close
تبلیغات در اینترنت
close
تبلیغات در اینترنت
کسب درآمد کسب درآمد

جلوگیری از کپی کردن مطالب

رمان سهم من قسمت چهارم

ساماندهی

سایت twin سایت twin
twin_دانلود رایگان فیلم،سریال،موزیک،انیمیشن،بازی،نرم افزار و ...
ورود به انجمن
🎶جدیدترین موزیک ها🎶
آهنگ1 اهنگ2 اهنگ3 اهنگ4 اهنگ5 اهنگ6
اطلاعات کاربري

عضو شويد
فراموشي رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
جستجو

تبلیغات 1
خبرنامه

تبلیغات 2
آخرين مطالب ارسالي
دانلود سریال شهرزاد
دانلود فیلم یک روز طولانی
دانلود فیلم دریا و ماهی پرنده
دانلود فیلم آینه بغل
دانلود سریال ایرانی گلشیفته
دانلود آهنگ جدید مسیح و آرش AP به نام ماه عسل
مهمانان برنامه خندوانه فصل پنجم
دانلود سریال ساخت ایران فصل 2 با اینترنت نیم بها
راه حل بازی Can You Escape Armageddon
دانلود آهنگ جدید مهدی احمدوند به نام در به در با لینک مستقیم
🎥فیلم های پیشنهادی🎥
فیلم1 فیلم2 فیلم3 فیلم4 فیلم5 فیلم6 فیلم7
نظر سنجي
نظر شما درباره این وبلاگ چیست؟






آمار سايت
آمار مطالب
کل مطالب : 650
کل نظرات : 161
آی پی : 66.249.66.87
مرورگر : Netscape 5.0
سیستم عامل :

آمار کاربران
افراد آنلاين : 0
تعداد اعضا : 54

آمار بازديد
بازديد امروز : 2198
بازديد ديروز : 2545
بازديد هفته : 5198
بازديد کلي : 53,162,557

تاریخ تاسیس : 1395/5/10
راهنمای دانلود
تبلیغات 3
داستان سهم من قسمت چهارم
داستان سهم من قسمت چهارم

 

 

همراهان سایت سلام

 

از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم 

 

داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی

خوب حتما نمیخواسته در اولین نامه خودمونی بشه خانم هم که بمن نمیاد راستش منم همین مشلکو دارم و نمیدونم
چطوری شروع کنم.
ول کن حالا بقیشه رو بخون.
دوشیزه محترم.
هنوز بخود اجازه نداده ام که نامتان را بر صفحه کاغذ بیاورم هر چند روزی هزاران بار آنرا در قلبم فریاد میزنم هرگز
اسمی این چنین برازنده و هماهنگ با چهره صاحب آن نبوده.معصومیت نگاه و چهره شما اولین خصوصیتی است که
چشم را مینوازد من به دیدار روزانه شما معتادم آنچنان که وقتی این موهبت از من دریغ میشود نمیدانم با زندگیم چه
بکنم؟
سینه ام
اینه ایست با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه
بزدای غبار
این روزها که از دیدارتان محروم هستم گمگشته ای سرگردانم مرا در این تنهایی با کلامی و پیامی یاد کنید تا دوباره
خود را بیابم. با تمام وجود آرزوی سلامتی مجددتان را دارم، به خاطر حدا از خودتان مراقبت کنید.
سعید
هر دو گیج و مست از کلمات زیبای نامه ساکت و در رویا بودیم که علی وارد شد با سرعت نامه و کتاب را زیر پایم
پنهان کردم. با نگاهی خصمانه و صدایی دو رگه گفت: خانم جون میگه این پروانه خانم برای ناهار می مونه؟
وای نه، خیلی ممنون، من دارم می رم.

خیلی خوب. و زیر لب غرغرکنان گفت: پس ما میخوایم ناهار بخوریم.
و از اطاق بیرون رفت. بد جوری عصبانی و خجالت زده شدم، نمی دانستم چه بگویم، پروانه هم که کاملا متوجه رفتار
سرد خانواده من بود، گفت:
من خیلی اینجا اومدم انگار دیگه حوصله همه رو سر بردم، تو کی می آیی مدرسه؟ امروز ده روزه که خوابیدی، بسه
دیگه؛ مردم از این آرتیست بازی.
منم دیگه دارم دیوونه می شم، خیلی خسته شدم، شنبه می آم مدرسه.
می تونی؟ عیبی نداره؟
نه، خیلی بهترم، تا شنبه هم تمرین می کنم.
خوبه راحت می شیم، به خدا روم نمیشه به خانم جونت نگاه کنم، شنبه سر ساعت هفت و نیم می آم دنبالت.
به سرعت مرا بوسید و بدون بستن بند کفشهایش از پله ها پایین رفت، صدایش را از حیاط شنیدم که به خانم جون
گفت: ببخشیدها، مجبور بودم بیام، آخه شنبه امتحان داریم، باید به معصوم می گفتم که درساش و حاضر کنه، الحمدالله مثل
اینکه پاش هم بهتره، شنبه می آم دنبالش یواش یواش می برمش مدرسه.
لازم نیست، هنوز پاش خوب نشده.
آخه امتحان داریم!
داشته باشین، همچین هم مهم نیست، تازه علی می گه هنوز یه ماه مونده به امتحانا.
پنجره را باز کردم و گفتم: نه خانم جون حتما باید برم امتحان قوه اس، نمره ش با امتحان اصلی جمع می شه.
خانم جون با عصبانیت پشتش را به من کرد و به آشپزخانه رفت، پروانه نگاهی به پنجره انداخت، چشمکی زد و رفت.

از همان لحظه شروع به تمرین راه رفتن کردم. به محض آنکه درد درپایم می پیچید دراز می کشیدم و آن را روی بالش
می گذاشتم، به جای یک زرده دو زرده تخم مرغ و از بقیه روغن ها هم دو برابر به پایم می بستم. و در این میان از هر
فرصتی برای خواندن نامه که عزیزترین و باارزش ترین شی زندگیم بود استفاده می کردم، با خود می گفتم: چرا او باید
سینه اش آینه ای باشد، با غباری از غم، حتما مشکلات زیادی در زندگی دارد. معلوم است، مسوولیت زندگی مادر و سه
خواهر و درس خواندن و کار کردن خیلی سنگین است، شاید اگر این همه مسئولیت نداشت و پدرش زنده بود همین
حالا به خواستگاریم می آمد، آقای دکتر گفته خانواده آبروداری هستند، من حاضرم با او در یک اتاق نمور هم زندگی
کنم، ولی اینکه نوشته اسمم با چهره و شخصیتم همامنگ است ناراحتم می کرد، آیا دریافت همین نامه ها دلیل بر عدم
معصومیت من نیست؟ ایا اگر واقعا معصوم بودم عاشق می شدم؟ ولی به خدا این دست خودم نبود، حیلی سعی کردم به
او فکر نکنم، وقتی می بینمش قلبم به طبش نیفتد، صورتم سرخ نشود، ولی جلوی هیچ کدامشان را نتوانستم بگیرم.
****
شنبه زودتر از همیشه بیدار شدم، یعنی در واقع تمام شب بیدار بودم، لباس پوشیدم. رخت خوابم را جمع کردم تا به همه
ثابت شود که دیگر مریض نیستم.
عصای ننه جون که این روزها بسیار به دادم رسیده بود را کنار گذاشتم، دستم را به نرده کنار پله گرفتم و پایین آمدم.
کنار سفره صبحانه نشستم. آقا جون گفت:
حالا مطمئنی که میتونی بری مدرسه؟ می خوای بشین پشت موتور محمود که ببردت.
محمود زیر چشم نگاه تندی به آقاجون کرد و گفت:
آقاجون این حرف چیه؟ دیگه همینش مونده که بی حجاب ترک موتور یه مرد هم سوار بشه.
نه بابا، چارقدش سرشه مگه نه؟
البته، من کی تا حالا بدون روسری مدرسه رفتم؟
تو هم که داششی، مرد نامحرم که نیستی.

استغفرالله! آقاجون این تهرون مثل اینکه شما رو هم از راه به در کرده!!
من پریدم وسط حرفشان و گفتم:
نه آقاجون پروانه می آد دنبالم، کمکم میکنه، با هم می ریم.
خانم جون زیر لب غرغر کرد ولی معلوم نبود که چه می گوید، داداش احمد با عصبانیت همیشگی اش و چشمهای پف
کرده از عرق خوری دیشب گفت:
هه هه، چه کسی، پروانه! ما میگیم نباید با این دختره بری خانم اون و می کنه عصای دستش!
چرا مگه چشه؟
چش نیست؟ جلفه، هروکر می کنه، دامنش کوتاس، با قر راه میره.
سرخ شدم و گفتم: کجا دامنش کوتاس، توی مدرسه از بقیه بلندتره، تازه ورزشکاره اصلا از این قری فری ها هم نیست، بعد هم تو چرا به دختر مردم نگاه میکنی که می فهمی قر می ده؟
خفه شو، اگر نه همچی می زنم توی دهنت که دندونات بریزه، می بینی خانم جون چقدر پررو شده!
آقاجون با بی حوصلگی گفت: بسه، بس کنید، من آقای احمدی رو می شناسم، خیلی مرد شریفیه. کلی هم باسواد و چیز فهمه، عمو عباس برای
دعوایی که با ابوالقاسم صولتی س مغازه بغلی داشت اونو حکم کرد، هیچکی رو حرفش حرف نمی زنه، همه قبولش دارن.
احمد که از عصبانیت سرخ شده بود، رو کرد به خانم جون و گفت:
بفرمایید، آنوقت می گن چرا دختره پررو شده، وقتی همه اینطوری هواشو دارن چرا پررو نشه، برو، برو آبجی اصلا این
دختر مجسمه نجابته، برو رسم آبروداری ازش یاد بگیر.

در همین موقع خوشبختانه زنگ در به صدا در آمد. به فاطی گفتم: بگو الان می اد.
و برای ختم غائله با آخرین سرعتی که می توانستم روسریم را بستم و با یک خداحافظی سریع لنگ لنگان از در بیرون
زدم.
****
هوای سرد خیابان به صورتم خورد، چند لحظه ای ایستادم تا این هوای تمیز را احساس کنم و ببلعم، هوا بوی جوانی،
عشق و شادمانی می داد. به پروانه تکیه کردم، پایم هنوز درد می کرد ولی مهم نبود، سعی کردم ذوق زدگیم را مهار کنم
و آهسته و آرام به طرف مدرسه راه افتادیم، از دور سعید را که بر روی پله دوم داروخانه ایستاده و سرک می کشید
دیدم. وقتی او هم ما را دید، دو پله را یکی کرد و به استقبالمان آمد، من لبهایم را گزیدم و ائ متوجه شد کار درستی
نکرده، برگشت و دوباره بالای پله ها ایستاد. نگاه مشتاقش وقتی به پای بسته و راه رفتن لنگانم افتاد رنگی از تاثر و
تاسف گرفت، قلبم از درون سینه به سویش پرواز می کرد. گویی سالها بود که او را ندیده بودم ولی نسبت به آخرین
دیدار احساس نزدیکی بیشتری به او داشتم. حالا به خوبی می شناختمش، می دانستم او هم چه احساسی نسبت به من
دارد و بیش از همیشه دوستش داشتم، جلوی داروخانه که رسیدیم پروانه گفت:
خسته شدی، کمی بایستیم.
دستم را به دیوار تکیه دادم و زیر لب سلامش را جواب گفتم، به آرامی گفت:
پاتون خیلی درد می کنه؟ می خواین دارویی، مسکنی، چیزی بهتون بدم؟
متشکرم، مهم نیست حالا خیلی بهتر شده.
پروانه با دستپاچگی گفت:
مواظب باش ، علی تون داره می آد.
ما به سرعت خداحافظی کردیم و به طرف مدرسه به راه افتادیم

****
آن روز یک زنگ ورزش داشتیم، یک زنگ هم به کلاس نرفتیم، خدا می داند چقدر حرفهای نگفته در دلمان مانده بود.
وقتی خانم ناظم حیاط را می گشت خودمان را داخل دستشویی پنهان کردیم، و بعد پشت ساختمان بوفه در زیر آفتاب
بی رمق اسفند ماه نشستیم، نامه را دوباره و سه باره مرور کردیم، از خوبی، مهربانی، ادب، خط، انشا و سوادش تعریف
کردیم و لذت بردیم. گفتم: پروانه فکر می کنم مرض قلبی گرفته باشم.
وا! چرا؟
آخه ضربان قلبم طبیعی نیست، مدام دلهره دارم.
وقتی می بینی اش یا وقتی نمی بینی؟
وقتی می بینم که همچین سریع می زنه که نفسم به شماره می افته با خنده گفت:
اینا مال مرض قلبی نیست جونم، مال مرض عاشقیه، تازه منم که هیچ کارم وقتی یک هو جلوم سبز می شه، قلبم هری
می ریزه پایین و طپش قلب می گیرم، وای به حال تو.
فکر می کنی وقتی عروسی کنیم بازم من همین طوری باشم؟
چقدر تو خنگی؛ اگه اون موقع هم اینطوری بودی حتما برو دکتر قلب، دیگه اون موقع واقعا مرض قلبی گرفتی.
-وای حد اقل باید دو سال دیگه صبر کنم تا اون درسش تموم بشه ، البته بد هم نیست تا اون موقع منم دیپلممو گرفتم.
-ولی دو سال هم سربازی داره ، مگه این که قبلا رفته باشه.
-نه فکر نمی کنم ، مگه چند سالشه ؟ فکر کنم اصلا لازم نباشه سربازی بره ، چون تنها پسره ، پدرش هم فوت کرده ،
اونم سرپرستی خانواده اش و داره.
-شایدم ، ولی خوب باید کار پیدا کنه ، فکر می کنی می تونه خرج دو تا خونه رو بده ؟ داروسازا چقدر در آمد دارن ؟
-نمی دونم ولی اگر لازم شد من می رم با مادرشو خواهراش زندگی می کنم که خرجش زیاد نشه.

-یعنی حاضری بری شهرستان ، با مادر شوهر و خواهر شوهر زندگی کنی ؟
-آره معلومه که حاضرم ، من با سعید حاضرم توی جهنمم برم ، هر جا که اون دوست داشته باشه ، تازه رضاییه که خیلی
هم شهر خوبیه ، می گن چقدر قشنگ و تمیزه.
-یعنی از تهرون بهتره ؟
-لا اقل آب و هواش که از قم بهتره ، من خودم توی قم بزرگ شدم ، نکنه یادت رفته ؟
-چه رویاهای شیرینی ، مثل تمام دختران رمانتیک پانزده ، شانزده ساله حاضر بودم با او به هر کجا بروم و هر کاری که
او می خواهد بکنم.
-مدتی از وقتمان به خواندن جوابهایی که برای نامه ها نوشته بودیم گذشت ، باهم آن ها را مرور می کردیم و سعی می
کردیم از میان آن ها یک نامه ی درست و حسابی بنویسیم .ولی نمی شد ، دست هایم یخ زده بود و نوشتن روی کیف
خطم را خیلی بد می کرد . قرار شد نامه را شب پاکنویس کنم و روز بعد به سعید بدهیم.
آن صبح زمستان از گرمترین و شیرین ترین روز های زندگیم بود ، احساس می کردم دنیا در چنگ منست ، همه چیز
داشتم ، دوست خوب ، عشق واقعی ، جوانی ، زیبایی ، آینده ی روشن ، آنقدر خوشبخت بودم که حتی درد پایم را که به
دلیل نشستن در سرما لحظه به لحظه شدیدتر می شد دوست می داشتم . آخر اگر پایم نمی پیچید ، این نامه های
دلنشین را دریافت نمی کردم.
عصر هوا دوباره گرفت ، برف پراکنده ای شروع به باریدن کرد ، مچ پایم ذق ذق می کرد ، راه رفتن خیلی مشکل شده
بود ، در راه باز گشت تقریبا تمام سنگینی ام را روی پروانه انداخته بودم ، هر چند قدم می ایستادیم و نفس تازه می
کردیم ، بالا خره به داروخانه رسیدیم ، سعید بادیدن وضع من جلو دوید زیر بازویم را گرفت و کمک
شدم . داخل داروخانه گرم و روشن بود ، خیابان از پشت شیشه های بلند و بخار گرفته داروخانه تاریک و سرد به نظر
می رسید ، دکتر با مریض هایی که جلوی پیشخوان جمع شده بودند مشغول بود ، یکی یکی صدایشان می کرد و در

مورد داروهایشان توضیح می داد ، همه حواسشان به او بود و کسی به ما که روی مبل نشسته بودیم نگاه نمی کرد ، سعید
روی زمین جلوی من نشست پایم را بلند کرد و روی زمین جلوی مبل گذاشت ، با احتیاط مچ بسته بندی شده ام را لمس
کرد ، تماس دست او حتی از روی آن همه پارچه و باند ، مثل تماس با سیم لخت برق تمام بدنم را لرزاند و عجب این که
این لرزش به بدن او نیز منتقل شد ، مهربانانه نگاهی کرد و گفت:
-هنوز خیلی ورم داره ، نباید راه می رفتید ، من براتون یک پماد و مقداری مسکن کنار گذاشتم ، پماد رو به پاتون بمالید
.
-پشت پیشخوان رفت . با نگاه دنبالش کردم ، با یک لیوان آب و قرص برگشت قرص را خوردم ، وقتی لیوان را به
دستش دادم ، نامه ی دیگری به سویم دراز کرد ، نگاهمان در هم گره خورد ، همه چیز در چشمانش منعکس بود نیازی
به حرف زدن نداشتیم . درد را فراموش کردم ، هیچکس را جز او نمی دیدم ، تمام اطرافیان در هاله ای از مه فرو رفته
بودند ، صداها گنگ و نا مفهوم بود در دنیای دیگری سیر می کردم و چه حال خوشی داشتم ، ناگهان با ضربه ی آرنج
پروانه به خود آمدم.
--ها چیه؟ چی شده؟
-اونجا رو ، اونجا رو!
و با حرکت ابروانش به پشت شیشه داروخانه اشاره کرد . بی اختیار صاف نشستم ، قلبم به تپش افتاد ، علی پشت شیشه
ایستاده بود ، دستهایش را دوطرف صورت گرفته ، به داخل نگاه می کرد . پروانه به طرف من برگشت و گفت:
-چته ؟ حالا چرا مثل زرد چوبه شدی ؟
بلند شد از داروخانه بیرون رفت و صدا کرد:
-علی علی بیا ، بیا کمک کن ، پای معصوم دوباره خراب شده خیلی درد می کنه ، نمی تونم تنهایی ببرمش خونه.
-علی نگاه خصمانه ا ی به پروانه کرد و پا گذاشت به فرار ، پروانه برگشت ، شانه هایش را بالا انداخت و گفت:
-چه نگاهی بهم کرد ، می خواست کله امو بکنه.
وقتی با هزار بدبختی به در خانه رسیدیم غروب شده و هوا تقریبا تاریک بود ، هنوز دستم به زنگ در نرسیده ، در باز
شد و کسی مرا به داخل خانه کشید پروانه نفهمید چه شده خواست دنبال من داخل خانه شود که خانم جون به طرفش
حمله کرد ، هلش داد بیرون و گفت:
-دیگه نمی خوام این طرفا پیدات بشه ، هر چی می کشیم از دست تو می کشیم!
-و در را محکم به رویش بست . من از پله های جلوی در به وسط حیاط افتادم علی موهایم را دور دستش پیچیده بود و
مرا به داخل اتاق کشید ، ولی من در فکر پروانه بودم و از خجالت او می خواستم آب شوم ، فریاد زدم:
-ول کن احمق بی شعور.
خانم جون به اتاق آمد در حالیکه نفرین می کرد و فحش می داد نیشگون محکمی از بازویم گرفت:
-چی شده ؟ چتونه ؟ چرا همتون دیوونه شدین ؟
-می خواستس چی بشه دختره ی هرزه . حالا دیگه جلوی چشم همه با مرد غریبه؟
-مرد غریبه کدومه ؟ پام درد می کرد ، دکتر داروخانه به پام نگاه کرد و بهم دوا داد همین . داشتم از درد می مردم ،
تازه دکتر که محرمه.
-دکتر ... ! دکتر ! از کی تا حالا هر شاگرد عطاری دکتر شده ؟ خیال می کنی من خرم نمی فهمم تازگیها ریگی به کفشت
رفته؟
-تو رو خدا خانم جون این حرفا چیه می زنی ؟
علی با صدای دو رگه و رگهای گردن ورم کرده ، لگدی به من که روی زمین نشسته بودم زد و گفت:
-آره جون خودت ، خودم هر روز زاغ سیاتونو چوب می زنم ، پسره ی الدنگ وا میسته در مغازه ، هی سرک می کشه تا
خانما بیان ، همه ی دوستام هم می دونن می گن خواهرت و دوستش با این پسرن.
خانم جون زد تو سرش:
-الهی رو تخته ی مردشور خونه ببینمت ، ببین چه بی آبرویی برامون درست کردی ؟ حالا جواب آقاجون و داداشات و
چی بدم.
-و نیشگون دیگری از بازویم گرفت . در همین موقع در اتاق چهار طاق باز شد ، احمد با چشم های قرمز و مشت های
گره کرده نگاهم می کرد ، معلوم بود حرفها را شنیده ، با صدایی خفه گفت:
--بالاخره کار خودتو کردی ؟ بفرما خانم جون ، تحویل بگیر ، من از اول می دونستم این پاش برسه تهرون و هر روز
قرشو درست کنه و با این دختره تو خیابونا راه بیفته آخرش آبرو ریزی بار می آره ، بفرما ، حالا با چه رویی جلوی در و
همسایه می خوای سر بلند کنی؟
-فریاد زدم:
-مگه چیکار کردم ؟ به جون آقاجون داشتم می افتادم وسط خیابون بردنم تو داروخانه بهم یه قرص مسکن دادن.
-خانم جون نگاهی به پایم کرد . مثل متکا ورم کرده بود ، آمد دست بزند که فریادم به هوا رفت.
-ولش کن با این همه آبروریزی که کرده بازم می خوای ترو خشکش کنی ؟
-باز می گه آبروریزی ، من آبروریزی کردم یا تو ، تو که هر شب مست می آیی خونه ، با زن شوهر دار ریختی رو هم.
-احمد پرید وسط اتاق و با پشت دست چنان به دهانم کوفت که مزه شور خون تمام دهانم را پر کرد . دیوانه شده بودم ،
فریاد زدم:
-مگه دروغ می گم ؟ خودم دیدم ، شوهرش خونه نبود یواشکی رفت تو خونه شون ، تازه دفعه اولش هم نیست.
مشت دیگری به زیر چشمم خورد ، سرم گیج رفت ، ستاره هایی جلوی چشمهایم درخشیدن گرفت ، برای یک لحظه
فکر کردم کور شده ام ، خانم جون فریاد زد:
-خفه شو دختر حیا کن.
-حالا اگه به شوهرش نگفتم.
-خانم جون پرید جلو دهانم را گرفت و گفت:
-مگه نمی گم خفه شو!
باز سرم را از دست هایش بیرون آوردم و با تمام خشمی که ناتوانیم را چندین برابر کرده بود فریاد زدم:
-مگه شما نمی فهمین هر شب مست می آد خونه ، تا حالا دو دفعه برای چاقو کشی بردنش کلانتری . اینا آبروریزی
نیست ، آنوقت من بیچاره که یه قرص توی داروخانه خوردم آبروریزی کردم.
-دو سیلی پیاپی تا داخل گوشم را به درد آورد ، ولی دست خودم نبود ، نمی توانستم آرام بگیرم .
خفه شو دختر ایشالله حناق بگیری ،ولی تو دختری !وزد زیر گریه ودستهایش را رو به آسمان گرفت و گفت:
ای خدا ، به دادم برس، به کی پناه ببرم،الهی جزجیگر بزنی دختر، الهی تیکه تیکه بشی!...
بی حال گوشه اطاق افتاده بودم.بدجوری احساس بیچارگی می کردم، اشک از چشمهایم می جوشید،علی با احمد در
حیاط پچ وپچ می کردند.صدای بغض آلودخانم جوان از توی آشپزخانه حرفشان را قطع کرد.
علی بسه دیگه ، خفه شو.
ولی ظاهراً علی ول کن نبود ، نمیدانم اینهمه گزارش را چگونه جمع کرده بود ،بار دیگر خانم جوان با عصبانیت گفت:
علی بسه، بدو برو سر کوچه نون بگیر.
وبالاخره او را با یک پس گردنی به کوچه فرستاد.
صدای یالله گفتن آقا جون را شنیدم ، این عادت او هرگز ترک نمی شد با اینکه معمولاً غیر از خودمان زن دیگری در
خانه نبود. باز هم حضور خودش را به این صورت اعلام می کرد:
اوا سلام اقا مصطفی ، زود اومدی....؟
تو این سرما که کسی برای خرید نمیاد ، گفت زودتر تعطیل کنم، چته؟
دست پاچه ای، این احمده رو لبه ی حوض نشسته،خوب پس اینم که اومده ،محمود چی؟

نه محمود هنوز نرسیده،خوب همینو می گم دیگه. همیشه محمود زودتر از شما می اومد.
وضع خیابونا خرابه،موتورش وهم که نبرده،با ماشین بیاد،لابد ماشین گیرش نیومده ، این برف و یخبندون هم مارو ول
نمیکنه،انگار امسال خیال نداره زمستون تموم بشه...ببینم خانم امشب این مسیو هم تعطیل کرده که بعضیا اومدن خونه؟
آقاجون با احمد خیلی کم حرف می زد،گوشه و کنایه ها را هم به در می گفت که دیوار بشنود.
نه خیر،تا تکلیفمو تو این خونه روشن نکنم نمی رم.
آقاجون دستش رو به چارچوب در گرفت و مشغول در آوردن کفشهایش شد،نور چراغ راهرو قسمتی از اتاق را روشن
می کرد، من در تاریکی ،کنار کرسی افتاده بودم واو نمی توانست بدرستی مرا ببیند: با تمسخر گفت:
عجب به جای اینکه ما تکلیفمونو با اقا روشن کنیم،آقا می خواد تکلیفشو با ما روشن کنه.
با شما نه ، با اون دختر بد کارت.
آقا جون رنگش مثل گچ سفید شد،
می فهمی چی میگی؟آبروی خواهرت آبروی توست، خجالت نمیکشی از این حرفا میزن.
برو بابا اینکه دیگه براما آبرو نذاشته ، سرتو از زیر برف بیار بیرون آقا جون، کم به من پیله کن،ظشت رسواییت از اون
بالا افتاده،صداشو همه ی محل شنیدن،فقط خودتی که تو گوشات پنبه گذاشتی تانشنوی.
آقا جون آشکارا می لرزیدرگ پیشانیش چنان ورم کرده بود که از دور هم دیده می شد خانم جون با التماس و وحشت
گفت:
احمد جون احمد!الهی قربونت برم،الهی دردو بلات تو سرم بخوره این حرفارو نزن آقا جونت پس می افته ها!حالا که
طوری نشده ،پاش درد میکرده بهش دوا دادن.
آقاجون که تازه به خودش اومده بود گفت:
ولش کن زن ببینم چی میگه؟

از او عزیز دوردونه ات بپرس.
نگاه آقاجون با اشاره دست احمد جستجوگرانه به طرف من که یک وری کنار کرسی افتاده بودم چرخید،ظاهرا درست
نمی دید،چراغ اتاق را روشن کرد.نمی دانم قیافه ام به چه شکلی در آمده بود که وحشت زده گفت:
-یا قمر بنی هاشم!چکارت کردن؟
جلو آمد مرا نشاند دستمالش را از توی جیبش بیرون کشید و خونهای کنار لبم را پاک کرد دستمالش بوی خنک گلاب
می داد،دوباره پرسید:
-کی این بلا رو سرت آورد؟
سرعت ریزش اشکهایم بیشتر شد.
-نامرد بی شرف زورت به دخترا می رسه؟
-بفرما!بدهکارم شدیم،ما اصلا ناموس ماموس نداریم به جهنم که دست هر کس و ناکسی بیفته باید از این به بعد کلاه بی
غیرتی سرمون بذاریم.
نفهمیدم محمود کی وارد خانه شده بود که هاج و واج بین حیاط و اتاق ایستاده،ما را نگاه می کرد،خانم جون میدان را به
دست گرفت و در حا لیکه چادرش را دور گردنش می بست گفت:
-بسه دیگه!بسه دیگه صلوات بفرسین،می خوام شام بکشم،برو کنار،تو هم این سفره رو بگیر
بندازاونجا،فاطی،فاطی،جوون مرگ شده کجایی؟
در تمام این مدت فاطی حضور داشت ولی هیچکس وجود او را احساس نمی کرد،از سایه پشت رختخوابها جدا
شد،وحشت زده به طرف آشپزخانه دوید و بشقاب ها را از دست خانم جون گرفت،آورد و به آرامی روی کرسی
گذاشت،آقا جون که تازه از معاینه ی زخم کنار لب و چشمهای سیاه شده و بینی خون آلودم فارغ شده بود،پرسید:
-کی این کار رو کرده؟احمد؟دستش بشکنه،مرتیکه مگه من مرده ام که با زن و بچه م اینطوری می کنی شمرهم با زن و

بچه های مردم اینطوری نکرد.

ادامه دارد.

 

منبع آخرین خبر

ارسال به تلگرام

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 20

برچسب ها : سهم من , سهم , من , رمان , داستان , داستان ایرانی , رمان ایرانی , رمان سهم من , رمان سهم من قسمت چهارم , قسمت چهارم , داستان سهم من , داستان سهم من قسمت چهارم , سهم من قسمت چهارم , رمان ایرانی سهم من , داستان ایرانی سهم من , پرینوش صنیعی ,
بازديد :142
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1396 زمان : 9:0 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات () کسب درآمد کسب درآمد
لینک کوتاه مطلب
کسب درآمد
مطالب مرتبط
مهمانان برنامه خندوانه فصل پنجم
تبلیغات
قطعی یا فیلترینگ تلگرام؟؟؟
داستان سهم من قسمت هفتم
داستان سهم من قسمت ششم
راهنمای دانلود twin twin twin twin twin
نظرات

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
درباره سايت
Profile Pic
با سلام تمامی مطالب این وبلاگ برای راحتی شما هموطنان عزیز رایگان بوده است. با معرفی ما به دوستان و آشنایان خود از ما حمایت کنید. تاریخ تاسیس سایت : 1395/5/10 مدیریت سایت : سعید هلالی
ابزار تلگرام

تمامي حقوق کدنويسي قالب براي سيب گراف محفوظ ميباشد.