close
تبلیغات در اینترنت
کسب درآمد کسب درآمد

جلوگیری از کپی کردن مطالب

رمان سهم من قسمت پنجم

ساماندهی سایت twin سایت twin

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

twin_دانلود رایگان فیلم،سریال،موزیک،انیمیشن،بازی،نرم افزار و ...
ورود به انجمن
اطلاعات کاربري

عضو شويد
فراموشي رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
جستجو

خبرنامه

آخرين مطالب ارسالي
داستان سهم من قسمت ششم
راه حل بازی Prison Break alcatraz
دانلود رایگان فیلم سه بعدی Thor Ragnarok 2017
راه حل بازی Angry Neighbor
دانلود موزیک ویدیو جدید رضا صادقی به نام گمونم با 2 کیفیت عالی
دانلود موزیک ویدیو جدید محسن چاوشی به نام دلبر با 3 کیفیت
دانلود آهنگ جدید بهنام بانی به نام صد سال با لینک مستقیم
دانلود فیلم Thor Ragnarok 2017 + دوبله + زبان اصلی
دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی به نام دلبر با لینک مستقیم
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی به نام گمونم با لینک مستقیم
آمار سايت
آمار مطالب
کل مطالب : 613
کل نظرات : 155
آی پی : 54.80.103.120
مرورگر :
سیستم عامل :

آمار کاربران
افراد آنلاين : 2
تعداد اعضا : 52

آمار بازديد
بازديد امروز : 21,213
بازديد ديروز : 2375
بازديد هفته : 51,588
بازديد کلي : 53,153,980

تاریخ تاسیس : 1395/5/10
راهنمای دانلود
داستان سهم من قسمت پنجم
داستان سهم من قسمت پنجم
همراهان سایت سلام

از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم 

داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی


منبع آخرین خبر
قسمت پنجم

-به به!حالا دیگه خانم شد پاک و مطهر،ما شدیم شمر ذوالجوشن،آقا جون دخترت برات آبرو نذاشته،اگه برا تو مهم
نیست،برا من مهمه،ما هنوز تو مردم آبرو داریم،بذار علی بیاد،ازش بپرس چی دیده،خانم با شاگرد دواخونه،جلو چش
این همه عالم و آدم لاس می زنه.
-آقا جون!آقا جون به خدا دروغ میگه،به جون شما،به قمر بنی هاشم،به ارواح خاک ننه جون،من پام درد گرفته
بود،دوباره شده مثل روز اول،داشتم می افتادم وسط خیابون،پروانه منو به زور برد توی داروخانه،اونجا پامو بالا
گذاشتن،بهم دوا دادن،تازه علی هم بود ولی هر چه پروانه بهش گفت بیا کمک کن ببریمش خونه،نیومد و فرار
کرد،اونوقت هنوز نرسیده،اینا افتادن به جونم.
و با صدای بلند زدم زیر گریه.خانم جون توی اتاق داشت ظرفها رو می چید،محمود آرنجش را به طاقچه تکیه داده و
بالای سر من ایستاده بود و با آرامش عجیبی به این آشفتگی نگاه می کرد احمد وحشیانه خودش را به در اتاق رساند،دو
طرف در را گرفت و فریاد زد:
-د بگو،بگو،کی پای خانمو گذاشته روی میز و می مالیده و ور می رفته؟بگو تو هم بهش می خندیدی،براش عشوه می
اومدی،بگو هر روز سر رات وامیسته و سلامت میکنه و خودشو غلامت می کنه...
حالت محمود برگشت،برافروخته زیر لب چیزهایی گفت که من استغفرالله ش رو شنیدم.آقا جون با نگاهی پرسشگر به
من چشم دوخت.
-آقاجون،آقاجون،به این برکت (علی در همان موقع با نان تازه وارد شد و بوی نان اتاق را پر کرد)دروغ میگه،به این
سوی چراغ،داره تهمت می زنه،چون من فهمیدم یواشکی می ره ی خونه پروین خانم،این حرفها رو برام در آورده.
دوباره احمد به طرف من حمله کرد،آقاجون دستش را جلوی من گرفت و گفت:
-دستتو بنداز این حرفها به معصوم نمی چسبه،مدیرشون گفته،از این نجیب تر و خانم تر،تو مدرسه نداریم.

-پس لابد مدرسه شون نجیب خونس.
-حفه شو بفهم چی می گی.
علی با صدای نسبتا بلندی گفت:
-راس میگه آقاجون خودم دیدم،پاشو گذاشت روی میز مالش می داد.
-نه به خدا آقا جون،ار کفشم گرفته بود،پام رو هم که اینقدر بسته بودم و پارچه دورش بود،که دست کسی به پام نمی
رسید،تازه دکتر که نامحرم نیست،مگه نه آقا جون،فقط می پرسید کجای پات درد می کنه؟
-آره همین!تو گفتی،ما هم باور کردیم،تو رو خدا ببین چطور یه چلغوز بیست کیلویی ما رو روی انگشتش می چرخونه،ما
خودمون ختم روزگاریم،مگه اینکه آقا جونتو خر کنی.
-حفه شو احمد!وگرنه همچی می زنم تو دهنت.
-بیا،بیا،پس چرا معطلی؟فقط بلدی ما رو بزنی،علی چرا خفه خون گرفتی،بیا اون چیزا که به من گفتی به اینا هم بگو.
-خودم دیدم این شاگرد دواخونه هر روز سر راه اینا وامیسته،تا می آن بهشون سلام می کنه،اینها هم جواب می دن،هی
هم با هم پچ پچ می کنن و می خندن.
-دروغ میگه من الان ده روزه مدرسه نرفتم،این حرفها چیه دراوردی،آره اون هر وقت پروانه رو ببینه بهش سلام می
کنه،بابای پروانه رو میشناسه،براش دواهاشو جور می کنه می ده به پروانه.
خانم جون در حالیکه به سینه اش مشت می زد گفت:
-آتیش به گور این پروانه بگیره،پرو.انه چیه؟جغده،هر چی هست زیر سر اونه.
-پس چرا راش می دی تو خونه مگه من نگفته بودم نیاد.
-چکار کنم مادر میان با هم کتاباشونو می خونن.
علی دست احمد رو کشید و یک چیزی توی گوشش گفت.
-چرا یواش می گی بلند بگو بذار همه بشنفن.
-کتاب نیست خانم جون یک چیزای دیگه س،اون روز تا من رفتم تو اتاق کاغذا رو زیر پاهاشون قایم کردن خیال می
کنن با بچه طرفن.
-پاشو پاشو لای کتاباشو بگرد،ببین پیدا می کنی؟
-هنوز که نیومده بود گشتم،نبود.
ضربان قلبم دوباره بالا گرفت،وای اگر کیفم را پیدا می کردند،همه چیز از دست می رفت،یواشکی با چشم دنبالش
گشتم،پشتم افتاده بود،به آرامی آن را زیر لحاف کرسی هل دادم،صدای سرد محمود سکوتی را که برای چند لحظه
برقرار شده بود به هم زد:
-هر چی هست تو کیفشه،کردش زیر لحاف کرسی.
انگار یک سطل آب سرد به سرم ریختند،احساس کردم در یک لحظه آب بدنم خشک شد،زبانم بند امد...علی با یک
حمله کیف را از زیر کرسی بیرون کشید،و تمام محتویات آن را روی کرسی برگرداند،هیچ کاری نمی توانستم
بکنم،سرم گیج می رفت،کاملا فلج شده بودم،نامه ها از بین کتابها که به شدت تکان می داد به زمین افتادند،احمد با یک
خیز همه را برداشت،و با عجله یکی از آنها را باز کرد،چقدر خوشحال بود،گویی بزرگترین جایزه ی دنیا نصیبش
شده،صدایش از شدت هیجان می لرزید،بفرما،بفرما آقا جون گوش بده کیف کنی،و با لحنی مسخره شروع به خواندن
کرد:
-دوشیزه ی محترم،هنوز به خودم اجازه نداده ام...
داشتم از خجالت،وحشت و خشم به خودم می پیچیدم،زمین و زمان دور سرم می چرخید،بعضی جاها را نمی توانست
بخواند،اواسط نامه بود که خانم جون پرسید:
-یعنی چی ننه؟
-یعنی وقتی تو چشای یارو نگاه عاشقونه می کنه،مثل اسمش معصوم و بیگناهه،ارواح ننه اش!
-وای خدا مرگم بده!
-حالا گوش بده،اینجا رو،سینه ام نمی دونم چی چی ایست با غباری از غم تو به لبخندی از این آیینه...آی بی
شرف،مادر...یک لبخندی نشونش بدم،خودش حظ کنه،علی گفت:
-ببین ببین اینم هست این جوابشه.احمد نامه را از دستش قاپ زد.
-به به خانم جواب هم می نوشته.
محمود با رنگ و روی سرخ شده،و رگ گردن برامده فریاد زد:
-نگفتم!نگفتم!دختری که هر روز قرشو درس کنه،بی حجاب راه بیفته تو خیابونا تو این مدرسه های تهروون خراب شده
که اینهمه گرگ خوابیده سالم نمی مونه،هی گفتم شوهرش بدین،گفتن نه،بره مدرسه،آره بره مدرسه نامه ی عاشقونه
نوشتن یاد بگیره.
هیچ دفاعی ممکن نبود.به طور کامل خلع سلاح و تسلیم شده بودم،با وحشت و نگرانی به آقاجون نگاه کردم،آنچنان
رنگ پریده بود و لبهایش می لرزید که هر لحظه فکر می کردم الان نقش بر زمین می شود،نگاه تیره و ماتش را به
چشمانم دوخت بر خلاف انتظارم در آنها خشمی نبود بلکه اندوهی عمیق در برق اشکی نچکیده موج می زد.زیر لب
گفت:
-این بود دستمزدم؟خوب به قولت عمل کردی،خوب آبرومو حفظ کردی.
این نگاه و این کلمات از تمام کتک هایی که خورده بودم دردناکتر بود و مانند خنجری قلبم را شکافت،اشک به پهنای
صورتم می ریخت،با صدایی گرفته و لرزان گفتم:
-ولی به خدا من هیچ کاری نکردم.
پشتش را به من کرد و گفت:
-بسه دیگه،خفه شو!
و بدون پالتو از خانه بیرون زد.معنی رفتن او را خوب می فهمیدم او تمام حمایتش را از من گرفته و مرا به دست اینها
سپرده بود.احمد هنوز داشت نامه ها را زیر و رو می کردمی دانستم نمی تواند درست بخواند مخصوصا که سعید با خط
شکسته می نوشت،ولی جوری نشان می داد که انگار همه چیز را می فهمد،سعی می کرد شادمانیش را پشت نقابی از
خشم پنهان کند.رو به محمود کرد و گفت:
-حالا با این ننگ بالا اومده چکار کنیم؟حرومزاده فکر کرده ما هم از اوناشیم،صبر کن درسی بهش بدم که خودش حظ
کنه،تا خونشو نریزم ول نمی کنم،بدو علی،برو اون چاقوی منو بیار،خونش حلاله مگه نه محمود به ناموس ما نظر
داشته،اینم سند و مدرک،با دست خط خودش،بدو علی گذاشتمش تو گنجه بالا...
دوباره داغ شدم وحشت زده داد زدم:
-نه به اون کاری نداشته باش اون که کاری نکرده.
احمد با خنده و آرامشی که مدتها بود در او ندیده بودم رو به خانم جون کرد و گفت:
-می بینی،می بینی ننه،چطوری از فاسقش دفاع می کنه،تازه خون اینم حلاله،نه محمود؟
خانم جون با چشمانی اشک آلود به سرش کوبید و گفت:
-وای خدا،دیدی چه خاکی به سرم شد؟الهی جز جیگر بزنی دختر،این چه بی آبرویی بود؟کاش توجای زری مرده
بودی،ببین چه به روزم آوردی.
علی با چاقو پایین دوید،احمد ماند کسی که به دنبال کاری معمولی می رود،از روی زمین بلند شد،شلوارش را بالا
کشید،چاقو را گرفت و ضامنش را زد،تیغه چاقو زیر نور چراغ برق زد.آن را جلوی من گرفت و گفت:
-کجا شو می خوای وست بیارم؟
و خنده کریهی کرد.فریاد زدم:
-نه!نه!
خودم را به پایش انداختم،پایش را بغل گرفته بودم و التماس می کردم:
-تو رو خدا،جون خانم جون،به اون کاری نداشته باش.
همان طوری که به پایش آویزان بودم به طرف در می رفت.
-تورو قران مجید،نرو،غلط کردم.
حرفهای مرا با لذتی غیر انسانی گوش می داد وقتی جلوی در رسید،با فحشی رکیک پایش را محکم تکان داد و خودش
رااز دست من رها کرد.علی که به دنبالش می دوید با لگدی محکم مرا از بالای پله های جلوی در به وسط حیاط پرت
کرد.احمد فریاد زد:
-برات جیگر سفیدشو می ارم.
و در را محکم به هم زد.احساس می کردم دنده هایم خرد شده اند،نفسم بند آمده بود،ولی درد اصلی در قلبم بود،از
فکر اینکه حالا با سعید چگونه رو به رو می شوند و با او چه می کنند می خواستم سکته کنم،با صدای بلند گریه می کردم
صدایم گرفته بود.روی برفهای یخ زده کنار حوض نشسته بودم.تمام بدنم می لرزید،ولی احساس سرما نمی کردم،خانم
جون محمود را صدا کرد تا برای جلوگیری از آبرو ریزی بیشتر مرا به اتاق ببرد.ولی محمود حاضر نبود به من دست
بزند،حالا دیگر از نظر او من واقعا نجس بودم.بالاخره با حرص غریبی لباسم را گرفت و با حرکتی تند مرا از شیر آب
جدا کرد و از دو پله ی حیاط بالا کشید و به وسط اتاق پرت کرد،سرم به لبه در خورد و گرمای خون را روی صورتم
احساس کردم.خانم جون به محمود گفت:
-برو دنبال احمد کاری دس خودش نده!
-نترس،هر کاری بکنه حقشه،تازه اینو هم باید کشت.
با اینهمه از خانه بیرون رفت.در خانه سکوت برقرار شد.خانم جون زیر لب با خودش چیزهایی می گفت و گریه می
کرد.من جلوی هق هقم را نمی توانستم بگیرم،فاطی کنج اتاق ایستاده بود رنگش زرد بود و در حالیکه ناخن هایش را
می جوید به من زل زده بود.در سرم منگی عجیبی احساس می کردم ،گذشت زمان را نمی فهمیدم،نمی دانم چقدر طول
کشید،با صدای در به خود آمدم،وحشت زده از جا پریدم،احمد با چشمانی سرخ و خنده های زشت در چارچوب در
ایستاد،چاقوی خون آلود را جلوی چشمانم گرفت و گفت:
-بیا خوب نگاش کن،خون فاسقته.
اتاق دور سرم چرخید،صورت احمد کج و کوله شد،پرده ای سیاه به تدریج در برابر چشمانم فرود امد،داشتم در چاهی
عمیق سقوط می کردم،صداهای اطرافم به همهمه ای مبهم و کشدار تبدیل شد پایین و پایین تر رفتم ،هیچ امیدی به
توقف نبود.
زری داشت می مرد،چهره اش رنگ عجیبی داشت،به سختی نفس می کشید،خس و خس می کرد،سینه و شکمشش تند
و تند بالا و پایین می رفت،من از پشت رختخوابها نگاهش می کردم و ناخن هایم را می جویدم،صداهای توی حیاط بر
وحشتم می افزود:
-آقا مصطفی،حالش به خدا خیلی بده،برو براش دکتر بیار.
-خوبه خوبه،شلوغش نکن،دل پسرمو آب کردی ،ننه طوریش نمیشه جوشونده رو گذاشتم دم بکشه الان بهش بدم تا تو
برگردی خوب شده،برو اینجا وانیستا د....برو ننه،خیالت جمع دخترا نمی میرن.
زری دستم را گرفته بود،در یک تونل سیاه می دویدم،احمد با چاقو دنبالمان می آمد،با هر قدم چندین متر به ما نزدیکتر
می شد ،گویی پرواز می کرد.ما جیغ می زدیم ولی صدای خنده ی احمد و فریاد او در تونل می پیچید که می گفت:
-خون.خون،ببین خون.
ننه جون می خواست به زور جوشونده رو به حلق زری بریزد،خانم جون سرش رو در بغل گرفته با انگشتانش دو طرف
دهانش را فشار می داد،زری بیحال بود،هیچ تقلایی نمی کرد،ننه جوشونده رو در دهانش ریخت ولی فرو نمی رفت،خانم
جون توی صورتش فوت کرد،نفس زری بند امد،دستها و پاهایش را تکان داد با صدای عجیبی نفس کشید.
خانم جون با گریه گفت:
-عذرا خانم گفته باید ببریمش دکتر نزدیک حرم.
-غلط کرده!پاشو برو شامتو درست کن،الان شوهر و پسرات می ان.
ننه جون بالای سر زری دعا می خواند،رنگ زری کبود شده بود،صداهای عجیبی از گلویش بیرون می امد،ننه دوید توی
حیاط فریاد زد:
-طیبه،طیبه بدو برو دکتر و وردار بیار.
دست زری را گرفتم،موهایش را نوازش کردم،رنگش به سیاهی می زد،پلک هایش را از هم گشود،چقدر چشمهایش
بزرگ شده بودند،سفیدی چشم ها پر از خون بود دست مرا فشار داد،از چشمهایش که داشتند بیرون می پریدند
ترسیدم،از بالش جدا شد،بعد سرش روی زمین افتاد.دستم را به زور از دستش بیرون کشیدم دویدم و پشت رختخوابها
پنهان شدم،دست و پایش تکان می خورد،گوشهایم را گرفتم و سرم را در بالش فرو بردم.
ننه جون آتش گردان را وسط حیاط می چرخاند،آتش گردان هی بزرگ و بزرگ تر می شد،اندازه ی تمام حیاط شده
بود،صدای ننه جون در گوشم می پیچید:دخترا نمی میرن،نمی میرن.
زری خوابیده بود،موهایش را نوازش کردم و از روی صورتش کنار زدم،ولی او سعید بود،سرش از روی بالش قل خورد
و به زمین افتاد،جیغ زدم،ولی صدایم از گلو بیرون نمی آمد.
کابوسهایم را پایانی نبود،هر چند گاه از صدای فریاد خودم خیس از عرق بیدار می شدم و دوباره به قعر چاه سقوط می
کردم،نمی دانم چه مدت در ان حال بودم،یک روز از سوزشی در پایم بیدار شدم،صبح بود،هیچ یک از اعضای بدنم را
احساس نمی کردم،بوی الکل در اتاق پیچیده بود کسی مرا برگرداند و گفت:
-بیدار شده،خانم ببینید به خدا بیداره،داره منو نگاه می کنه.
صورتها هنوز مات بودند،ولی صداها را به خوبی تشخیص می دادم.
-یا باب الحوائج!خودت به دادمون برس.
-خانم دیگه به هوش اومده،یه سوپ رقیقی درست کنین هر طور شده به حلقش بریزین،تقریبا یه هفته س چیزی
نخورده،معده اش ضعیفه،باید یواش یواش بهش غذا بدین.
چشمانم را بستم نمی خواستم هیچ کس را ببینم.
-الان آب مرغ حاضر میشه،خدا رو صد هزار مرتبه شکر،توی این مدت هر چی به حلقش ریختم برگردونده.
-از دیروز که تبش پایین اومد،فهمیدم که بیدار میشه،طفلک چی کشید،معلوم نیست این همه تب و هذیون از کجا به تن
این بچه ریخت؟
-وای پروین خانم می بینی چه بدبختی می کشم؟تو این چند روز منم صد دفعه با این بچه مردم و زنده شدم،از یه طرف
جگر گوشه م جلوی چشمم پر پر می زنه از طرف دیگه این آبرو ریزی و سرکوفت برادراش که چه دختری پس
انداختی آتیشم می زنه.
هیچ دردی نداشتم سست و بیحال توی رختخواب افتاده بودم،نمی توانستم حرکتی کنم،وقتی می خواستم دستم را از زیر
لحاف بیرون بیاورم انگار کوه می کندم،ضعف عجیبی بود،کاش همینطور ضعیف و ضعیف تر می شدم تا می مردم،اصلا
چرا بیدار شدم؟من در این دنیا هیچ کاری نداشتم.
وقتی ____________دوباره به خود آمدم،خانم جون سرم را روی زانویش گذاشته بود و می خواست سوپ رابه زور در دهانم
بریزد،مقابل فشار دستهای او که دو طرف گونه هایم را گرفته بود مقاومت می کردم و سرم را تکان می دادم.
-الهی قربونت برم،فقط یه قاشق،ببین به چه روزی افتادی؟بخور،الهی درد و بلات تو سرم بخوره.
دفعه اولی بود که این حرفها را از زبان او می شنیدم،هیچ یادم نمی امد که قربان صدقه من رفته باشد،همیشه یا مشغول
بچه های بعدی بود یا مواظب داداشای بزرگتر که از جانش بیشتر دوستشان داشت،من این وسط گم شده بودم،نه اولی
بودم نه آخری و نه پسر،اگر زری نمرده بود،حتما تا به حال فراموش شده بودم،مثل فاطی که اغلب در گوشه ای پنهان
شده و هیچ کس او را نمی بیند،هرگز فراموش نمی کنم وقتی به دنیا آمده بود تا به ننه جون گفتند بچه دختر است غش
هم هست چون دو پسر بعد از او سقط شده،نمی دانم خانم جون « سرخور » کرد،تازه او مشکل دیگری هم دارد،می گویند
از کجا فهمید که بچه ها پسر بودند،او در خانه ما مثل یک سایه است.سوپ روی لحافم ریخت،خانم جون بلند شد و غر
غر کنان از اتاق بیرون رفت.
چشمهایم را باز کردم،عصر بود،فاطی کنارم نشسته بود موهایم را با دستهای کوچکش کنار می زد،چقدر معصوم و چقدر
تنها بود،نگاهش کردم،خودم بودم بالای سر زری،گرمای اشک را روی گونه هایم احساس کردم فاطی گفت:
-می دونستم بیدار میشی،تو رو خدا نمیری ها!....
خانم جون داشت وارد اتاق می شد،چشمهایم را بستم.
شب بود صدای همه را می شنیدم،خانم جون گفت:
-صبح چشماشو واز کرد،به هوش بود ولی هر کاری کردم یک کمی آب مرغ دهنش بریزم نذاشت،این که جون نداره از
جاش تکون بخوره نمی دونم اینهمه زور رو از کجا می اره؟صبح پروین خانم می گفت بیشتراز این نمی شه با قرص و دوا
نگهش داریم.دیگه اگه غذا نخوره می میره.
صدای آقاجون گفت:از اول میدونستم ننه ام حق داشت بما دختر نیومده اگر هم خوب بشه فرقی با مرده نداره با این بی
آبرویی.
دیگر چیزی نشنیدم انگار دست خودم بود هر وقت میخواستم میدیدم و میشندیم و هر وقت نمیخواستم مثل رادیویی
که پیچش را خاموش کنند خاموش کنند در سکوت فرو میرفتم ولی کابوسها دست خودم نبود تصاویر پشت چشمان
بسته ام میرقصیدند.
احمد با یک دست چاقوی خون آلود و با دست دیگر موهای فاطی را که به اندازه یک عروسک کوچک شده بود بطرف
من که بالای پرتگاهی ایستاده بودم میدوید فاطی را بطرف من پرت کرد سعی کردم بگیرمش ولی از دستم رد زد و به
ته پرتگاه افتاد.به پایین نگاه کردم زری و سعید درهم شکسته و خون آلود آن پایین بودند از صدای فریاد خودم بیدار
شدم.تمام بالشم خیس بود احساس خشکی بدی در دهانم داشتم.
چته ننه؟بازم شروع کردی اگه گذاشتی یه شب مث آدم بخوابیم؟آب را بی اختیار میبلعیدم.
از همهمه های صبحکاهی بیدار شدم داشتند صبحانه میخوردند.
دیشب دوباره تبش بالا رفت هذیون میگفت جیغ کشید صداشو شنیدین؟
محمود گفت:نخیر...!احمد ادامه داد:ول میکنی ننه میذاری این یه لقمه کوفت و زهرماری از گلومون بره پایین یا نه؟
صدای احمد مثل خنجری به قلبم فرو میرفت کاش قدرت داشت بلند میشدم و تکه تکه اش میکردم از همه متنفر بودم
پشتم را به آنها کردم صورتم را در بالش فرو بردم.کاشکی هر چه زودتر میمردم و از بودن با این آدمهای خودخواه و
دل سنگ رها میشدم.
از سوزش نیش آمپول بی اختیار چشمانم باز شدند.
خوب دیگه بیدار شدی بیخودی چشماتو نبند شنیدم هنوز هیچی نخوردی میخوای آینه بیارم خودتو ببینی؟شدی عین
اسکلت ببین رفتم قنادی کاروان برات بیسکویت خریدم با چایی خیلی خوشمزه میشه...خانم جون...خانم
صادقی...!معصوم بیدار شده چایی میخواد .تو لیوان براش چایی بیارین.
با چشمانی مات نگاهش کردم هیچوقت نفهمیدم این زن چگونه آدمیست همه پشت سرش حرف میزدند میگفتند دور
از چشم شوهرش با مردها رابطه دارد بنظرم خیلی کثیف می آمد ولی نمیدانم چرا وقتی میدیدمش آنطور که باید نسبت
به او احساس نفرت نداشتم و چیزی از این زشتیها را در وجودش نمیدیدم فقط میدانستم نمیخواهم با او در ارتباط باشم
خانم جون با لیوان چای لب پر میزد وارد شد.
خدا را شکر میخواد چای بخوره؟
بله قراره چای با بیسکویت بخوره پاشو خانمم.پاشو.
و د رهمین حالت دستش را گذاشت پشتم و بلندم کرد خانم جون چند بالش پشتم گذاشت و لیوان چای را به دهانم
نزدیک کرد رویم را برگرداندم و دهانم را محکم بستم گویی تمام نیرویم برای همین کار ذخیره شده بود.
نمیشه نمیذاره اونقده دهنشو واز نمیکنه تا بالاخره همش بریزه.
شما ناراحت نباشین .من بهش میدم تا ظهر همینجا میشینم تا نخوره نمیرم شما برین به کاراتون برسین خیالتون راحت
باشه.
خانم جون درهم و غرولند کنان از اتاق خارج شد.
خوب دختر خوب حالا واسه اینکه منو سنگ رو یخ نکنی دهنتو باز کن یه قاشق بخور ترو خدا حیف از اون پوست گل
برگت نیست که شده عین زرد چوبه اینقدر لاغر شدی که فکر کنم هم وزن فاطی باشی تو دختر به این خوشگلی حالا
حالا ها باید زندگی کنی اگه غذا نخوری میمیری ها!...
نمیدانم در نگاهم چه دید و یا پوزخندی که بر لبهایم نشسته بود در خود چه داشت که ساکت شد و خیره نگاهم کرد و
بعد مانند کسی که کشف بزرگی کرده گفت:آره...تو همینو میخوای ...تو میخوای بمیری تو داری اینجوری خودکشی
میکنی وای چقدر من خرم چرا زودتر نفهمیدم؟آره تو میخوای بمیری ولی آخه چرا؟مگه تو عاشق نیستی؟شاید هم
بهش برسی خدا را چه دیدی؟واسه چی میخوای خودتو بکشی؟سعید ناراحت میشه ها...
با شنیدن اسم سعید بی اختیار تکان خوردم و چشمهایم باز شدند.
پروین خانم نگاهم کرد و گفت:تو چته؟نکنه خیال میکنی دوستت نداره؟نترس شیرینی عشق بهمین چیزاست.
دستش را جلو اورد تا چای را دردهانم بریزد با تمام قدرت دستش را گرفتم و نیم خیز شدم.
راستشو بگو سعید زنده اس!
وا معلومه چرا فکر میکنی اون مرده؟


ادامه دارد... 
ارسال به تلگرام

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 3 نفر مجموع امتياز : 15

برچسب ها : رمان سهم من , داستان سهم من , سهم من , رمان ایرانی سهم من , رمان سهم من از پرینوش صنیعی , پرینوش صنیعی , رمان ایرانی , داستان ایرانی , رمان سهم من قسمت پنجم ,
بازديد :115
تاريخ : پنجشنبه 14 دي 1396 زمان : 0:10 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات () کسب درآمد کسب درآمد
لینک کوتاه مطلب
کسب درآمد
مطالب مرتبط
داستان سهم من قسمت ششم
راه حل بازی Prison Break alcatraz
راه حل بازی Angry Neighbor
راهنمای دانلود twin twin twin twin twin
نظرات
اين نظر توسط رضا در تاريخ 1396/10/14 و 16:07 دقيقه ارسال شده است

سایت پرمحتوایی دارید ولی مشکل قالب داره. اصلاً درست نشون داده نمی شه.
پاسخ : سلام رضا جان از کدام مرورگر استفاده می کنید؟
در مورد مشکل قالب میشه بیشتر توضیح بدی که دقیقا چی رو درست نشون نمی ده؟
با مرورگر کروم در اندروید و دسکتاپ امتحان کردم هیچ مشکلی نداشت.
موفق باشید.


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره سايت
Profile Pic
با سلام تمامی مطالب این وبلاگ برای راحتی شما هموطنان عزیز رایگان بوده است. با معرفی ما به دوستان و آشنایان خود از ما حمایت کنید. تاریخ تاسیس سایت : 1395/5/10 مدیریت سایت : سعید هلالی
نظر سنجي
نظر شما درباره این وبلاگ چیست؟






با کلیک بروی +1 از ما حمایت کنید
تمامي حقوق کدنويسي قالب براي سيب گراف محفوظ ميباشد.