close
تبلیغات در اینترنت
کسب درآمد کسب درآمد

جلوگیری از کپی کردن مطالب

داستان و رمان

ساماندهی سایت twin سایت twin

ساعت و تاريخ

ساعت و تاريخ

twin_دانلود رایگان فیلم،سریال،موزیک،انیمیشن،بازی،نرم افزار و ...
ورود به انجمن
اطلاعات کاربري

عضو شويد
فراموشي رمز عبور؟

نام کاربری :
رمز عبور :


عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
جستجو

خبرنامه

آخرين مطالب ارسالي
داستان سهم من قسمت ششم
راه حل بازی Prison Break alcatraz
دانلود رایگان فیلم سه بعدی Thor Ragnarok 2017
راه حل بازی Angry Neighbor
دانلود موزیک ویدیو جدید رضا صادقی به نام گمونم با 2 کیفیت عالی
دانلود موزیک ویدیو جدید محسن چاوشی به نام دلبر با 3 کیفیت
دانلود آهنگ جدید بهنام بانی به نام صد سال با لینک مستقیم
دانلود فیلم Thor Ragnarok 2017 + دوبله + زبان اصلی
دانلود آهنگ جدید محسن چاوشی به نام دلبر با لینک مستقیم
دانلود آهنگ جدید رضا صادقی به نام گمونم با لینک مستقیم
آمار سايت
آمار مطالب
کل مطالب : 613
کل نظرات : 155
آی پی : 54.156.37.174
مرورگر :
سیستم عامل :

آمار کاربران
افراد آنلاين : 2
تعداد اعضا : 52

آمار بازديد
بازديد امروز : 2109
بازديد ديروز : 2375
بازديد هفته : 5484
بازديد کلي : 53,152,876

تاریخ تاسیس : 1395/5/10
داستان سهم من قسمت ششم
داستان سهم من قسمت ششم

داستان سهم من قسمت ششم

آخه احمد...

احمد چی...؟

احمد با چاقو زدش.

خوب اره ولی چیزیش نشد ...آها...تو از وقتی چاقوی خونی رو دیدی بیهوش شدی تا حالا...!این کابوس و جیغای شبانه

هم مال همینه من بدبخت اتاقم دیوار به دیوار همین اتاقه هر شب صداتو میشنیدم میگفیت نه!نه!جیغ میزدی سعید

سعید میکردی مادرت جلو دهنتو میگرفت لابد خیال میکردی احمد سعید رو کشته آره؟برو بچه جون احمد از این

عرضه ها نداره اصلا مگه میشه یه نفر بره آدم بکشه بعد هم راست راست بگرده و بیاد خونه مملکت قانون داره مگه

بهمین سادگیه نه جونم خیالت راحت اونشب فقط یه خراش انداخته به بازوش یکی هم به صورتش بعد مغازه دارا و اقای

دکتر از هم جداشون کردن حتی سعید کلانتری هم نرفت شکایت کنه حالش هم خوبه خودم فرداش دم در داروخانه

دیدمش.

انگار بعد از یک هفته راه نفسم باز شد چشمانم رابستم از ته قلب گفتم:خدا را شکر.

و خودم را روی بالشها انداختم سرم را بدرون آنها فرو بردم و با صدای بلند گریستم.

تا عید طول کشید تا من تقریبا بحال عادی برگشتم پایم کاملا خوب شده بود ولی هنوز خیلی لاغر بودم.هیچ خبری از

مدرسه نداشتم و حتی امکان حرف زدن در مورد آنهم نبود.صبحها کمی در خانه میپلکیدم حتی برای حمام رفتن هم

نمیتوانستم از خانه بیرون بروم .خانم جون آب گرم میکرد و حمامم میداد.در اطرافم جو سرد و تلخی حاکم بود من اصلا

دوست نداشتم حرف بزنم .اغلب آنقدر غمگین و در فکر بودم که به دور وبرم توجهی نداشتم.خانم جون مواظب بود در

باره این وقایع چیزی نگوید هر چند که نمیتوانست و گاه چیزهایی را بازگو میکرد که قلبم را بدرد می آورد آقاجون

اصلا نگاهم نمیکرد گویی وجود نداشتم با بقیه هم خیلی کم حرف میزد همیشه و گرفته و عصبی بود به نظرم پیرتر از

همیشه می آمد.احمد و محمود سعی میکردند حتی الامکان با من روبرو نشوند صبحها با عجله صبحانه میخوردند و

 

میرفتند و شبها احمد دیرتر و خرابتر از سابق بخانه می آمد و یک راست میرفت بالا و میخوابید.محمود هم تند تند

چیزی میخورد و میرفت مسجد.یا در اتاقش تا نیمه های شب دعا و نماز میخواند.از اینکه نمیدیدمشان راضی بودم فقط

علی مزاحم دائمی بود اذیت میکرد و گاه حرفهای زشت میزد من محلش نمیگذاشتم ولی خانم جون دعواش میکرد تنها

دلگرمی و وجود دوست داشتنی خانه فاطی بود.وقتی از مدرسه می آمد مرا میبوسید و با دلسوزی عجیبی نگاهم میکرد

هر چه میخورد برای منهم می آورد و با اصرار بمن میداد حتی گاه پولهایش را جمع میکرد و برای من شکلات میخرید

هنوز نگران مردن من بود.

میدانستم مدرسه رفتن برای من دیگر خیالی محال است.ولی امیدوار بودم بعد از عید بگذارند به کلاس خیاطی بروم.هر

چند که اصلا از خیاطی خوشم نمی آمد ولی این تنها روزنه امید برای ازادی و قدم گذاشتن به دنیای بیرون از این

چهاردیواری بود.دلم برای پروانه لک زده بود نمیدانستم بیشتر دلم میخواست او را ببینم یا سعید را عجیب بود با تمام

سختیهایی که پشت سر گذاشته بودم تمام تعابیر زشت و کثیفی که از ارتباط من و سعید شده بود با آنهمه ابروریزی باز

هم از آنچه بین من و سعید گذشته بود پشیمان نبودم نه تنها احساس گناه نمیکردم بلکه پاکترین و صادقانه ترین

احساس درونم عشق بی پایانی بود که در قلبم برای او داشتم.

کم کم پروین خانم برایم تعریف کرد که ماجرای من تا کجاها کشیده شده و چطور دامن خانواده محترم پروانه را هم

گرفته است نمیدانم همان شبی که من بیهوش شدم یا شب بعد از آن احمد کاملا مست بدر خانه آنها میرود و شروع به

فحاشی میکند و به پدر پروانه میگوید:کلاتو بذار بالاتر وضع دخترت خرابه داشته دختر ما رو هم از راه بدر میکرده.

و هزاران حرف زشت دیگر که از فکرش تمام تنم خیس از عرق میشود من دیگر با چه رویی میتوانم به صورت پروانه و

پدر و مادرش نگاه کنم؟وای چطور توانسته این حرفها را به آن مرد محترم بگوید.

بی خبری داشت دیوانه ام میکرد بالاخره به پروین خانم التماس کردم که سری به داروخانه بزند و سعید خبری بگیرد

پروین خانم سرش برای این کارها درد میکرد هرچند که از احمد حساب میبرد هرگز تصور نمیکردم روزی پروین

 

خانم محرم اسرارم شود البته هنوزم از او خوشم نمی آمد ولی چه میشد کرد در آن موقع تنها رابط من با دنیای بیرون او

بود و عجیب اینکه هیچکس هم اعتراضی نداشت.

پروین خانم فردای آنروز به دیدنم آمد خانم جون در آشپزخانه مشغول غذا پختن بود نگران و هیجان زده

پرسیدم:پروین خانم چه خبر؟رفتی؟

آره رفتم اینارو خریدم و از دکتر پرسیدم پس سعید خان کجاست؟گفت رفته ولایتش اینجا دیگه جاش نبود پسره

بیچاره براش آبرو نذاشتن اصلا تامین جانی نداشت بهش گفتم اگه یه وقت چاقویی از تو تاریکی در آمد و دخلت رو در

اورد چی؟حیف از جوونی اش بود دختره رو هم که بهش نمیدادن با اون برادرای دیوونه اش اونم فعلا ترک تحصیل

کرده رفته رضاییه پیش خانواده اش.

برای مشاهده ادامه داستان به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 2 نفر مجموع امتياز : 10

برچسب ها : داستان سهم من , رمان سهم من , داستان سهم من قسمت ششم , رمان سهم من قسمت ششم , سهم من , پرینوش صنیعی , داستان سهم من از پرینوش صنیعی , دانلود رمان سهم من , رمان سهم من بطور کامل , دانلود رمان سهم من کامل , قسمت ششم سهم من ,
بازديد :111
تاريخ : دوشنبه 03 ارديبهشت 1397 زمان : 19:14 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
رمان سهم من بطور کامل
رمان سهم من بطور کامل

رمان سهم من بطور کامل

 

از این به بعد هرشب یک قسمت از رمان بسیار زیبای سهم من را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظر شما را جلب کنیم.

برای مشاهده رمان به ادامه مطلب بروید.


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 2 نفر مجموع امتياز : 10

برچسب ها : رمان سهم من , سهم من , رمان , رمان ایرانی , رمان ایرانی سهم من , پرینوش صنیعی , رمان سهم من بطور کامل , رمان سهم من تمام قسمت ها , داستان سهم من , رمان سهم من کامل ,
بازديد :116
تاريخ : دوشنبه 16 بهمن 1396 زمان : 1:44 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان سهم من قسمت پنجم
داستان سهم من قسمت پنجم
همراهان سایت سلام

از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم 

داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی
قسمت پنجم

-به به!حالا دیگه خانم شد پاک و مطهر،ما شدیم شمر ذوالجوشن،آقا جون دخترت برات آبرو نذاشته،اگه برا تو مهم
نیست،برا من مهمه،ما هنوز تو مردم آبرو داریم،بذار علی بیاد،ازش بپرس چی دیده،خانم با شاگرد دواخونه،جلو چش
این همه عالم و آدم لاس می زنه.
-آقا جون!آقا جون به خدا دروغ میگه،به جون شما،به قمر بنی هاشم،به ارواح خاک ننه جون،من پام درد گرفته
بود،دوباره شده مثل روز اول،داشتم می افتادم وسط خیابون،پروانه منو به زور برد توی داروخانه،اونجا پامو بالا
گذاشتن،بهم دوا دادن،تازه علی هم بود ولی هر چه پروانه بهش گفت بیا کمک کن ببریمش خونه،نیومد و فرار
کرد،اونوقت هنوز نرسیده،اینا افتادن به جونم.
و با صدای بلند زدم زیر گریه.خانم جون توی اتاق داشت ظرفها رو می چید،محمود آرنجش را به طاقچه تکیه داده و
بالای سر من ایستاده بود و با آرامش عجیبی به این آشفتگی نگاه می کرد احمد وحشیانه خودش را به در اتاق رساند،دو
طرف در را گرفت و فریاد زد:
-د بگو،بگو،کی پای خانمو گذاشته روی میز و می مالیده و ور می رفته؟بگو تو هم بهش می خندیدی،براش عشوه می
اومدی،بگو هر روز سر رات وامیسته و سلامت میکنه و خودشو غلامت می کنه...

 

برای ادامه داستان بر روی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 3 نفر مجموع امتياز : 15

برچسب ها : رمان سهم من , داستان سهم من , سهم من , رمان ایرانی سهم من , رمان سهم من از پرینوش صنیعی , پرینوش صنیعی , رمان ایرانی , داستان ایرانی , رمان سهم من قسمت پنجم ,
بازديد :115
تاريخ : پنجشنبه 14 دي 1396 زمان : 0:10 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان سهم من قسمت چهارم
داستان سهم من قسمت چهارم

همراهان سایت سلام

 

از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم 

 

داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی

خوب حتما نمیخواسته در اولین نامه خودمونی بشه خانم هم که بمن نمیاد راستش منم همین مشلکو دارم و نمیدونم
چطوری شروع کنم.
ول کن حالا بقیشه رو بخون.
دوشیزه محترم.
هنوز بخود اجازه نداده ام که نامتان را بر صفحه کاغذ بیاورم هر چند روزی هزاران بار آنرا در قلبم فریاد میزنم هرگز
اسمی این چنین برازنده و هماهنگ با چهره صاحب آن نبوده.معصومیت نگاه و چهره شما اولین خصوصیتی است که
چشم را مینوازد من به دیدار روزانه شما معتادم آنچنان که وقتی این موهبت از من دریغ میشود نمیدانم با زندگیم چه
بکنم؟
سینه ام
اینه ایست با غباری از غم
تو به لبخندی از این اینه
بزدای غبار
این روزها که از دیدارتان محروم هستم گمگشته ای سرگردانم مرا در این تنهایی با کلامی و پیامی یاد کنید تا دوباره
خود را بیابم. با تمام وجود آرزوی سلامتی مجددتان را دارم، به خاطر حدا از خودتان مراقبت کنید.
سعید
هر دو گیج و مست از کلمات زیبای نامه ساکت و در رویا بودیم که علی وارد شد با سرعت نامه و کتاب را زیر پایم
پنهان کردم. با نگاهی خصمانه و صدایی دو رگه گفت: خانم جون میگه این پروانه خانم برای ناهار می مونه؟
وای نه، خیلی ممنون، من دارم می رم.

ادامه داستان در ادامه مطلب موجود می باشد.


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 20

برچسب ها : سهم من , سهم , من , رمان , داستان , داستان ایرانی , رمان ایرانی , رمان سهم من , رمان سهم من قسمت چهارم , قسمت چهارم , داستان سهم من , داستان سهم من قسمت چهارم , سهم من قسمت چهارم , رمان ایرانی سهم من , داستان ایرانی سهم من , پرینوش صنیعی ,
بازديد :135
تاريخ : دوشنبه 27 آذر 1396 زمان : 9:0 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان سهم من قسمت سوم
داستان سهم من قسمت سوم

همراهان سایت سلام


از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم 


داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی

قسمت سوم

 روزهاي رنگين و زيباي خزان هم به همان سرعت بادهاي پاييزي گذشت، ما هنوز کلمه اي با هم حرف نزده بوديم، فقط

به تازگي وقتي از کنارش مي گذشتيم زير لب با صدايي آهسته سلام مي کرد و قلب من مانند ميوه اي رسيده از جا کنده
مي شد و در سبد سينه مي افتاد.

نظر خود را درباره این مطلب با ما درمیان بگذارید.


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 3 نفر مجموع امتياز : 15

برچسب ها : داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی , داستان سهم من نوشته پرینوش , داستان سهم من نوشته , داستان سهم من , داستان , داستان ایرانی , قسمت سوم , سهم من , رمان سهم من , سهم من قمست سوم , رمان سهم من قسمت سوم , رمان , رمان ایرانی ,
بازديد :157
تاريخ : یکشنبه 26 آذر 1396 زمان : 23:31 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان سهم من قسمت دوم
داستان سهم من قسمت دوم

همراهان سایت سلام

از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم

 

داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی


قسمت دوم

ولي خانوم جون خيلي غر ميزد،يادش ميرفت وقتي قم بوديم ودش هر روز عصر مينشست با زناي همسايه تخمه
ميشکستن تا اقا مياومد.حالا اينجا دوست و اشنا نداره خانوماي همسايه هم زياد محلش نميذارن،چند دفعه هم بهش
خنديدند،اون هم ناراحت شد و کمکم عادت گپ زدن دم در کوچه از سرش افتاد،واسه همين من بيچاره هم نبايد ديگه
با دوستام حرف ميزدم.
خانوم جون در مجموع از اومدن به تهران خوشحال نبود،ميگفت:
-ما رو براي اينجا نساختن،همه کس و کارمون اونجان،من اينجا تنها موندم،زن عموتونم با اون همه فيس و افاده به درد و
دل ما نميرسه،صد رحمت به غريبه ها!

نظرخود را درباره این رمان با ما درمیان بگذارید.


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 3 نفر مجموع امتياز : 15

برچسب ها : داستان سهم من قسمت دوم , داستان سهم من قسمت , داستان سهم من , داستان سهم , داستان , رمان سهم من قسمت دوم , رمان سهم من , داستان های زیبای ایرانی , رمان های زیبا , قسمت دوم , سهم من , سهم من قسمت دوم ,
بازديد :154
تاريخ : یکشنبه 26 آذر 1396 زمان : 14:56 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان سهم من قسمت اول
داستان سهم من قسمت اول

همراهان سایت سلام

از این به بعد هرشب یک قسمت از داستان های زیبای ایرانی را در اختیار شما عزیزان قرار میدهیم و امیدواریم که نظرشما را جلب کنیم

 

داستان سهم من نوشته پرینوش صنیعی


فصل اول قسمت اول

هميشه از کارهاي پروانه تعجب مي کردم.اصلا" به فکر آبروي آقاجونش نبود.توي خيابون بلند حرف ميزد،به ويترين
مغازه ها نگاه ميکرد، گاهي هم مي ايستاد ويه چيزايي رو به من نشون مي داد.هرچي مي گفتم زشته، بيا بريم، محل نمي
ذاشت.حتي يکبار منو از اون طرف خيابون صدا کرد، اون هم به اسم کوچيک،نزديک بود از خجالت آب بشم برم توي
زمين.خدا رحم کرد که هيچ کدوم از داداشام اون اطراف نبودند، وگرنه خدا مي دونه چي مي شد.

نظر خود را درباره این داستان با ما درمیان بگذارید.


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 2 امتياز توسط 4 نفر مجموع امتياز : 17

برچسب ها : داستان سهم من قسمت اول , داستان سهم من قسمت , داستان سهم من , داستان سهم , داستان , هرشب یک داستان , داستان زیبا , داستان خواندنی , داستان های زیبای ایرانی , رمان , رمان سهم من , پرینوش صنیعی , سهم من قسمت اول ,
بازديد :1150
تاريخ : شنبه 25 آذر 1396 زمان : 15:30 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان کوتاه (زندگی نامه کوروش کبیر)
داستان کوتاه (زندگی نامه کوروش کبیر)

🔴🔴کوروش کبیر از تولد تا سلطنت🔴🔴

 

هرودوت، تاريخ نگار قرن چهارم قبل از ميلاد، بهترين کس است که داستان تولد کوروش را از بـقـيـه داستانهای ديگر توصيف کرده است. از نظر او آستياگ، پدربزرگ مادري او بود که شبي در خواب مي بـيـند که از دخترش ماندانا، چندان آب می رود که اکباتان(پایتخت دولت ماد) و امپراطوري او را فرا مي گيرد.شاه از مغان تعبیر این خواب را خواست وآنها به قدری شاه را از آینده سلطنتش ترسانیدند که وی جرأت نکرد دخترش را به ازدواج بزرگان مادی در آورد . بـنابراين، آستياگ، پدر ماندانا، دخترش را به يک پارسي به نام کمبودجيه که يک اصيل زاده پارسي بود داد که اورا مطیع وبی خطر می دانست به خصوص که کمبودجيـه ملایم ومطیع نیز بود.   کمتر از يک سال از ازدواج ماندانا با کمبودجيـه نگذشته بود که آستياگ، دوباره خوابي مي بـيـند، که يک درخت مو از شکم دخترش ماندانا مي رويد و تمام آسيا را فرا می گیرد .تعبیری که مغان از این خواب کردند  وحشتناک تر از خواب اولی بود آنان به پادشاه  گفتند که از ماندانا پسري به دنیا می آید که تخت تو را بزور خواهد گرفت. با این تعبیر پادشاه دخترش را مجبور می کند برای دیدن او به اکباتان بیایدبه محض  ورود او را تا موقعـی که پسرش را بدنـيا بیاورد در اکباتان تحت نظر مي گيرد. بعـد از بدنيا آمدن بچه، شاه به يک نجيـب زاده ماد به نام هارپاگ که از نزدیکانش نیز بود گفـت که بايد اين بچه تازه بدنيا آمده را برده و از بـيـن ببري......


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : کوروش کبیر از تولد تا سلطنت , کوروش کبیر از تولد تا , کوروش کبیر از تولد , کوروش کبیر از , کوروش کبیر , کوروش , کمبودجیه , ماندانا ,
بازديد :124
تاريخ : یکشنبه 25 تير 1396 زمان : 1:30 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان کوتاه (ماجرای الماس کوه نور)
داستان کوتاه (ماجرای الماس کوه نور)

🔴🔴ماجرای الماس کوه نور🔴🔴

 

(ماجرایی که سیاست و زیرکی نادرشاه کبیر را می رساند  )

 

زمانی که نادر هند را تسخیر کرد چون می دانست نگهداری سرزمین هند کار سختی است تصمیم گرفت اداره هند را به محمد شاه گورکانی بسپارد و او فقط تابعیت ایران را بپذیرد وبه ایران مالیات بدهد به همین دلیل برای برقراری صلح نادر دستور داد تا جشن با شکوهی را برگزار کنند اما قبل از برگزاری جشن یکی از زنان محمدشاه گورکانی به نزد نادر شاه آمد وگفت:یکی از الماسهای تخت طاووس گم شده است ومحمدشاه آن را در دستاری که بر سر دارد مخفی کرده است. این پیغام نادر را کنجکاو کرد،با خودش گفت این چه الماسی است که شاه هند نمی تواند از آن دل بکند؟باید هر طوری که شده این الماس را به دست آورم تا شاه هند تصور نکند که می تواند مرا فریب دهد......


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : ماجرای الماس کوه نور , ماجرای الماس کوه , ماجرای الماس , ماجرای , الماس , کوه , نور , الماس کوه , الماس کوه نور , کوه نور , ماجرایی که سیاست و زیرکی نادرشاه کبیر را می رساند , ماجرایی که سیاست و زیرکی نادرشاه کبیر , ماجرایی که سیاست و زیرکی , نادرشاه ,
بازديد :119
تاريخ : شنبه 24 تير 1396 زمان : 20:19 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
داستان کوتاه (هوش امیر کبیر)
داستان کوتاه (هوش امیر کبیر)

داستان کوتاه

🔴🔴هوش امیر کبیر🔴🔴

 

در زمان صدارت امير كبير دريكي از محله هاي تهران قتلي واقع شد كه هويت قاتل آن معلوم نگشته بود, كارآگاهان چگونگي حادثه را به امير كبير گزارش دادند. امير كبير شخصا به محل قتل رفته بدن مقتول را كه بوسيله ي كارد سر بريده بودند به دقت معاينه كرد سپس دستور داد كه فورا كليه ي سلاخ هاي تهران را حاضر نموده از مد نظر وي بگذارانند در موقع عبور امير كبير به قيافه يكايك آنان نظري مي افكند تا بالاخره يكي از آنان را جدا كرده بقيه را مرخص نمود . امير كبير ناگهان به شخصي كه مظنون واقع شده بود نظر تندي افكنده گفت : چرا اين شخص را كشتي ؟ سلاخ بخت برگشته لكنتي در زبانش پيدا شد و به كلي رنگ از چهره اش پريد......


ادامه مطلب

درباره : گوناگون , داستان و رمان ,
امتياز : نتيجه : 5 امتياز توسط 1 نفر مجموع امتياز : 5

برچسب ها : هوش امیر کبیر , هوش امیر , هوش , امیر کبیر , داستان کوتاه , داستان , کوتاه ,
بازديد :119
تاريخ : شنبه 24 تير 1396 زمان : 19:24 | نويسنده : سعید هلالی | نظرات ()

کسب درآمد کسب درآمد
صفحات سايت
تعداد صفحات : 2
1 2 صفحه بعد
درباره سايت
Profile Pic
با سلام تمامی مطالب این وبلاگ برای راحتی شما هموطنان عزیز رایگان بوده است. با معرفی ما به دوستان و آشنایان خود از ما حمایت کنید. تاریخ تاسیس سایت : 1395/5/10 مدیریت سایت : سعید هلالی
نظر سنجي
نظر شما درباره این وبلاگ چیست؟






با کلیک بروی +1 از ما حمایت کنید
تمامي حقوق کدنويسي قالب براي سيب گراف محفوظ ميباشد.