close
تبلیغات در اینترنت
کسب درآمد کسب درآمد

جلوگیری از کپی کردن مطالب

رمان سهم من قسمت سوم

ساماندهی سایت twin سایت twin

به دلیل اینکه مطالب تمام سایت های رزبلاگ پاک شد و امکان بازگردانی ان نبود دیگه این وبلاگ فعالیتی ندارد ولی این وبلاگ رو میفروشم هر کی خواست از طریق تماس با ما اقدام کنه قیمت خیلی کمی میگم الکسا رو هم نگاه کنید رنک عالی داره

twin_دانلود رایگان فیلم،سریال،موزیک،انیمیشن،بازی،نرم افزار و ...
تلگران"
برای حمایت از ما داخل کانال عضو شوید از این به بعد مطالب جدید رو در کانال قرار میدیم@twindlsub
ورود به انجمن
🎶جدیدترین موزیک ها🎶
آهنگ1 اهنگ2 اهنگ3 اهنگ4 اهنگ5 اهنگ6
اطلاعات کاربري

عضو شويد
فراموشي رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
جستجو

خبرنامه

تبلیغات 2
آخرين مطالب ارسالي
دانلود فیلم تگرگ و افتاب
دانلود آهنگ جدید هوروش بند به نام مثل من باش با چند کیفیت عالی
دانلود آهنگ جدید ایوان باند به نام عهد کردم با لینک مستقیم
دانلود فیلم صفر تا سکو
دانلود انیمیشن سریالی فوتبالیست ها ۲۰۱۸ سری جدید با زیرنویس فارسی
دانلود فیلم Rampage 2018 با زیرنویس فارسی
دانلود فیلم China Salesman 2018
دانلود آهنگ جدید سینا شعبانخانی به نام ای یار با لینک مستقیم
دانلود آهنگ جدید مهدی جهانی به نام من دلم تنگه با لینک مستقیم
دانلود سریال ساخت ایران فصل 2 با اینترنت نیم بها
🎥فیلم های پیشنهادی🎥
فیلم1 فیلم2 فیلم3 فیلم4 فیلم5 فیلم6
نظر سنجي
نظر شما درباره این وبلاگ چیست؟






آمار سايت
آمار مطالب
کل مطالب : 682
کل نظرات : 161
آی پی : 54.224.89.34
مرورگر :
سیستم عامل :

آمار کاربران
افراد آنلاين : 2
تعداد اعضا : 56

آمار بازديد
بازديد امروز : 2106
بازديد ديروز : 290
بازديد هفته : 5606
بازديد کلي : 53,79,892

تاریخ تاسیس : 1395/5/10
راهنمای دانلود تلگران"
برای حمایت از ما داخل کانال عضو شوید از این به بعد مطالب جدید رو در کانال قرار میدیم@twindlsub
داستان سهم من قسمت سوم
داستان سهم من قسمت سوم

همراهان سایت سلام


از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم 


داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی

قسمت سوم

 روزهاي رنگين و زيباي خزان هم به همان سرعت بادهاي پاييزي گذشت، ما هنوز کلمه اي با هم حرف نزده بوديم، فقط

به تازگي وقتي از کنارش مي گذشتيم زير لب با صدايي آهسته سلام مي کرد و قلب من مانند ميوه اي رسيده از جا کنده
مي شد و در سبد سينه مي افتاد.
پروانه هر روز اطلاعات جديدي در مورد سعيد پيدا مي کرد و خبرهاي دست اول برايم مي اورد، حالا مي دانستم که
فاميليش زارعي است، اهل رضاييه است، پدرش چند سال پيش فوت کرده، مادر و سه خواهرش در آنجا زندگي مي
کنند، او سال سوم رشته دارو سازي است، خانواده آبرودار و محترمي هستند، خيلي زرنگ و درسخوان است، آقاي دکتر
هم کاملا به او اطمينان داشته و از او راضيست، تمام خصوصياتي که از او مي شنيدم مهر تاييدي بر عشق پاک من بود
احساس مي کردم که از اول عمر مي شناختمش و تا اخر عمر تنها با او خواهم بود، بيشتر از همه شعرهاي عاشقانه را
دوست داشتم، با سرعت آنها را حفظ مي شدم.
هفته اي يکي دوبار پروانه به بهانه هاي مختلف مرا به داروخانه مي برد و خريدي مي کرد، نگاههاي دزدانه ما به يکديگر
باعث لرزش دستهاي او، و سرخي بيش از حد گونه هاي من مي شد. پروانه با دقت تمام حرکات ما را زير نظر داشت.
يک بار گفت:
هميشه فکر مي کردم نظر بازي يعني چي؟ حالا خوب فهميدم، بيخود نبود تو فال حافظ برات در اومد که:
عاشق و رند و نظر بازم و مي گويم فاش
تا بداني که به چندين هنر آراسته ام
-اا... پروانه اين حرفا چيه مي زني؟
-چيه مگه دروغ مي گم؟
صبحها با وسواس خاصي موهايم را شانه مي کردم، روسري را طوري مي بستم که چتريهايم خراب نشود و دنباله موهايم

را زير روسري پيدا باشد با هزار بدبختي سعي مي کردم موهايم حلقه، حلقه شود ولي نمي شد تا اينکه پروانه گفت:
-احمق جون، موهات خيلي هم قشنگه. الان موي صاف مده. نمي بيني بچه هاي مدرسه موهاشونو اطو مي کنن که صاف
بشه.
روپوشم را مرتب مي شستم و اطو مي زدم، به خانم جون التماس مي کردم برايم پارچه روپوشي بخرد و آن را به خياط
بدهد، خودش مثل دهاتيها لباس مي دوخت، از کلاسهاي خياطي تنها اين را ياد گرفته بودم که ايرادهاي دوزندگي خانم
جان را پيدا کندم. پروين خانم روپوش خوش مدلي برايم دوخت، منهم يواشکي بهش گفتم که دامنش را بيشتر تو
بگذارد، ولي باز هم لباس من در مدرسه از همه بلندتر بود. پولهايم را جمع کردم و با پروانه رفتيم يک روسري به رنگ
سبز يشمي خريديم. پروانه گفت:
با اين روسري رنگ چشمات سبزتر مي شه. خيلي بهت مي آد.
آن سال زمستان سردي بود هنوز برف کوچه ها آب نشده برف ديگري مي باريد. آفتاب آنقدر کمرنگ و بي رمق بود
که توان اب کردن برفها را نداشت. صبحها همه جا يخ زده بود، بايد با احتياط از کوچه رد مي شديم، هر روز يکي از بچه
ها زمين مي خورد و آن روز نوبت من بود، هنوز به خانه پروانه نرسيده بودم که پايم روي يک تکه يخ صاف ليز خورد و
به سختي به زمين افتادم. سعي مي کردم هر چه زودتر از زمين بلند شوم ولي پايم به شدت درد ميکرد و تا آن را روي
زمين گذاشتم تا کمرم تير کشيد، دوباره وسط کوچه ولو شدم، پروانه در همين موقع از خانه بيرون آمد و علي هم که در
راه رفتن به مدرسه بود رسيد، کمک کردند تا از زمين بلند شدم و مرا که قدرت راه رفتن نداشتم به خانه
برگرداندند.خانم جون پايم را بست و تا عصر صبر کرد ولي درد و ورم پايم خيلي بيشتر شده بود. عصر که مردها به
خانه برگشتند هر کدام نظري دادند، احمد گفت:
-اي بابا... چيزيش نيست، اگه مثل آدم مي نشست توي خونه و تو اين سوز و سرما بيرون نمي رفت اينطوري نمي شد و
بعد رفت دنبال کارش.

آقا جون گفت: بايد ببريمش بيمارستان.
محمود گفت:
-آقا اسماعيل شکسته بند خوبيه، همين سر پيچ شمرون خونشونه مي آرمش، اگه گفت شکسته مي بريمش بيمارستان.
آقا اسماعيل تقريبا همسن و سال آقا جون بود، مي گفتند شکسته بند معروفي است. آن روزها هم کارش سکه بود، وقتي
پايم را ديد گفت نشکسته ولي در رفته، پايم را در آب گرم گذاشت و در حاليکه حرف مي زد ماساژ داد، تا منخواستم
جواب بدهم ناگهان پايم را چرخاند. از شدت درد فريادي کشيدم و از هوش رفتم، وقتي به خود آمدم داشت پايم را با
زرده تخم مرغ و زردچوبه و هزار روغن ديگر مي بست و سفارش مي کرد که تا دو هفته نبايد روي پايم راه بروم. چه
مصيبتي، با گريه گفتم:
-آخه نمي شه مدرسه دارم. امتحاناي ثلث دوم شروع مي شه.
ولي خودم مي دانستم که تا امتحانات يک ماه و نيم وقت مانده و اشکهايم به دليل ديگري روان است.
چند روزي واقعا نمي توانستم حرکت کنم، تمام مدت زير کرسي افتاده بودم و به سعيد فکر مي کردم. صبحها که بچه ها
مدرسه بودند دستهايم را زير سر مي گذاشتم صورتم را در افتاب بي رمق زمستان قرار مي دادم و در روياهاي شيرين به
شهر آرزوهايم مي رفتم، به روز هاي خوش آينده و زندگي با سعيد....
تنها مزاحم اين صبح هاي آرام پروين خانم بود که به هر بهانه اي به ديدن خانم جون مي آمد. هيچ دوستش نداشتم، تا
صدايش را مي شنيدم خودم را به خواب مي زدم، نمي دانم خانم جان که آن همه دم از ايمان و دين و نجابت مي زد، چطور
با پروين خانم که همه محل مي دانستند پالونش کجه دوست شده بود، و نمي فهميد که اين خود شيرينيهاي او به خاطر
داداش احمده.
عصرها که بچه ها از مدرسه برمي گشتند ديگر آرامش از خانه رخت بر مي بست. علي مي توانست محله اي را به اتش
بکشد. حرف نشنو و پر رو شده بود. سعي مي کرد پايش را درست جاي پاي داداش احمد بگذارد و تقريبا مثل او با من

بد بود، بخصوص حالا که مدرسه نمي رفتم، خانم جون همه کارهايم را مي کرد و آقا جون حالم را مي پرسيد خيلي
حسوديش مي شد، انگار من حق او را خورده بودم، يکسره از روي کرسي مي پريد، فاطي را اذيت مي کرد و جيغش را
درمي آورد، کتابهاي من را لگد مي کرد، آنها را اين طرف و آن طرف مي انداخت و عمدا يا سهواً لگدي به پاي دردناگم
مي زد به طوريکه فريادم به اسمان بلند مي شد، بالاخره يک روز با گريه و زاري خانم جان را مجبور کردم که رختخواب
من را به اطاق مهمان خانه ببرد تا هم از دست اذيت هاي علي در امان باشم، هم بتوانم درس بخوانم، و هم پايم زير
کرسي مرتب در معرض تهديد قرار نگيرد، خانم جان غر مي زد:
-چطوري مي خواي از اين پله ها بالا و پايين بري؟ بالا سرده، بخاري بزرگه هم خرابه.
-همين بخاري کوچکه هم براي من بسه و
به اين ترتيب بالاخره او تسليم شد و من به طبقه بالا منتقل شدم، در آن جا آرامش داشتم، درس مي خواندم، فکر مي
کردم، دفتر شعرم را مي نوشتم، در روياهايم به سفرهاي دور و دراز مي رفتم، با خط اختراعيم اسم سعيد را در گوشه و
کنار دفترم مي نوشتم، ريشه اسمش را در عربي پيدا کرده ، به بابهاي مختلف مي بردم، سعد، سعيد، مسعود، سعادت...
براي تمام مثالهاي درسم از آن استفاده مي کردم.
يک روز پروانه به ديدنم آمد، جلوي خانم جون از مدرسه و امتحانات که قرار بود از پانزده اسفند شروع شود، صحبت
کرديم ولي تا خانم جون رفت، بلند شد و در را بست:
-اگه گفتي چه اتفاقهايي افتاده؟
مي دانستم از سعيد خبرهايي دارد، نيم خيز شدم و گفتم:
-تو رو خدا بگو، سعيد چطوره؟ زود باش تا کسي نيامده.
-سعيد چيه؟ حالا ديگه واقعا حاج عبدل نگرانه، هر روز جلوي داروخونه روي پله مي ايستاد و سرک مي کشيد، وقتي مي
ديد من تنهام لب و لوچه اش آويزون مي شد، قيافه ماتم زده ها رو مي گرفت و مي رفت داخل. امروز ديگه خيلي

شجاعت به خرج داد وقتي ديد باز هم تنهام آمد جلو، اول هي سرخ و سفيد شد، بعد سلام کرد، با تته پته، بالاخره گفت:
چند روز دوستتون مدرسه نمي آن خيلي نگرانم. حالشون خوبه؟
منهم از روي بدجنسي خودمو به نفهمي زدم و گفتم: کدوم دوستمو مي گيد؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت: همون خانم که هميشه با شمان، خونشون تو کوچه گلشنه، معلوم مي شه خونتون رو هم
بلده، ببين چقدر کلکه، حتما تعقيبمون کرده. گفتم آها معصومه صادقي رو مي گيد، اون طفلکي زمين خورده پاش
پيچيده تا دو هفته نمي تونه مدرسه بياد. رنگش پريد، گفت واي خيلي بد شد، بعد پشتشو کرد به من و راهشو کشيد و
رفت. خواستم صداش کنم و بگم خيلي بي تربيتي، ولي دو قدم نرفته مثل اينکه فهميد کار زشتي کرده برگشت و گفت:
از قول من بهشون سلام برسونيد و مثل بچه ادم خداحافظي کرد و رفت.
قلبم و صدام هر رو مي لرزيد، گفتم:
-واي اسممو هم بهش گفتي؟
-خودتو لوس نکن، مگه چي شده؟ تازه خودش مي دونست، لااقل فاميليتو بلد بود، مطمئن باش تمام تير و طايفه ات رو
هم شناسايي کرده، اين جوري که اون عاشقه فکر کنم همين روزها بياد خواستگاريت.
توي دلم قند آب مي کردند، جوري ذوق زده بودم و مي خنديدم که وقتي خانم جون با سيني چاي وارد شد، با تعجب
نگاهم کرد و گفت:
-چه خبره؟ خوش خوشانته.
دست پاچه گفتم:
-نه چيزيم نيست!
پروانه پريد وسط و گفت:
-آخه امروز ورقه هارو دادن نمره هاي معصومه از همه بهتر شده، بعد چشمکي به من زد.

-چه فايده، ننه؟ دختر که اين چيزا به دردش نمي خوره، بيخود داره وقتشو تلف مي کنه، دو روز ديگه بايد بره خونه
شوهر، کهنه هاي بچه اشو بشوره.
نه خانم جون به اين زوديها خونه شوهر برو نيستم حالا بايد ديپلممو بگيرم.
پروانه با شيطنت گفت:آره بعدشم خانم دکتر ميشه من بهش چشم غره رفتم.
چه غلطا!يعني بعدش باز هم درس بخونه؟هر چي بيشتر مدرسه ميره پرروتر ميشه همش تقصير اين اقاشه که اينقدر لي
لي به لالا ش ميزاره انگار نوبرش رو آورده.
و همينطور غر غر کنان از اتاق خارج شد من و پروانه زديم زير خنده من گفتم:خوبه خانم جون نفهميد و گرنه ميگفت از
کي تا حالا با ديپلم ادبي دکتر ميشن.
پروانه در حاليکه اشکهايش از شدت خنده روي صورتش جاري شده بود پاک ميکرد گفت:احمق جون من که نگفتم تو
دکتر ميشي گفتم خانم آقا دکتر ميشي.
در آن روزهاي روشن و شاد هيچ دليل منطقي براي خنديدن لازم نبود چقدر شاد و خوشبخت بودم درد پايم بکل
فراموش شده بود.بعد از رفتن پروانه با ارامش و لذت روي بالشم افتادم با خود گفتم:برايم نگران است دلش برايم تنگ
شده چقدر من خوشبختم آنروز حتي داد و فريادهاي احمد که بخاطر آمدن پروانه با خانم جون دعوا ميکرد ازارم
نميداد.ميدانستم اين علي جاسوس گزارش آمدن پروانه را داده ولي چه اهميتي داشت!
صبحها از جايم بلند ميشدم لي لي کنان اتاق را جمع و جور ميکردم يک دست به نرده پله ها و يک دست به عصاي ننه
جون ارام آرام از پله پايين ميرفتم دست و رويم را ميشستم صبحانه ميخوردم و با زحمت بسيار دوباره برميگشتم خانم
جون يک ريز غر ميزد که در سرماي بالا سينه پهلو ميکني يا اين دفعه با سر از پله ها پرت ميشي ولي کو گوش شنوا؟با
همان بخاري علاءالدين ميساختم و خلوتم را به دنيايي نميفروختم .اصلا آنچنان از درون گرم بودم که هيچ اسحسا سرما
نميکردم.

دو روز بعد پروانه دوباره آمد خودم را به پنجره رساندم خانم جون با سردي جواب سلامش را داد پروانه بروي خودش
نياورد و گفت:برنامه امتحاني را براي معصوم آوردم.
و با سرعت از پله ها بالا دويد نفس نفس زنان در اتاق را پشت سرش بست چند لحظه با چشمان بسته به پشت در تکيه
داد صورتش سرخ بود نميدانستم از سرماست يا از هيجان همانطور که به صورتش زل زده بودم به رختخواب برگشتم
جرات سوال کردن نداشتم بالاخره شروع به حرف زدن کرد.
خوب واسه خودت خوب خوابيدي اينجا و من بدبختو توي دردسر انداختي.
چي شده؟
بذار نفسم جا بياد از داروخانه تا اينجا مثل ديوونه ها دويدم.
مگه چي شده؟زود باش حرف بزن.
با مرم داشتم مي آمدم جلوي داروخانه که رسيديم سعيد ايستاده بود اول هي سر و کلشو برام تکون داد مريم که
ميدوني چقدر بلاست گفت:آقا خوشگله با تو کار داره.
گفتم:نه!با من چکار داره؟محل نذاشتم و رد شدم دويد دنبالمون و گفت ببخشيد خانم احمدي يه دقيقه بياييد تو
داروخانه کارتون دارم تو هم با اين حاج عبدل نگرانت عين لبو سرخ شده بود منم حسابي دستپاچه شدم نميدونستم با
اين مريم فضول چه کار کنم گفتم آها ببخشيد يادم رفته بود دواهاي پدرمو بايد بگيرم حتما آمادشون کردين؟ولي اون
خنگ خدا همينطور مات و ممتحير نگاهم ميکرد ديگه منتظر جوابش نشدم تا آبروريزي بيشتر کنه به مريم گفتم مريم
جون ببخشيد من يادم رفته بود بايد سفارش بابامو از داروخانه بگيرم خداحافظ فردا ميبينمت ولي مگه اين فضول خانم
ول کن معامله بود اصلا نميخواست چنين موقعيتي رو از دست بده گفت من عجله ندارم باهات ميام.
هر چه گفتم لازم نيست انگار بيشتر مشکوک شد گفت من خودم توي داروخانه کار دارم يادم نبود بايد خميردندون
بخرم.

و با من آمد توي داروخانه خوشبختانه دوزاري حاج عبدل نگران افتاده بود يه بسته دارو درست کرد يک پاکت هم
توش گذاشت و گفت نسخه رو هم گذاشتم حتما بديد دست خودشون خيلي هم سلام منو برسونيد منم با عجله گذاشتم
توي کيفم ميترسيدم مريم از دستم قاپ بزنه به خدا بعيد نبود تو که ميدوني چقدر فضول و خبرچينه مخصوصا حالا که
سعيد خان توي مدرسه هم اسم در کرده نصف دخترايي که از اين طرف رد ميشن خيال ميکنن اون بخاطر اونا جلوي
مغازه مي ايسته حالا ببين از فردا چه حرفهايي برام توي مدرسه در بيارن خلاصه هنوز مريم توي داروخانه بود و داشت
خمير دندون ميخريد که من با سرعت بيرون امدم و خودمو به اينجا رسوندم.
واي اينکه بدتر شد حالا بيشتر شک ميکنه.
اي بابا....همون موقع هم شک کرده بود چون اون سعيد خنگ خدا نسخه را تو پاکت مهر و موم شده گذاشته تا حالا
کدوم داروخانه چي احمقي رو ديدي که نسخه مريض و توي پاکت بزاره مريم هم که خر نيست داشت با چشماش پاکت
رو ميخورد ميخواست ببينه روي پاکت چي نوشته منهم براي همين ترسيدم و فرار کردم.
براي چند لحظه مثل مرده افتادم رو بالش همه چيز در مغزم اشفته بود با ياد نامه از جا پريدم در حاليکه در رختخواب
مينشستم گفتم:حالا نامه روبده ببينم چي نوشته؟اول پشت در رو نگاه کن ببين کسي نيست حالا در رو محکم ببند.
وقتي نامه را به دستم داد دستهايم ميلرزيد روي پاکت چيزي نوشته نشده بود جرات نميکردم نامه را باز کنم يعني چي
نوشته؟ما تا آنموقع جز سلامهاي زير لبي با هم حرف نزده بوديم پروانه هم مثل من هيجان زده بود.در همان موقع خانم
جون وارد اتاق شد با سرعت پاکت را زير لحاف پنهان کردم و هر دوصاف نشستيم و ساکت به او نگاه کرديم.
چي شده باز چه خبره؟
من با دستپاچگي گفتم:هيچي.
ولي نگاه خانم جون پر از سوءظن بود مثل هميشه پروانه به رفع و رجوع پرداخت:چيزي نيست اين دختر شما خيلي
حساسه همه چيزو بيخودي بزرگ ميکنه حالا نمره انگليسي ات خوب نشده که نشده به جهنم خانم جون تو که مثل

مامان من نيست بيخودي دعوا بکنه مگه نه خانم صادقي دعواش ميکنين؟
خانم جون با تعجب به پروانه نگاه کرد چيني به کنار لبهايش انداخت و گفت:والله چي بگم؟بدرک که خوب نشده اصلا
رفوزه هم که بشي بهتره ميري کلاس خياطي که خيلي هم واجب تره.
چاي را گذاشت جلوي پروانه و رفت ما چند لحظه در سکوت بهم نگاه کرديم و پقي زديم زير خنده پروانه گفت:دختر
تو چرا انقدر خنگي؟با اداها که تو در آوردي هر کسي ميفهمه که داري يه غلطي ميکني مواظب باش وگرنه حسابي لو
ميريمها!
از شدت هيجان و نگراني دلم اشوب بود نامه را با احتياط باز کردم انگار به پاکت سفيد هم نبايد هيچ آسيبي وارد شود
صداي قلبم مثل صداي پتک بر سندان در گوشم ميپيچيد.
آه....!زود باش خفه ام کردي.
نامه باز شد چه خظ زيبايي در جلوي چشمانم ميرقصيدند سرم گيج ميرفت اول هر دو با سرعت از اول تا آخر نامه را که
چند سطر بيشتر نبود خونديم بعد به هم نگاه کرديم هر دو از هم پرسيديم:خوندي؟چي نوشته؟
دوباره با ارامش بيشتر شروع به خواندن آن کرديم نامه با اين شعر شروع ميشد
تنت به ناز طبيبان نيازمند مباد وجود نازکت ازرده گزند مباد
و بعد سلام و احوالپرسي و ارزوي سلامت و بهبودي هر چه سريعتر.
چقدر مودبانه چقدر زيبا از خط و انشايش معلوم بود که آدم با سوادي است.پروانه زود رفت چون به مادرش نگفته بود
که بخانه ما مياد ولي من چندان حواسم به او نبود در دنياي ديگري بودم جسمم را احساس نميکردم همه روح بودم در
حال پرواز حتي خودم را ميديدم که با چشمان باز در رختخواب افتاده ام و نامه را بر روي سينه مفشرم لبخند بزرگي بر
لبهايم نشسته بود.براي اولين بار از اينکه بارها آرزو کرده بودم که کاش به جاي زري من مرده بودم پشيمان شدم
زندگي چقدر دلپذير بود دلم ميخواست تمام جهان را در آغوش بکشم و ببوسم.

تمام آنروز در حالتي از بيخودي و رويا گذشت نفهميدم کي شب شد شام چي خوردم؟کي آمد؟چي گفتيم؟نيمه شب
چراغ را روشن کردم نامه را بارها و بارها خواندم بر سينه نهادم و با چه خوابهاي خوشي شب را به صبح رساندم به غريزه
ميدانستم که اين تجربه ايست که تنها يک بار آنهم در شانزده سالگي ممکنست اتفاق بيفتد.
روز بعد بي تابانه منتظر پروانه بودم از پشت پنجره به حياط نگاه ميکردم خانم جون در رفت و آمدهايش به آشپزخانه
مرا ميديد با حرکت سر و دست پرسيد:چي ميخواي؟
پنجره را باز کردم و گفتم:هيچي...حوصله ام سر رفته به کوچه نگاه ميکنم.
بعد از چند دقيقه صداي زنگ در بلند شد خانم جون غر غر کنان در را باز کرد با ديدن پروانه نگاه معني داري بمن کرد
که يعني همينو ميخواستي.
پروانه دوان دوان از پله ها بالا آمد در حاليکه سعي ميکرد کفشش را با کمک پاي ديگرش در آورد کيفش را وسط اتاق
پرت کرد.
د...بيا تو چيکار ميکني؟
امان از دست کفشهاي بند دار.
بالاخره از دست کفشها خلاص شد نشست و گفت:بده نامه رو بخونم بعضي جاهاش يادم رفته.
کتابي رو که نامه د ربين صفحات او پنهان بود به دستش دادم و گفتم:از امروز بگو ديديش...؟
خنديد و گفت:اون منو ديد روي پله هاي داروخانه ايستاده بود همچين که سرک ميکشيد که همه شهر فهميدم منتظر
کسيه وقتي رسيدم سلام کرد ديگه سرخ هم نشد پرسيد حالشون چطور بود؟نامه رو دادين؟
بله خوب بود خيلي هم سلام رسوندنفس راحتي کشيد و گفت نگران بودم ميترسيدم ناراحت بشن.
بعد کمي اين پا و اون پا کرد و گفت:جوابي ندادن؟
منم گفتم خبر ندارم من فقط نامه رو دادم و اومدم همون لحظه مه نميتونستن جواب بدن خوب حالا چيکار ميکني منتظر
جوابه؟
يعني من نامه بنويسم؟واي نه زشته من نميتونم حتما ميگه چه دختر پررويي.
در همين موقع خانم جون وارد شد و در ادامه حرف من گفت واقعا هم که پررويي بند دلم پاره شد نميدانستم چقدر از
حرفهايمان را شنيده به پروانه نگاه کردم او هم وحشت زده بود خانم جون ظرف ميوه را زمين گذاشت و نشست.
خوبه بالاخره فهميدي که پروريي.
مطابق معمول پروانه زودتر بخودش آمد و گفت:اختيار داريد اينکه پررويي نيست.
چي پررويي نيست؟
آخه ميدونين به مادرم گفتم معصوم ميخواد که من هر روز بهش سر بزنم و درسارو براش بگم معصوم هم گفت حالا
مادرت ميگه چه دختر پررويه!
خانم جون سرش را تکان داد ناباورانه نگاهمان کرد و يواش از جايش بلند شد و از اتاق بيرون رفت و در را پشت
سرش بست به پروانه اشاره کردم که حرف نزند ميدانستم پشت در ايستاده و حرفهايمان را گوش ميدهد بلند بلند
شروع به حرف زدن از مدرسه و درسها کرديم و از عقب افتادگي من در درسها گفتيم.بعد هم پروانه از روي کتاب
عربي شروع به خواندن کرد خانم جون از عربي خيلي خوشش مي آمد خيال ميکرد قرآن مي خوانيم بعد از چند دقيقه
صداي پايش را که سعي ميکرد از پله ها پايين برود شنيديم.
خوب رفت ياالله تصميم بگير چکار ميکني؟مينويسي؟
نه!نميدونم چکار کنم؟
بالاخره چي؟يا بايد بنويسي يا بايد باهاش حرف بزني نميشه که تا آخر عمر با ايما و اشاره از کنار هم رد بشين.بايد
ببينيم اصلا منظورش چيه خيال ازدواج داره يا نه شايد ميخواد گولمون بزنه.
خيلي جالب بود من و پروانه ديگر داشتيم در هم ادغام ميشديم در حرفهايمان هم از افعال جمع استفاده ميکرديم.

من نميتونم نميدونم چي بنويسم تو بنويس.
من؟منکه بلد نيستم تو که انشات از من خيلي بهتره کلي هم شعر بلدي.
هر چي که به فکرت ميرسه بنويس منهم مينويسم بعد با هم مينشينيم و يه چيز درست و حسابي ازش در مي آوريم.
عصر با صداي داد و فريادحميد که حياط را روي سرش گذاشته بود از جا پريدم:شنيدم اين دختره جلف هر روز مياد
اينجا چه معني داره؟مگه من نگفتم از اين دختره با او اداهاش خوشم نمياد چکار داره که دم به ساعت پيداش ميشه؟
هيچي ننه تو چرا خون خودتو کثيف ميکني ؟مياد درسهاي معصوم رو ميده و زود هم ميره.
غلط کرده بهتون گفته باشم اگر يه دفعه ديگه اينجا ببينش با اردنگش بيرونش ميکنم.
دلم ميخواست دستم به علي ميرسيد يک فصل کتکش ميزدم حالا ديگه اين فسقلي براي من سوسه ميآمد با خود گفتم
هيچ غلطي نميتونه بکنه ولي با اينهمه بايد به پروانه بگن مواظب باشه و يه موقعي بياد که علي نباشه.
تمام آنروز و انشب را نوشتم و خط زدم من قبلا هم چيزهايي برايش نوشته بودم ولي همه به خط اختراعي خودمان و
مطالب آن هم بيش از حد خودماني و احساساتي بود و نميشد در يک نامه رسمي نوشت .اين خط هم از ابداعات ناشي از
احتياج بود چون اولا در خانه ما هيچ حريم خصوصي وجود نداشت من حتي يک کشو براي خودم نداشتم ثانيا من به
نوشتن محتاج بودم نميتوانستم از اين کار خودداري کنم بايد افکار خواسته ها و ارزوهايم را روي کاغذ مي آوردم گويي
تنها به اين وسيله افکارم مرتب ميشد و دقيقا ميفهميدم که چه ميخواهم.
واقعا نميدانستم چه بايد بنويسم حتي نميدانستم او را درنامه چه بنامم آقاي محترم؟نه خيلي رسمي بود دوست عزيز؟نه
زشته به اسم کوچک؟خيلي خودماني ميشد .وقتي ظهر پنجشنبه پروانه يکراست از مدرسه به خانه ما آمد من هنوز حتي
يک کلمه هم ننوشته بودم پروانه هيجان زده تر از هميشه بود وقتي فاطي در را برويش باز کرد بر خلاف هميشه حتي
دستي به سرش نکشيد با عجله از پله ها بالا دويد لي لي کنان خود را جلوي در اتاقم رساند پروانه کيفش را به داخل اتاق
پرت کرد و همان جلوي در روي قالي نشست همينطور که بزور کفشهايش را از پا در مي آورد شروع به حرف زدن

کرد:الان که داشتم برميگشتم صدام کرد گفت خانم احمدي داروهاي پدرتون حاضره.بيچاره بابام معلوم نيست چش
هست که انقدر براش دارو ميدن الحمدالله ديگه مريم فضوله همرام نبود رفتم تو داروخانه يه بسته بهم داد که گذاشتم
توي کيفم زود باش در کيفو باز کن همون روست.
قلبم مثل سير و سرکه ميجوشيد روي زمين نشستم روي زمين نشستم و با عجله در کيف رو باز کردم بسته کوچکي بود
که با کاغذ سفيد بسته بندي شده بود کاغذ را با عجله پاره کردم يک کتاب شعر بود در قطع جيبي و از ميان صفحات آن
کناره يک پيدا بود تمام تنم خيس عرق شد نامه در دست به ديوار تکيه کردم گويي يکباره تمام انرژيم را از دست دادم
پروانه که تازه از دست کفشهايش خلاص شده بود چهار دست و پا به کنارم آمد و گفت:حالا غش نکن وقت نکن اول
بخون بعد.
در همين موقع فاطي وارد اتاق شد خودش را بمن چسباند و گفت:خانم جون ميگه پروانه خانم چاي ميخوره بيارم؟
نه!نه...!خيلي متشکرم من بايد زود برم خونه.
بعد دست فاطي را بطرف خودش کشيد گونه اش را بوسيد و گفت:برو حالا برو از خانم جون تشکر کن آفرين دختر
خوب.
فاطي دوباره خودش را بمن چسباند نميخواست برود.فهميدم سفارش کرده اند که ما را تنها نگذارد پروانه از جيبش يک
ابنبات در اورد به فاطي داد و گفت:برو باريک الله حالا خانم جونت از اين پله ها بالا مياد براش بده پاش درد ميگيره برو
بهش بگو من چاي نميخوام.
با رفتن فاطي پروانه نامه را از دست من قاپيد و در حاليکه ميگفت:زود باش تا کس ديگه اي نيومده آن را باز کرد با هم
شروع به خواندن کرديم.
دوشيزه محترم
بهم نگاه کرديم دوشيزه؟و قاه قاه خنديديم پروانه گفت:چقدر بامزه دوشيزه چيه؟

ادامه دارد... 


منبع آخرین خبر

اشتراک گذاری

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 3 نفر مجموع امتياز : 15

برچسب ها : داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی , داستان سهم من نوشته پرینوش , داستان سهم من نوشته , داستان سهم من , داستان , داستان ایرانی , قسمت سوم , سهم من , رمان سهم من , سهم من قمست سوم , رمان سهم من قسمت سوم , رمان , رمان ایرانی ,
بازديد :161
تاريخ : یکشنبه 26 آذر 1396 زمان : 23:31 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات () کسب درآمد کسب درآمد
لینک کوتاه مطلب
کسب درآمد تلگران"
برای حمایت از ما داخل کانال عضو شوید از این به بعد مطالب جدید رو در کانال قرار میدیم@twindlsub
مطالب مرتبط
مهمانان برنامه خندوانه فصل پنجم
تبلیغات
قطعی یا فیلترینگ تلگرام؟؟؟
داستان سهم من قسمت هفتم
داستان سهم من قسمت ششم
راهنمای دانلود twin twin twin twin twin
نظرات
اين نظر توسط مجله اینترنتی در تاريخ 1396/4/20 و 6:01 دقيقه ارسال شده است

خسته نباشی واقعا سایت خوبی داری ، قابل دونستی با سایت منم سر بزن
-----------------
ارسال شده توسط ربات ارسال نظر Yo Blog Spammer
yospammer.tk
پاسخ : لطف داری دوست عزیز حتما


نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتیرفرش کد امنیتی
درباره سايت
با سلام تمامی مطالب این وبلاگ برای راحتی شما هموطنان عزیز رایگان بوده است. با معرفی ما به دوستان و آشنایان خود از ما حمایت کنید. تاریخ تاسیس سایت : 1395/5/10 مدیریت سایت : سعید هلالی
تلگران"
برای حمایت از ما داخل کانال عضو شوید از این به بعد مطالب جدید رو در کانال قرار میدیم@twindlsub
تمامي حقوق کدنويسي قالب براي سيب گراف محفوظ ميباشد.