوستش چطور می گوید که خواهری آماده ازدواج دارد؟ آیا رای من تبلیغ می کنند؟ قول و قراری می گذارند ,

    یا مثل دو نفر معامله گر در مورد من بحث می کنند؟ ولی این را می دانستم که هر چه هست پسندیده نیست.

    اصغر آقا قصاب از نظر سن و سال و همچنین رفتار و منش جاهلانه مانند احمد بود سواد درست و حسابی نداشت و می

    گفت:

    -مرد باید از زور بازوش نون بخوره نه اینکه مثل میرزا بنویسهای لاجون بشینه یه گوشه و هی کاغذ سیاه کنه.

    احمد می گفت:

    -هم پولداره هم می تونه این دختره رو حسابی جمع و جور کنه.

    در مورد لاغری من هم گفته بود:

    -عیب نداره اینقده بهش دنبه و ماهیچه میدم که سر یک ماه بشه قد یه خمره عوضش چشاش سگ داره.

    مادرش هم پیرزن بد هیبتی بود که از اول مجلس یک سره خورد و حرفای پسرش رو تصدیق کرد . این خواستگار مورد

    پسند همه واقع شد , خانم جون از اینکه قبلا" زن نداشته و جوان است خوشحال بود , احمد چون دوستش بود و در

    دعوای کافه جمشید ضمانت او را کرده , نگذاشته بود به زندان برود معتقد بود که خیلی با معرفت است و برایش تبلیغ

    می کرد , آقا جون به خاطر مغازه قصابی که در آمد خوبی داره رضایت داد و محمود می گفت:

    -خوبه , کاسبه , جربزه هم داره می تونه از پس این دختره هم بر بیاد و مواظب باشه قدم کج نذاره , هر چه زود تر

     

    کارو تمام کنید بهتره.

    برای هیچ کس هم مهم نبود که من چه نظری دارم و من هم به هیچیک از آنها نگفتم که چقدر از زندگی کردن با چنین

    داش مشتی بی شعور , کثیف و بیسوادی که حتی روز خواستگاری بوی گند گوشت و چربی می داد متنفر و بیزارم.

    صبح پروین خانم سراسیمه به خانه ما آمد و گفت:

    -شنیدم می خواین این معصومو بدین به اصغرقصاب ع ترو خدا این کارو نکنین , این مرتیکه چاقو کشه , عرق خوره ,

    زن بازه من می شناسمش لااقل در موردش تحقیق کنین.

    -بیخودی حرف نزن پروین خانم تو بهتر می دونی یا احمد , خوذش همه چیزو بهمون گفته , به قول احمد مردا قبل از

    اینکه زن بگیرن هزار کار می کنن ولی وقتی گرفتار زن و بچه شدن همه رو می ذارن کنار , برا باباش قسم خورده ع یه

    تار سیبیلش هم گذاشته گرو که بعد از عروسی حتی یه قدم خلاف بر نداره . تازه از این بهتر برا معصوم پیدا نمی شه ,

    جوونه , زن اولشه , پولداره دو دهنه مغازه قصابی داره با غیرته دیگه چی می خوایم؟

    بعد از اون پروین خانم با آنچنان دلسوزی و افسوسی نگاهم می کرد که گویی محکوم به مرگی را می بیند , روز بعد

    گفت:

    -من خیلی به احمد التماس کردم که این کارو نکنه ولی حالیش نیست .( این اولین باری بود که به ارتباط پنهانیش با

    احمد اعتراف می کرد ) می گه بیشتر از این صلاح نیست تو خونه نگهش داریم ,خودت چرا هیچ کاری نمی کنی , انگار

    حالیت نیس چه بایی داره سرت می آد ؟ واقعا" حاضری زن این مرتیکه بشی ؟

    -چه فرقی می کنه ؟ بذار هر کار می خوان بکنن , خیال کنن منو شوهر می دن , نمی دونن هر مردی غیر از سعید فقط

    می تونه به جنازه من دست بزنه.

    -وا خدا مرگم بده , دیگه از این حرفا نزنی ها؟ معصیت داره باید این جور فکرا رو از سرت بیرون کنی , هیچ مردی برا

    تو سعید نمیشه ولی همه مردا هم به این بدی نیستن , مهلت بگیر شاید خواستگار بهتری پیدا بشه.

     

    -شنه هایم را بالا انداختم,

    -هیچ فرقی نمی کنه.

    با نگرانی بیرون رفت , دم در آشپزخانه مدتی چیزهایی به خانم جون گفت .خانم جون زد توی صورتش , بعد از آن

    مراقبت از من شدت بیشتری گرفت , تمام دارو ها را جمع کردند , نمی گذاشتند له تیغ و چاقو دست بزنم وقتی می رفتم

    طبقه بالا فورا" یک نفر را دنبالم می فرستادند , خنده ام می گرفت , چقدر ساده بودند خیال می کردند من اینقدر احمقم

    که از فاصله ای به

    ن کمی خودم رو پرت کنم , من نقشه های بهتری داشتم.

    سرعت مزاکرات عقد و عروسی به دلیل نبودن خواهر داماد کندی گرفت , خواهرش ازدواج کرده و در کرمانشاه

    زندگی می کرد , و تا ده روز دیگر نمی توانست به تهران بیاید , اصغر آقا گفته بود:

    -تا آبجیم نپسنده و اجازه نده نمی شه . حق مادری گردنم داره.

    ساعت یازده صبح بود داشتم حیاط را جارو می کردم , کسی با عجله و به شدت در می زد , من حق نداشتم در را به روی

    کسی باز کنم فاطی را صدا زدم , خانم جون از تو آشپزخانه فریاد زد:

    -عیب نداره ایندفعه رو باز کن ببین کیه سر آورده؟ هنوز در را کاملا" باز نکرده بودم که پروین خانم پرید وسط حیاط

    .

    -دختر اقبالت بلنده , نمی دونی برات چه خواستگاری پیدا کردم , مثل ماه , دسته ی گل...

    من مات و مبهوت نگاهش کردم , خانم جون از آشپزخانه بیرون آمد و گفت : چه خبره پروین خانم ؟

    -خانم جون مژده , یه خواستگار براش پیدا کردم مثل ماه , آقا , خانواده دار , تحصیل کرده , به خدا یه موش می ارزه به

    صد تا از این لات و لوتا . بگم عصر بیان؟

    -صبر کن ببینم چی میگی ؟یواش تر , اینا کی هستن؟ از کجا پیدا کردی؟

    -آدم حسابین من ده ساله می شناسمشون , کلی با مادره و دختراش لباس دوختم , دختر بزرگش خیلی وقته که شوهر

    کرده , با یکی از ملاکین تبریز و همون جا زندگی می کنه , منصوره دختر دومیه دانشگاه می رفت , دو سال پیش شوهر

     

    کرد , حالا یه پسر خوشکل و تپل مپل داره , دختر سومیه هنوز مدرسه می ره , هم با خدان , هم امروزی پدرشون باز

    نشسته اس , یه چیزی هم دارن نمی دونم کارخونه , نه اونکه کتاب از توش در می آد, اسمش چیه؟

    -خود پسره چی؟

    -وای نگو از پسره , خیلی پسر خوبیه , دانشگاه رفته , نمی دونم چی خونده ولی کار می کنه , همون جا که باباش داره,

    کتاب درست می کنن , حدود سی سالشه قیافه اش هم خوبه من که رفته بودم پرو لباس مادره یه نظر دیدمش , ماشا اله

    قد و هیکلشم خوبه , چشم و ابرو مشکی یک کمی سبزه....

    -خوب حالا معصومو از کجا دیدن ؟

    -ندیدن, من تعریف کردم . گفتم چه دختر خوبیه , خوشکله , خونه داره , مادره خیلی دلش می خواد پسرش زن بگیره

    , قبلا" هم به من گفته بود , دختر خوب سراغ نداری ؟حالا بگم عصر بیان؟

    -نه بابا... ما با ایت اصغر آقا قول و قرار گذاشتیم ,قراره خواهرش هفته دیگه از کرمونشاه بیاد.

    -ول کن خانم جون, هنوز بله برون نکردین ع تازه مردم سر سفره عقد هم به هم می زنن , شما که کاری نکردین.

    -ولی احمد چی؟ خدا می دونه چه الم شنگه ای راه بندازه , حقم داره آبروش می ره هر چی باشه احمد باهاش قول و

    قرارایی گذاشته نمی تونه بزنه زیرش.

    -نگران نباشید احمد با من ؟

    -وا خجالت بکش چه حرفا می زنی؟لااله الالله.

    -فکر بد نکنید خانم جون ,احمد با حاجی خیلی دوسته حرف شنوی داره ,می گم اون پا درمیونی کنه , به این دختر

    معصوم فکر کنید . من می دونم این مرتیکه دست بزن داره , وقتی عرق می خوره هیچی حالیش نیست ,همین الانشم یه

    ((نشونده)) داره که جونش بهش بسته اس خیال می کنین دست ازش بر میداره ؟محاله!

    -چی داره ؟ این که گفتی دیگه چیه؟

     

    -هیچی بابا , یعنی با یه زن دیگه قول و قرارایی داره.

    -پس اینو واسه چی می خواد؟

    -خوب می خواد این زنش باشه براش بچه بزاد ,اون که بچه دار نمی شه.

    -تو از کجا می دونی؟

    -خانم من اینجور آدما رو می شناسم.

    -از کجا می شناسی؟ مگه تو چه کاره ای؟ این حرفا قباحت داره.

    -اه ... شما هم که همش فکرای بد می کنین , داداش خودم اینجوری بود من با هاشون بزرگ شدم , شما رو به دا

    نذارین این بیچاره ازچاله در بیاد تو چاه بیفته, حالا بزارین اینا بیان , شما ببینیدشون , ببینید چقدر آدما با هم فرق می

    کنن

    -اول من باید با آقاش حرف بزنم , ببینم چی میگه , حالا اینا که اینقدر خوبن چرا نمیرن از طایفه خودشون زن بگیرن ؟

    -واله نمی دونم , اینم لابد شانس معصومه اس خدا دوستش داره . متعجب و نا باورانه به خوشحالی و اصرار پروین خانم

    نگاه می کردم واقعا" کارهای این زن برایم غیر قابل هضم بود, در رفتارش تضاد وجود داشت , معلوم نبود چرا تا این

    .• حد نگران سرنوشت من است ؟ با خود گفتم حتما" کاسه ای زیر نیمکاسه دارد

    تمام آن روز بعداظهر خانم جون و آقا جون با هم بحث کردند , محمود هم کمی در گفتگو ها شرکت کرد و بلاخره

    گفت جهنم هر کاری می خواین بکنین فقط هر چه زود تر ردش کنین و بفرستیدش سر زندگیش تا ما خیالمون راحت

    بشه.

    از همه عجیب تر احمد بود ان شب خیلی دیر امد.صبح روز بعد وقتی خانم جون موضوع رو باهاش خت و در میان

    گذاشت هیچ اعتراضی نکرد.شانه هایش را بالا انداگفت:چه می دونم خودتون می دونین.واقعا که پروین خانم چه نفوذ

    عجیبی روی او داشت.

     

    ادامه دارد...

     کسب درآمد اپیزو کسب درآمد پاپ اپ